تبليغاتX
زبان واحد - صلح جهانی

ترک تعصبات , لازمه صلح جهانی


بيان روز

ای فرزند کنیز من, از لسان رحمن سلسبیل معانی بنوش و از مشرق بیان سبحان اشراق انوار تبیان من غیر ستر و کتمان مشاهده نما. تخمهای حکمت لدنیم را در ارض طاهر قلب بیفشان و بآب یقین آبش ده تا سنبلات علم و حکمت من سرسبز از بلده طیبه انبات نماید.


تصميم سازمان ملل متحد به رد 'پيشنهاد عدم اقدام' از سوى ايران يک پيروزى براى مدافعان حقوق بشر است 

نيويورک
٢۱ نوامبر ۲۰۰۸ برابر با ۱ آذر ۱۳۸٧
سرويس خبرى جامعۀ جهانى بهائى

جامعه جهانى بهائى تصميم مجمع عمومى سازمان ملل متحد در روز جمعه ١ آذر (۲۱ نوامبر) مبنى بر رد پيشنهاد 'عدم اقدام' از سوى ايران را مورد ستايش قرار داد.

اين پيشنهاد در صورت پذيرفته شدن از قواعد مربوط به روند اجراى کارها استفاده کرده و جلوى طرح قطعنامه‌اى را که به شدت از جمهورى اسلامى ايران در زمينۀ حقوق بشر انتقاد مى‌کند، مى‌گرفت. در اين قطعنامه به استفاده از شکنجه، تعدد موارد اعدام، 'سرکوب خشونت بار' زنان و 'تبعيض روزافزون' بر عليه بهائيان، مسيحيان، يهوديان، صوفى‌ها و مسلمانان سنت و اقليت‌هاى ديگر در ايران اشاره شده است.

اين قطعنامه در رأى‌گيرى بعدى در کميسيون سوم مجمع عمومى با ۷۰ رأى موافق در برابر ۵۱ رأى مخالف و ۶۰ رأى ممتنع به تصويب رسيد. قطعنامه براى تصويب نهائى در اجلاس کامل مجمع عمومى در نيمه ماه دسامبر به رأى گذاشته خواهد شد.

به گفتۀ بانى دوگال، نمايندۀ ارشد جامعۀ جهانى بهائى در سازمان ملل، "پيشنهاد عدم اقدام هميشه راه آسانى براى گريز از مسئوليت اجراى ضوابط جهانى حقوق بشر جلو پاى حکومت‌ها قرار مى‌داد. با رد اين پيشنهاد راه براى تحقيقى جامع در بارۀ نقض حقوق بشر در ايران باز شد."

"بايد از مجمع عمومى سازمان ملل متحد به خاطر رد اين پيشنهاد قدردانى کرد. اين پيشنهاد تلاش روشنى از جانب ايران براى جلوگيرى از محکوميت بين المللى‌اش به دليل وخيم‌تر شدن وضعيت حقوق بشر در اين کشور بود."

"اميد ما اين است که با اين تصميم استفاده از پيشنهاد عدم اقدام، که در واقع ترفندى نظام‌یافته براى پرهيز از بحثى مشروع در مورد وضعيت حقوق بشر است، ديگر تکرار نشود. در این صورت، اين رأى يک پيروزى براى مدافعان حقوق بشر در سراسر جهان است."

پيشنهاد عدم اقدام در واقع روندى‌ست که کشورهاى عضو سازمان ملل را حتی از بحث در بارۀ يک قطعنامه مخصوص باز مى‌دارد. به گفته خانم دوگال اين روشى است که روز به روز بيشتر مورد استفاده قرار مى‌گيرد تا کشورها بتوانند از اتخاذ موضع روشنى در مباحث حساس سياسى خوددارى کنند و از بررسى موشکافانۀ مسائل اجتناب کنند.

"استفاده از پيشنهادهاى مربوط به روند اجرائى کارها به شکل فعلى به کشورهائى که مى‌خواهند با سهل‌انگارى از مواردى بگذرند فرصت مى‌دهد که هم تظاهر به احترام نسبت به ضوابط حقوق بشر بکنند و هم چشم‌شان را به نقض اين ضوابط در بعضى کشورهاى عضو ببندند. جامعۀ جهانى ديگر نبايد چنين اجازه‌اى بدهد."

خانم دوگال افزود: "تصويب چنين پيشنهادى توهين به همۀ ايرانيانى بود، که بخصوص در داخل کشور، شجاعانه بر عليه تجاوزات حکومت ايران اعتراض مى‌کنند. گروه فزاينده‌اى از وکلا و فعالان حقوق بشر، که علی‌‌‌رغم خطرات بسيار، براى حفظ آئین دادرسی قانونى و دفاع از حقوق هم‌وطنان تحت ستم خود قدم پيش مى گذارند."

رد اين پيشنهاد با ۸۱ رأى در برابر ۷۱ رأى و ۲۸ رأى ممتنع راه را براى طرح آن در کميسيون سوم مجمع عمومى که بر مسائل حقوق بشر نظارت دارد باز کرد. قطعنامه اصلى در مورد وضعيت حقوق بشر در ايران دقايقى پس از آن به تصويب رسيد.

اين قطعنامه را که توسط کشور کانادا ارائه شده بود ۴۰ کشور ديگر پيش از طرح در اجلاس کميسيون مورد حمايت قرار داده بودند. قطعنامه به "نگرانى شديد نسبت به نقض روش‌مند و مداوم حقوق بشر" در ايران و بخصوص به "موارد تأييد شدۀ" اخير از شکنجه، اعدام و "سرکوب خشونت بار" گروه‌هائى مانند "زنانى که در تجمع‌هاى مسالمت‌آميز براى دفاع از حقوق خود گرد‌ آمده بودند" اشاره مى‌‌کند.

قطعنامه هم‌چنين از جمهورى اسلامى ايران مى‌خواهد که به "نگرانى‌هاى مشخصى" که در بارۀ وضعيت حقوق بشر در ايران در گزارش اخير بان كى مون، دبيرکل سازمان ملل متحد، به آنها اشاره شده "پاسخ دهد".

آقاى بان در اين گزارش که در ماه اکتبر منتشر شد مى‌نويسد "موانع جدى‌اى در راه حفظ حقوق بشر در ايران وجود دارد". در اين گزارش نيز نسبت به وقوع شکنجه، اعدام‌ها، حقوق زنان و تبعيض بر عليه اقليت‌ها ابراز نگرانى شده بود.

قطعنامه اخير از ايران مى خواهد "به آزار، ارعاب و شکنجۀ مخالفان سياسى و فعالان حقوق بشر خاتمه دهد و از جمله کسانى را که بر مبناى ديدکاه‌هاى سياسى‌شان زندانى هستند آزاد کند." و از "روند قانونى دفاع از حقوق شهروندان حمايت کند و نقض حقوق بشر را مورد بخشش قرار ندهد."

در اين قطعنامه توجه خاصى به حملات بر عليه جامعۀ بهائى در ايران شده و آمده است "شواهد روزافزونى از اقدامات دولت براى شناسائى و تحت نظر قرار دادن بهائيان وجود دارد. پيروان آئين بهائى از ورود به دانشگاه و تأمين معاش خودشان ممنوع هستند و هفت تن از رهبران اين جامعه بدون اتهام و امکان دسترسى به وکيل در زندان به سر مى‌برند."

خانم دوگال اشاره کرد که در حال حاضر حداقل بيست بهائى، از جمله هفت عضو هيأت رهبرى اين جامعه که در ماه اسفند (مارس) و اردیبهشت (مه) گذشته دستگير و در زندان اوين نگهدارى مى‌شوند، در ايران زندانى هستند. بيش از صد نفر ديگر هم در طى چهارسال گذشته در جريان تشديد اقدامات دولت بر عليه جامعۀ بهائى بازداشت و به قيد ضمانت آزاد شده‌اند.

نوشته شده توسط سمیرا | دوشنبه چهارم آذر 1387 | 15:21 | لینک ثابت | موضوع: گردآوری |

افشاي يک سند از دفتر رهبري در خصوص بي گناهي سه زنداني بهائي 

به پيوست دو سند متعلق به دفتر مقام رهبري مي باشد که به دست اين مجموعه رسيده است ، طبق سند افشا شده در رابطه با فعاليت هاي انسان دوستانه ي 54 نفر بهايي در شيراز که در آگوست 2007  به اتهام اقدام عليه امنيت ملي بازداشت شده بودند، اين افراد " بي گناه " مي باشند. لازم به ذکر است 3 نفر از آنها به نام هاي رها ثابت، هاله روحي و ساسان تقوا  که هم اکنون 10 ماه از 4 سال حکم خود را گذرانده اند ، همچنان در يکي از بازداشتگاههاي اطلاعات ( معروف به پلاک 100 ) که تنها براي بازجويي و بازداشتهاي موقت از آن استفاده مي گردد ، محبوسند. 51 نفر ديگر نيز به يک سال حبس تعليقي محکوم شده اند که طبق اظهارات سخنگوي قوه ي قضاييه عليرضا جمشيدي بايد در کلاسهاي سازمان تبليغات اسلامي کشور حضور يابند

با وجود اينکه سند افشا شده، بر اساس تحقيقات "ولي رستميبازرس و مشاور حقوقي دفترمقام رهبري اتهامات مربوطه  را رد مي کند، هنوز هيچ اقدامي از طرف مسئولين در جهت آزادي 3 زنداني فوق الذکر صورت نگرفته و کلاس هاي تبليغات اسلامي همچنان ادامه داردجالب اين جاست که در حکم دريافتي براي برگزاري کلاس ها، درون مايه ي اين جلسات "توضيح اصول اسلامي، توحيد، معاد، نبوت و لاغير" ابلاغ شده است اما در عمل چيزي جز توهين به اعتقادات و تفتيش عقايد نيست.

اين سند مهر تاييدي است بر اظهارات متهمين که اقدامات خود را تنها در جهت ارتقا سطح فرهنگي، تربيتي و بهداشتي کودکان و نوجوانان توابع محروم شهر شيراز عنوان کرده بودند حال آن که مسئولين امور آن را اقدامي عليه امنيت ملي عنوان کرده اند.طبق سند افشا شده ديگر بهانه اي براي ادامه دادن به اجراي حکم نا عادلانه و غير انساني اين 54 نفر وجود ندارد و آزادي بي قيد و شرط 3 نفر زنداني و پايان دادن به کلاس هاي اجباري تبليغات اسلامي لازم الاجراست.

در ذيل متن نامه ي مورد اشاره ذکر شده به طور کامل درج شده است و سند دست نويس همراه با امضاي بازرس و مشاور حقوقي دفتر مقام معظم رهبري؛ "ولي رستمي"  نيز قابل مشاهده مي باشد.

 

 

محضر مبارک نماينده مقام معظم رهبري در استان و امام جمعه معزز شيراز

سلام عليکم

با عرض سلام، ادب و احترام به پبوست تقاضاي اولياي سه نفر متهم به فعاليت هاي بهاييت که مزين به پينوشت حضرتعالي مي باشد، حسب الامر جنابعالي مورد بررسي دقيق قرار گرفت که مشروح اقدامات و تحقيقات به شرح ذيل جهت هر گونه تصميم گيري به سمع و نظر مبارک حضرتعالي مي رسد

دو نفر از متهمين زنداني به نامهاي 1.رها ثابت 2. هاله روحي در حين مرخصي از زندان با حضور در دفتر، چنين اظهار مي داشتند که هيچگونه فعاليتي که جنبه سياسي و يا تبليغ فرقه بهائيت باشد در سالهاي گذشته در شيراز -فارس و حتي ايران نداشته ايم و اقدامات و فعاليتهاي ما عموما جنبه عام المنفعه و اجتماعي داشته و در اين مدت هيچگونه نام و نشان و علائمي که دلالت از بهائيت باشد نه در اجتماع شرکت کنندگان در کلاس و نه به صورت انفرادي از خود بروز نداده و صرفا مشغول فعاليت اجتماعي و بهداشتي بوده ايم. اين کلاسها عموما در محلهاي فقيرنشين از سهل آباد و مهدي آباد و... تشکيل مي شد و با اخذ مجوز از شوراي اسلامي شهر به فعاليتهاي خيرخواهانه و انسان دوستانه مشغول بوديم % در ملاقاتي که اولياء اين سه متهم داشتند ، همين اظهارات را با همان اهداف مورد اشاره و تاييد قرار دادند و معتقد بودند که دادگستري شيراز در رسيدگي به اين پرونده و اجازه استفاده از وکيل و صدور راي عدالت را مد نظر نداشته و به حقوق ما ظلم شده و از محضر نماينده محترم مقام معظم رهبري در استان و امام جمعه محترم شيراز تقاضاي احقاق حق داريم %  

پس از استماع اظهارات متهمين و اولياء آنان و مطالعه پرونده ارائه شده ، به محله مهدي آباد عزيمت نمودم و به يکي از ساکنين محله که خود را سرهنگ باز نشسته ناجا بنام آقاي جدي معرفي مي نمود مراجعه و پس از سوالات مطرح شده در خصوص نحوه فعاليت و اهداف اين گروه چنين اظهار نظر نمودند : اين افراد از آغاز فعاليت تا کنون با هدف خير انديشي و خدمت انساندوستانه به نوجوانان و جوانان هفته اي يک مرتبه کلاس داشتند و بيشتر کلاسها جنبه نقاشي و آموزش خط و بهداشتي و اخلاقي داشت و هيچگونه اظهار نظري در خصوص مسايل ديني و سياسي نداشتند و هيچ وقت از بهائيت نه اسمي و نه عنواني مطرح نکردند از نحوه آموزش و حضور در بين نوجوانان و جوانان اين محله اظهار رضايت مي کردند و معتقد بودند از زمان حضور اين افراد در محله مهدي آباد روش آداب و معاشرت و اخلاق اجتماعي جوانان تغيير مثبت داشته بگونه اي که باعث دلگرمي خانواده ها و اميدواري نسبت به آينده فرزندان از نظر تربيتي گرديده بودند. با تعداد 8 نفر از جوانان و نوجوانان شرکت کننده در اين کلاسها نيز مذاکره و پس از سوالاتي ، اعلام داشتند اين گروه مشغول امورات تربيتي و عموما کلاسها جنبه نقاشي - خطاطي و اخلاقي و معاشرتي داشته و هيچگونه بحث سياسي واظهار نظر خلاف موازين شرعي وقانوني و فرهنگي نداشتند و ما جوانان و نوجوانان انصافا از حضور اين افراد و گروه بهره کافي برديم و تقاضاي حضور مجدد آنها را داريم.

 

 

        27/3/87   بازرس و مشاور حقوقي دفتر 

 

 

 ولي رستمي

 

نوشته شده توسط سمیرا | یکشنبه پنجم آبان 1387 | 19:6 | لینک ثابت | موضوع: گردآوری |

معنای خاتم النبیین از نظر آثار بهایی (2) 

معنی دوم: پیروان تمامی ادیان در این اعتقاد متفق القولند که مظاهر مقدسه جلوگاه صفات الهی و معرض کمالات حضرت باری تعالی می باشند هیاکل آسمانی در مثل مانند آئینه ای هستند که در مقابل شمس حقیقت قرار گرفته و کمالات الهی را جذب و بعالم انسانی منعکس می نمایند از جمله صفات الهی که در هیکل انبیا تجلی میابد صفت اولویت و آخریت است.چنانچه در قرآن کریم نیز اشاره شده است که "هو الاول و الاخر و الطاهر و الباطن"(1) و از آنجائیکه پیامبر اسلام نیز مظهر صفات الهی بوده اند لذا بدین مناسبت است که حضرتشان خود را مظهر اولویت و آخریت و بدئیت و ختمیت میدانند پس اگر چنانچه به حضرتشان کلمه خاتم النبیین اطلاق شود این ختمیت به اعتبار وحدتی است که در حقیقت روح انبیا الهی موجود می باشد چنانچه خود در مورد بدئیت مقام خود می فرمایند "و کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین"(2) و همچنین در جای دیگر می فرمایند "کنت و علی نورا بین یدی الرحمن قبل ان یخلق عرشه"(3) شرح این موضوع را حضرت بهاالله به تفصیل در کتاب مستطاب ایقان بیان نموده اند از جمله می فرمایند "همان قسمی که در اول لا اول صدق اخریت برای مربی غیب و شهود میاید همان قسم هم بر مظاهر او صادق میاید و در حینی که اسم اولویت صادق است همان حین اسم آخریت صادق و در حینی که بر سر بدئیت جالسند همان حین بر عرض ختمیت ساکن و اگر بصر حدید یافت شود مشاهده مینماید که مظهر اولویت و آخریت و ظاهریت و باطنیت و بدئیت و ختمیت این ذات مقدسه و ارواح مجرده و انفس الهیه هستند"

از جهت دیگر وقتی که وحدت انبیا الهی به ثبوت رسید و مسلم گردید که هیاکل مقدسه یک حقیقت بوده و از یک منبع ساطع و متجلی میگردند پس جمیع آنان مظهر بدئیت و ختمیت می باشند و بر جمیع آنان کلمه فاتح النبیین و خاتم النبیین اطلاق میگردد در مثل اگر چنانچه آفتاب هزار بار طلوع و غروب نماید باز هم یک آفتاب زیاده نخواهد بود به همین قسم اگر هر یک از شموس حقیقی مثلا پیامبر اسلام خود را اولین و آخرین نور الهی و نخستین و آخرین مظهر آسمانی بنمامد درست خواهد بود و اگر ادعا فرماید که آخرین فیض آسمانی و آخرین نبی و فرستاده الهی می باشد ایضا صحیح خواهد بود چه که ظهورات قبل از شارع اسلام نیز ظهور حقیقت محمدی بوده و ظهورات بعد از حضرتشان نیز ظهور محمد (ص) خواهد بود به عبارت دیگر ظهورات آینده نیز مجئی ثانوی همان حقیقت و همان روحی است که در وجود رسول اکرم و انبیای قبل از وی تجلی نمود چه که مظاهر مقدسه الهی بحکم آیه "و ما امرنا الا واحدة"(4) جمیعا حقیقت واحد و ذات متحدی هستند (5) که به الوان و اشکال مختلفی تجلی نموده اند چنانچه خود پیغمبر در این مورد می فرمایند "اولنا محمد اوسطنا محمد اخرنا محمد فکلنا محمد"(6) و همچنین "اما النبیئون فانا"(7) یعنی تمام انبیا من هستم ، همچنین حضرت مسیح خود را مظهر بدئیت و ختمیت دانسته و فرمود "من الف و یا و اول و انتها هستم"( 8 ) و در جای دیگر انجیل خود را جوهر خاتم خدا دانسته و میفرماید "و به وسیله او عالمها را آفرید که فروغ و جلالش و خاتم جوهرش بود"(9)

شارع بهایی این مطلب را در کتاب ایقان تشریح نموده و چنین میفرماید ".و اگر جميع ندای اَنَا خاتَمُ النَّبيّين بر آرند آن هم حقّ است و شبهه را راهی نه و سبيلی نه زيرا که جميع حکم يک ذات و يک نفس و يک روح و يک جسد و يک امر دارند و همه مظهر بدئيّت و ختميّت و اوّليّت و آخريّت و ظاهريّت و باطنيّت آن روح الارواح حقيقی و ساذج السّواذج ازلی اند" ایضا در ایقان مبارک صفحه 172 می فرمایند " چه مقدار از نفوس که به سبب عدم بلوغ به اين مطلب به ذکر خاتم النّبيّين محتجب شده از جميع فيوضات محجوب و ممنوع شده‏اند با اينکه خود آن حضرت فرمود: "اَمَّا النَّبيّونَ فَاَنَا"(10) و همچنين فرمودند: منم آدم و نوح و موسی و عيسی چنانچه ذکر شد. مع ذلک تفکّر نمی نمايند بعد از آنکه بر آن جمال ازلی صادق می آيد به اينکه فرمودند: منم آدم اوّل، همين قسم صادق می آيد که بفرمايند: منم آدم آخر. و همچنانکه بدء انبياء را که آدم باشد به خود نسبت دادند همين قسم ختم انبياء هم به آن جمال الهی نسبت داده می شود. و اين بسی واضح است که بعد از آنکه بدء النّبيّين بر آن حضرت صادق است همان قسم ختم النّبيّين صادق آيد" و همچین در جواهر الاسرار صفحه 28 میفرمایند " لَترى كلّ النّبيّين والمرسَلين كهيكلٍ واحد ونفسٍ واحدة ونورٍ واحد وروحٍ واحدة، بحيث يكون أوّلُهم آخرَهم وآخرُهم أوّلَهم"(11)

حضرت باب در آثار خود انبیا الهی را به خورشید تشبیه فرموده اند که اگر صدها بار طلوع و غروب فرماید یک شمس واحد طلوع و غروب فرموده است چنانچه در دلائل السبعه فارسی صفحه 2 مذکور است "بدان که مثل او مثل شمس است اگر بما لانهایه طلوع نماید یک شمس زیاده نبوده و نیست و اگر بما لانهایه غروب کند یک شمس زیاده نبوده و نیست ، اوست که در کل رسل ظاهر بوده و اوست که در کل کتب ناطق بوده اولی از برای او نبوده زیرا که اول به او اول میگردد و اخری از برای او نبوده زیرا که آخر به او آخر میگردد"


-------
1- سوره الحدید آیه 3
2- کلمات مکنونه ملاحسین فیض کاشانی چاپ سنگی صفحه 186- کتاب روضات الجنان و جنات الجنان حافظ حسین تبریزی صفحه 508-
3- حدیقه الشیعه ملا احمد اردبیلی صفحه 55 – کتاب روح البیان شیخ اسماعیل حقی
4- در سوره القمر آیه 51 می فرماید "نیست امر ما مگر واحد"
5- مولانا میگوید جان گرارن وشگان از هم جداست .. متحد جانهای شیران خداست
6- رسائل سید کاظم رشتی در شرح خطبه طتنجیه صفحه 260 و 243
7- شرح القصیده سید کاظم رشتی صفحه 115
8- مکاشفات یوحنا باب اول آیه 17
9- رساله به عبرانیان باب اول آیه 3
10- کلمات مکنونه ملا حسین فیض کاشانی
11- هر آئینه می بینی همه انبیا و مرسلین را مانند هیکل واحد و نفس واحد و نور واحد و روح واحد بطوریکه می باشد اول آنان آخر آنها و آخر آنها اول آنان. 
 
      
 

نوشته شده توسط حسام | جمعه یازدهم مرداد 1387 | 23:44 | لینک ثابت | موضوع: گردآوری |

معنای خاتم النبیین از نظر آثار بهایی 

از آنجائیکه در متون و آثار بهایی شارع مقدس اسلام بکلمه خاتم النبیین (1) ملقب گردیده اند لذا برخی از محققین غیر بهایی چنین تصور مینمایند که در کتب بهایی نیز سلسله انبیا الهی بعد از پیامبر اسلام قطع و بساط رسالت و نبوت به ظهور حضرتشان منطوی گردیده است ولی نکته قابل توجه همین جاست که کلمه خاتم النبیین در آثار بهایی به هیچ وجه معنای ختم سلسله مظاهر مقدس و قطع فیض الوهیت را از عالم بشریت ندارد بلکه در آثار بهایی ذکر خاتم در حق پیغمبر اسلام به جهت تعزیز و تجلیل از مقام پیغمبر یا به معنی ختم دوره نبوت جزئیه و شروع دوره اعلای از آن که دون مقام غیب الهی و فوق نبوت است اطلاق گردیده است (2) که اکنون مزید تبصر هر کدام از معانی را جداگانه در پنج قسمت مورد مطالعه قرار میدهیم:

معنی اول : همانطور که در بدو مقال گفته شد یکی از معنانی خاتم النبیین که در آثار بهایی بدان اشاره شده است این است که خاتمیت پیغمبر اسلام به معنای ختمیت دوره رسالت جزئیه و شروع رسالت کلیه بوده است بدین معنی که با ظهور پیغمبر اسلام دوره نبوت و رسالت جزئیه خاتمه پذیرفته و مقدمات ظهور کلی الهی که در کتب مقدسه بشارت داده شده بود فراهم گردیده است چه که شارع بهایی هر چند در سلسله ادیان گذشته ظاهر و از لحاظ صفت مانند ادیان سلف جنبه رسالت دارند ولی مقاما از ظهورات گذشته برتر و عالیتر بوده و از لحاظ افاظه فیوضات معنوی به مراتب شدیدتر از انبیا پیشین بشمار میروند. این ظهور عظیم در حقیقت همان ظهور کلی الهی است که در کتب و رسالئل آسمانی مانند تورات و انجیل و قرآن و همچنین در احادیث و اخبار اسلامی به ظهور رب آسمانی و ظهور الله و نبا عظیم و ظهور مکلم طور ملقب گردیده است بنابراین به اعقاد بهایی رشته رسالت و نبوت نه تنها به ظهور پیغمبر اسلام منقطع نگردیده بلکه با ظهور حضرت بهاالله امر عظیمتری در عالم تحقق یافته است و نفثات روح القدسی نه تنها قطع نشده بلکه تجلی و اشراقش شدیدتر گشته است. چنانچه شارع بهایی خود به کرات در خلال نصوص و الواح مبارکه استمرار و توالی مظاهر آسمانی را امری ضروری دانسته و ضمنا برای آنکه عظمت ظهور خویش را نسبت به ظهورات گذشته معلوم گرداند پیامبر اسلام را به خاتم النبیین ملقب فرموده اند تا معلوم شود این ظهور جدید با آنکه دون مقام الوهیت می باشد ولی از مقام رسالت و نبوت که در شریعت اسلام تصور میرفته بالاتر و رفیع تر است بنابراین کلمه خاتم النبیین در آثار بهایی به هیچ وجه به معنای قطع سلسله رسالت و نبوت نبوده بلکه معنای آن این است که بعد از ظهور پیامبر اسلام ظهور عالیتری در عالم تحقق یافته و امر عظیمتری ظاهر گردیده است در مثل وقتی میگوییم معلم دوره متوسطه خاتم المعلمین است معنای این جمله این نیست که بعد از اختتام دوره متوسطه سلسله معلمین قطع و مراحل علم خاتمه پذیرفته باشد بلکه منظور ما از ختمیت در این مقام آنست که بعد از دوره متوسطه دوره عالیتری از علوم آغاز و معلم بزرگتر و مطلع تری رشته تدریس را بدست خواهد گرفت.چناچه حضرت بهاالله در جواهر الاسرار صفحه 49 که در اوائل ظهور نازل گردیده است بدین مطلب اشاره نموده و در اثبات فضیلت این ظهور بر ظهورات گذشته چنین می فرمایند " ثمّ اعلمْ بأنّ هذه الجنّة في يوم الله أعظم من كلّ الجنان وألطفُ من حقائق الرّضوان لانّ الله تبارك وتعالى بعد الّذي ختم مقام النّبوّة في شأن حبيبه وصفيّه وخيرته من خَلقه، كما نُزّل في ملكوت العزّة ﴿ولكنّه رسول الله وخاتَمُ النّبييّن﴾، وعد العباد بلقائه يومَ القيمة لعظمة ظهور البَعْد، كما ظهر بالحقّ. ولم يَكُنْ جنّةٌ أعظم من ذلك ولا رتبةٌ أكبر من هذا إنْ أنتم في آيات القرآن تتفكّرون. فهنيئاً لمن أيقن بلقائه يوم ظهور جماله" که معنای آن به طور خلاصه یعنی به جهت عظمت ظهور بعد بود که خداوند تبارک و تعالی بعد از آنکه مقام نبوت را در شان حبیب و برگزیده خود و بهترین خلق خود (رسول الله) ختم کرد مردم را به لقای خود در روز قیامت وعده داد.(3)

اکنون با کمی دقت در مضمون کلمات (لعظمه ظهور البعد) بخوبی معلوم میشود که اطلاق کلمه خاتم النبیین در حق پیامبر اسلام به جهت ذکر عظمت این ظهور بوده است البته واضح است که فضیلت و تقدم ظهور حضرت بهاالله بر ظهورات قبل بدان جهت میباشد که حضرتشان موعود جمیع ادیان و ملل عالم بوده و به جهت آنکه در زمان مترقی تری مبعوث گشته اند بنابر حوائج این عصر حقایق عالی تری و وسیعتری به جامعه انسانی عرضه فرموده اند چنانچه حضرتشان در کتاب ایقان در اثبات فضیلت مقام این ظهور به ظهورات گذشته آیه شریفه قرآن را که میفرماید"تلک الرسل فضلنا بعضهم علی بعض"(4) مورد استناد قرار داده و با استناد به همین آیه است که در کلمات فردوسیه می فرمایند "مقام این امر فوق مقام ماظهر و یظهر است" در بیان عظمت این ظهور کافی است عرض شود که کتب مقدسه قبل و همچین آثار اسلامی و آیات قرآن کریم برای بیان عظمت ظهور بعد که ظهور حضرت بهاالله است آنرا به لقا الله تسمیه فرموده اند.چنانچه قرآن بعد از بیان آیه " ما کان محمد ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله و خاتم النبیین" مردم را به لقای الهی بشارت داده می فرماید " تحیتهم یوم یلقونه سلام " یعنی تحیت آنها در روزی که خداوند را ملاقات کنند سلام است در اینجا ضمیر کلمه "یلقونه" راجع به خداوند بوده و منظورش ظهور کلی الهی می باشد چه که واضح است خداوند مجید هرگز از مقام کمال و اطلاق تنزل به رتبه نقص نمینماید و در هیکل انسان محدود و ناقص متجسد نمی گردد.پس به خوبی واضح است هر جا که قرآن کریم به ظهورالله بشارت میدهد مراد مظهر ظهور کلی الهی می باشد.

همچنین در کتاب ایقان مبارک می فرمایند "در کتاب مبین رب العالمین بعد از ذکر ختمیت فی قوله تعالی ولکن رسول الله و خاتم النبیین جمیع ناس را به لقای خود وعده فرموده"(5) همچنین در لوح ابن ذئب صفحه 134 می فرمایند "امروز کلمه مبارکه ولکن رسول الله و خاتم النبیین بیوم یقوم الناس لرب العالمین منتهی شد" و همچنین در زیارت نامه حضرت سید الشهدا می فرمانید " هذا یوم فیه انتهت آیه القبل بیوم یقوم الناس لرب العرش و الکرسی المرفوع" و همچنین در کتاب اقدس میفرمایند " ایاکم ان یمنعکم ذکر النبی عن هذا النبا الاعظم" و در لوحی می فرمایند "بشارت عظمی که از قلم اعلی جاری و نازل آنکه و لکنه رسول الله و خاتم النبیین بکلمه مبارکه یوم یقوم الناس لرب العالمین منتهی گشت. (6)
و در مجموعه اشراقات صفحه 57 میفرمایند "قل هذا یوم فیه استوی مکلم الطور علی عرش الظهور و قام الناس لله رب العالمین" و در لوحی می فرمایند "امروز روزیست که بزرگی آن در جمیع کتب الهی از قلم اعلی مذکور و مسطور است اگرچه ایام ظهور مظاهر احدیه مطالع نور الهیه در مقامی با یام الله مذکور ولکن این ایام در جمیع کتب تخصیص یافته و مخصوص است و به حق جل جلاله چنانچه به خاتم النبیا می فرمایند " یوم یقوم الناس لرب العالمین و همچنین الملک یوئذ لله و جاء ربک و الملک صفا صفا"
همچنین حضرت ولی امرالله در لوح قرن بدیع که به افتخار احبای ایران نازل شده است آثاری از عظمت این ظهور از بیانات مبارکه نقل می فرمایند که از جمله چنین است "امروز یوم الله است و حق وحده در او ناطق لایذکره فیه الاهو ... امروز سید روزها و سلطان ایام ها است ... بصر ایام است بلکه بصر عالم به آن روشن عالم زمان به ساعتی از ساعاتش معادله ننماید آفتاب و ماه شبه این یوم را ندیده از ختمیت خاتم مقام این یوم ظاهر و مشهود "


1- در اشراقات صفحه 293 میفرمایند "الصلوة و السلام علی سید العالم و مربی الامم الذی به انتهت الرساله و النبوه"
2- در مشارق الانوار شیخ رجب برسی صفحه 205 و در کتاب منتهی الامال شیخ عباس قمی جلد دوم صفحه 339 مذکور است که حضرت امیر در مورد ظهور مکلم طور فرمود "توقعوا ظهور مکلم موسی من الشجر علی طور"
3- جواهر الاسرار اثری است که از قلم حضرت بهاالله در جواب حاجی محمد اصفهانی که از شاگردان ممتاز شیخ مرتضی انصاری بشمار میرفت نازل گردیده است این لوح قبل از ایقان در بغداد نازل و در مورد اثبات حقانیت مظاهر مقدسه بحث نموده است.
4- یعنی بعضی از انبیا نسبت به بعضی دیگر افضل تر هستند و در سوره بنی اسرائیل آیه 57 میفرماید"لقد فضلنا بعض النبیین علی بعض" یعنی فضیلت دادیم بعضی از انبیا را بر بعضی دیگر.
5- صفحه 131
6- این بیان از اسرارالاثار جناب فاضل مازندرانی نقل گردیده است.

نوشته شده توسط حسام | یکشنبه ششم مرداد 1387 | 1:30 | لینک ثابت | موضوع: گردآوری |

زنان در عصر قاجار وظهور دیانت بابی و بهایی 

مقدمه:

 

دوره قاجار از سیاهترین دوران تاریخ ایران است. در این عصر شاهان بی تدبیر و خود خواه قاجار به همراهی و هدایت علمای دینی و گرگان به ظاهر میش ، زمام امور مملکت را در دست گرفته بودند. مردم ایران در غرقاب جهالت و خرافات غرقه بودند و ایران هر روز تاراج و دستمایه بیگانه و دشمن قرار می گرفت. روسای امور جای آنکه از شدت نادانی و عقب ماندگی بکاهند ، با فرامین کوته بینانه و خشک مغزانه خویش بر آن می افزودند و اگر کسی صلای آزادی ایران و ایرانی را از کام بر میکشید، به هزار زجر و عذاب دچار می گشت. در این میان وضعیت زنان از سایر اقشار جامعه بدتر بود. این ظلم و ستمی که در زمان قاجار بر زنان می رفت ، برآمده از طرز تفکر و اعتقاد مردان و نیز خود زنان درباره جنس زن بود. آنچه زن را تنها به یک حیوان خانگی تنزل می داد و او را به عنوان اسباب و ابزاری در دست مرد می دانست که وظیفه اش کسب رضایت او و تمهید اسباب راحتش بود. هر حرکت جسورانه و شجاعانه ای که برای آزادی زن انجام میشد به اسم دین و به بانگ تکفیر خاموشی می گرفت یا با شدت عمل مواجه می شد.

نظر به اهمیت نقش زن در اجتماع و تحولاتی که سپیده آن از زمان قاجار سر بر کشید، به بررسی وضعیت زنان و شیوه زندگی ایشان در این دوره می پردازیم و سپس تغییراتی را که به وسیله دیانت بابی و بهایی در شیوه نگرش و رفتار به زنان ایجاد شد، مورد نظر قرار می دهیم. گرچه عواملی چند سبب برون جستن زنان از پیله تنگ و بی نور تعصبات گردید ولی در این نوشته به تاثیرات این دو آیین که در عصر قاجار سر بر آورد ، توجه می شود.

 

اوضاع اجتماعی زنان در دوره قاجار:

درزمان قاجار، اقلیتها(قومی و مذهبی)، غلامان و زنان از نظر حقوقی مقامی کمتر از سایر اقشار جامعه داشتند. (1)زنان نیز خود شامل دودسته فرودست (مربوط به قشرهای پایینتر جامعه و فرادست(اقشار بالاتر جامعه) بودند و بر این اساس طرز پوشش، فعالیت، حق ارث، ازدواج و... آنها متفاوت می شد.(2) در حقیقت بدترین و سخت ترین دوران حیات زن ایرانی در عصر قاجار سپری شد که به علت شدت استبداد، کثرت خرافات و جهل و نادانی، قدرت واستیلای روحانیان قشری اسلامی(اصولگرایان)، فساد درباریان و گسترش حرمسراها صورت پذیرفت.(3) در این زمان وضع پوشش، طرز باورها(که مملو از خرافات و سطحی بینی بود)، شیوه ازدواج، سرگرمی و گذران اوقات،تعلیم و تربیت کودکان به شدت تحت تاثیر باور مذهبی قشری قرار گرفته بود که در ادامه به این موارد اشاراتی می گردد:

وضع پوشش زنان:

از آنجا که زن جزو مایملک مرد به حساب می آمد و از حقوقی نصف حق مرد و حتی کمتر از آن بهره مند بود، طرز پوشش او نیز از پیش تعیین شده بود. لباس زنها معمولا رنگ باخته ویکنواخت بود. کفشهای چرمی سفت می پوشیدند که به هیچ وجه مناسب راه رفتن نبود ومعمولا پاشنه آن را می خوابانیدند. این کفشها در هنگام راه رفتن صدایی از خود تولید می کرد که یکی از علل آن این بود که اگر زن از خانه بیرون رود،سایر اعضای خانواده(مردان) مطلع شوند.این لباسهای رنگ و رو رفته و غالبا کثیف و بد بو فقط در وقت حمام یعنی چند ماه یک بار عوض و شسته می شد.(4)

زن باید چادری سیاه یا آبی تیره بر سر می کرد که کاملا همه بدن او را می پوشاند و بر روی آن روبندی بلند ومعمولا سفید می بست که از پیشانی تا زانو ادامه می یافت. این روبند به صورت شبکه ای بود و با یک قزن به پشت سر بسته می شد. آنها با این هیئت اجازه رفت و آمد داشتند ولی در واقع هیچ خبری از دنیای خارج خانه و وضع اجتماع نداشتند.(5) البته زنان نواحی روستا پوشش آزادتری داشتند ولی از حقوق اجتماعی کمتری بر خوردار بودند. در اواخر قاجاریه روبند تبدیل به پیچه شد که برداشتن آن راحت تر بود ولی مانند روبند کل صورت را می پوشاند و از پیشانی تا چانه را در پرده می کرد. این ظاهر در حجاب، باطن و معنایی در پس خود مخفی کرده بود . حجاب برای زن آن هم به ان شکل غلیظ در معنای نگاه به زن به عنوان فردی با حقوق پایین تر و کسی بود که فقط برای خانه ساخته شده و از اوضاع بیرون آن نباید اطلاعی داشته باشد یا فعالیتی انجام دهد. وظیفه او در نظر مردان که سالار به حساب می آمدند شستن و رفتن و کسب رضای شوهر بود و ماهیت وجودی او در این چند مورد خلاصه می شد. این تفاوت فاحش میان اندرون و برون خانه نه تنها در طرز پوشش نمایان می شد، بلکه طرز رفتار و کلام ایرانیان نیز سرشار از تقیه و دروغ و ریا بود. این اندیشه ها را می توان در کتاب تادیب النسا که یکی از شاهزادگان قاجاردر سال 1309 نوشته ملاحظه کرد:

 

" رضای شوهر رضای خداست و غضب شوهر غضب خدا...فاضلترین اعمال زنان اطاعت شوهر است؛ اگر نبود برای زنان هیچ عمل فاضلتر از ریسمان ریسیدن نیست... حریص بودن به ریسمان ریسیدن، ساعتی، بهتر است زنان را از عبادت یک ساله اگر شوهر داشته باشند و ریسمان بریسد که شوهر و اولاد آن جامه کنندو بپوشند... خداوند مهربان است بر زنانی که جامه شستن را خوش دارند، چنان که هر زنی که بشوید جامه شوهر خود را، پاک می سزد حق تعالی جمیع گناهان آان زن را. از نان پزی و خم شدن در تنور چه بگویم خدا هزار فرشته فرستد اما وای به حال و روز زنی که در خشم باشدبا شوهر. بداند که در روز قیامت زبان او را از پس سر او بیرون کشند، زنجیری از آتش بر سر وی زنند و آتش در دهان او زبانه کشد. پس بهتر آنکه زن اطاعت پیشه کند، برده شوی خود باشد، کابین خود به شوهر بخشد انگار 1000 یتیم گرسنه را نان داده. هر زنی که زندگی را فدای همسر کند اگر این دنیا ندارد، عاقبت را دارد و در روز قیامت از پل صراط آسان می گذرد مانند برق انشا الله."(6)

ازدواج زنان:

از آنجا که در شریعت اسلام 4 زن عقدی مجاز است و در شیعه زن صیغه ای یا متعه به هر تعداد امکان پذیر می باشد در زمان قاجار این رسم به تمام و کمال به خصوص در میان شاهان و شاهزادگان قاجار اجرا می گردید. همه ما آوازه حرمسرای فتحعلیشاه را شنیده ایم . او نزدیک به 1000 زن از طبقات مختلف با اصل و نسبها و سنین گوناگون داشت او حتی به زن عموهایش هم رحم نکرد و با آنها ازدواج کرد. این دختران هم از فرزندان رجال بلند پایه قاجارو تجار و بازاریان بودند و هم اسرای گرجی. او اندکی پس از ولیعهدی به فاصله 10 ماه دارای 7 پسر شد که 3 تن از انها در فاصله 10 روز متولد شدند و در هنگام مرگش 60 پسر و بیش از 40 دختر داشت (7)؛ البته باید به خاطر داشته باشیم که به علت جهالت و بی سوادی و عدم رعایت بهداشت و شیوع بیماریهای مسری بیشتر بچه ها از بین می رفتند و به بلوغ نمی رسیدند و حتما تعداد فرزندان به وجود آمده او بیش از این تعداد بوده. گذشته ازفتحعلیشاه سایر شاهان قاجار نیز کم و بیش زنان بسیار و حرمسراهای عرض و طویلی گسترده بودند. مثلا محمد شاه که هم بیمار بود و هم تا حدودی تمایلات زاهدانه داشت و از لذت جسمانی دوری می کرد حرمسرایش شامل 7 زن و 9 فرزند بود (8). ناصرالدین شاه کوشید در میان همسرانش نوعی فضای جداگانه ایجاد کند و طرح جدیدی از حرمسرا داد که اطاقهای مجزایی برای هر زن تعیین می شد. او در پایان سلطنتش از فشارهای ناشی از رقابت همسران و توقعات بی پایان انها به تنگ آمده بود. حرم او را خواجگان اخته سیاه و سفید به شدت محافظت می کردند و هیچ مردی به جز خویشان بسیار نزدیک شاه اجازه ورود به حرمسرا را نداشت.(9)

به غیر از حرمسرای شاهی اوضاع زنان معمولی هم تعریفی نداشت. معمولا دختران کم سن و سال به عقد مردان مسن در می آمدند و به زور باید با آنان ازدواج می کردند. قرار ازدواج شامل دو بخش جداگانه بود: قسمت اول قرار و مدارهای والدین و بستگان نزدیک عروس و داماد بود. بستگان داماد ، عروس را به طور کامل امتحان می کردند. موهایش را می جوریدند و بدنش را کامل می دیدند تا نقصی نداشته باشد بعد گفتگو در باب جهیزیه و مهریه و هزینه ها زده می شد. قسمت دوم عروسی و عقد دختر بود که به هیچ وجه تمایل و نظر او مورد توجه قرار نمی گرفت و گاه این دختر کم سن و سال باید بچه های زن قبلی مرد را هم بزرگ می کرد.(10) وقتی وارد زندگی می شدند ممکن بود با چند هوو بر خورد کنند که معمولا روابطی خصمانه داشتند و حتی اقدام به مسموم کردن یا فلج نمودن تدریجی هووهای خود مینمودند. زنان و مردان بی آنکه هم را بشناسند یا ببینند مجبور به ازدواج بودند و معمولا روابطی سرد و نامطلوب داشتند و این زندگی نکبت بار را به امید تولد پسری که آبروی خانواده به حساب می آمد سپری می کردند. تمام فکر و ذکر خانواده ها از زمان تولد دختر تدارک جهیزیه و شوهر دادن دختر بود.(11) بعد از ازدواج هم آنها را به لقب عروس آقا، گلین آقا، عزیز آقا یا به نام پسر خانواده(مثلا ننه حسن یا ننه علی آقا) یا منزل صدامی کردند.(12)در واقع می توان گفت زندگی زن در کار خانه،زاییدن و شوهر داری خلاصه می شد .

تربیت کودکان و دختران:

در آن زمان به علت نادانی و بی سوادی زنان و تفکرات قدر مابانه ، عوامل وراثتی و شیوع بیماریهای مسری ، بچه ها در 9 ماهگی یا یک سالگی ضعیف و بیمار می شدند و معمولا 85 درصد از کودکان پیش از 2 سالگی می مردند و در واقع شانس زندگی برای کودکان بسیار کم بود. از میان کودکان به دنیا آمده تنها پسر دارای قدر و مقام بود و اگر فرزند متولد شده دختر بود، از پخش شیرینی و موسیقی که در زمان پسر زاییدن مرسوم بود جلوگیری می شد و به دروغ شایعه می کردند که پسر است تا آبروی پدر و مادر حفظ شود و اگر پسر بود لباس دخترانه بر تنش می پوشاندند تا چشم نخورد.(13) معمولا خبر دختر زاییدن را با ترس و لرز به پدر می گفتند و گوینده هیچ انعامی دریافت نمی کرد و مادر از سرنوشتش هراسان بود زیرا امکان داشت شوهر او را طلاق دهد .(14)

دختر را از کودکی بر ننویی با جنس بد می خواباندند و بر چشمانش سرمه می کشیدند و تمام بدنش را می بستند. معمولا به ظاهرش توجهی نمی شد و موهایش را شانه نکرده در 10 ردیف می بافتند و چارقد به سرشان می گذاردند(15).

تعلیم و تربیت معنایی نداشت حتی برای پسران و در مکتبخانه ها هم فقط علوم دینی و قرآن یا گاهی اشعار فارسی آموخته می شد و این آموزش با نهایت خشونت یعنی با فلک انجام می پذیرفت که بعد از آن قدرت راه رفتن را تا مدتی از بچه می گرفت. هیچ تلاشی برای تربیت کودکان صورت نمی گرفت و معمولا مادر به بچه تریاک می خوراند تا او را ساکت کند و بخواباند. یا آنقدر دور و بر اطاق بچرخد تا خوابش ببرد. در مورد دختران هم تنها به فکر شوهر دادنش بودند و بر طبق احادیثی که به یقین جعلی ست دختران را از آموزش باز می داشتند. مثلا می گفتند پیامبر اسلام درباره دختران فرموده:" نگذارید به پشت بام روند . به آنها نخ ریسی و سوره نور را بیاموزید."(16). حتی برخی خانواده های فقیر و ندار دختران خود را می فروختند. مانند فروش دختران قوچانی به ترکمانان که در حقیقت همان برده داری به حساب می آید و خریداران بر سر این دختران به حراج گذاشته هر چه می خواستند می آوردند .(17) زنان این دوران اوقات خود رابا نشستن دور هم و غیبت کردن و شایعه ساختن می گذراندند و از غذا و شوهر و کودکانشان می گفتند .دور هم آجیل و تخمه می خوردند و قلیان می کشیدند( البته آنانی که دستشان به دهانشان می سید) (18) در این شرایط چیزی که جایگزین دانش و شعور می گردد خرافات و یاوه سرایی ست که در آن دوره بسیار رواج داشت؛ به طوری که مثلا وقتی کودک بیمار می شد جای مراجعه به طبیب، حیوانی می کشتند و خونش را به سر و صورت بیمار می زدند. اعتقاد شدید به چشم زخم و چشم شور داشتند. برای رفع چشم زخم هم مراسمی داشتند و معمولا حدقه چشم گوسفندی را که در مکه روز عید قربان کشته شده خشک می کردند و به گردن کودک می آویختند . آن را شکافی داده در آن یشم، آهن، طلا یا نقره می کردند تا چشم بد را دور کند. اعتقاد شدید به فال و جادو و استخاره قرآن داشتند و از سر و روی کودکان انواع و اقسام تعویذ آویزان می کردند. موی سر و ناخن را نمی چیدند زیرا نگران افسون شدن بودند. (19)شاید ایرادی هم بر ایشان وارد نبود زیرا دنیای کوچک و تنگ آنها در همین چند موضوع خلاصه می شد.

 

 

 

بررسی علل عقب ماندگیهای زنان و نتایج آن:

دختری که به این صورت بار آید و قوای عقلانیش در کوره دانش و تعمق پخته نگردد، وقتی مادر هم شود چیزی برای آموختن به کودکانش ندارد. بنابراین نادانی و بی سوادی و بی خبری زنان نه تنها نیمی از جمعیت ایران را عملااز فعالیتهای اجتماعی و علمی باز نموده بلکه نیم دیگر( مردان) هم که پرورده دست این زنان بی سواد و بی تجربه بودند به کاری نمی آمدند. سوالی که پیش می آید اینست که چه کسانی عامل این رکود و عقب ماندگی در ایران می شدند و نگفته پیداست کسانی که در خفا (روحانیون دینی) و آشکار( شاهان قاجار و درباریان) پی نگاهداری و حفظ قدرت خود بودند و از این نادانی و سر در گریبانی مردم سود می بردند.

زنانی که جز سخن چینی و جهیز و ویار بارداری و شکم شوهرانشان به چیز دیگری نمی‌اندیشیدند و جایی برای تعلیم و تربیت نداشتند، نسلهای بعد را نیز به وضعی اسفناکتر از خود دچار می کردند ؛ آن چه مانع و رادع اصلی ایشان در مسیر کمال و پیشرفت بود، باورهای دینی یا برداشتهای سطحی و خرافی از اسلام بود و از آنجا که در سلسله قاجار قدرت نهانی در دست علمای قشری اصولی بود، آنچه در عمل اجرا می شد و به افکار مردم عامی تزریق می گردید همین باورهای منسوخ و کهن بود. آنچه زن ایرانی می خواست، برابری حقوقش با مردان بود و این برابری نتایجی در پی خویش داشت که برداشتن حجاب، انتخاب آزاد در ازدواج و طلاق، کسب علم ومعرفت، حضور در عرصه های اجتماعی و اشتغال، تربیت اصولی و عالمانه کودکان و... را شامل می شد که به هیچ وجه علمای دینی را بر نمی تابید. اما عواملی که سبب بیداری زنان از این خواب گران هزار ساله گردید، آشنایی با فرهنگ اروپایی، تاسیس مدارس جدید توسط مسیونرهای غربی، ظهور دیانت بابی و بهایی و انتشار روزنامه های متعدد بود.(20)

ظهور دیانت بابی و بهایی و زنان:

دیانت بابی در دوره قاجار و در زمان ساطنت محمد شاه ظاهر شد(1260ه.ق). سید علی محمد شیرازی ملقب به"باب"( که خود را موعود اسلام و قائم آل محمد می دانست) در سن 25 سالگی این ادعا را مطرح نمود که زمان دیانت اسلام به سرآمده ووقت ظهور جدیدی ست که احکام و تعالیمی مطابق با زمان حال را مطرح نماید. او آموخته هایی آورد که قدرت روحانیون را کاملا از میان می برد و از منابر به زیر می افکند، به عقل و تفکر انسان برای تشخیص مسائل احترام می گذارد، تقلید و تکفیر و نجاست را از میان بر می داشت، تعلیم و تربیت مردان و زنان و کودکان را با نهایت محبت ترویج می داد، حجاب را از سر زنان بر می داشت و صیغه و چند همسری را ملغی می نمود وحقوق زیادی برای زنان قائل بود. احکام باب متناسب با روزگار ظهورش بود و بسیاری از طالبان حقیقت و روشن اندیشان را به خود جذب نمود و تعداد زیادی از ایشان که حتی از علمای دینی بودند در راه او شهید شدند. اودرباب آزادی در انتخاب همسر در باب 7 از واحد 6 بیان( امالکتاب دیانت بابی)می گوید:

" ملخص این باب آنکه خداوند عالم از جود و فضل خود مرتفع فرموده در بیان(از میان برداشته) حدود انقطاع(صیغه) راتا آنکه بر هیچ نفسی ذلی در رضای خدا از برای او وارد نیاید و به رضای مرئ(مرد) و مرئه(زن) و کلمه ای که دلالت کند که" او بوده از برای خدا و هست و راضی است به حکم او" ..."

از مشهورترین و جنجال برانگیزترین زنان بابی طاهره ( قره العین ) است. او جزو حروف حی( 18 نفر اولی که به باب ایمان آوردند) بود و در همین راه هم جان داد. طاهره علمدار و پیشگام نهضت آزادی زنان ایران است.

 

طاهره(قره العین)

طاهره در در سال 1233 ه.ق درقزوین در خانواده شیعی بسیار مذهبی به دنیا آمد. پدر او ملا محمد صالح برغانی از علمای بنام قزوین بود و طاهره را از خردسالی نزد معلم خصوصی برای فراگیری علوم دینی نهاد و در اندک زمان سر آمد شد . به گفته میرزا محمد جعفر خان حقایق نگار مورخ مخصوص دربار قاجار : " با وجود حسن و جمال و غنج و دلال در علوم معقول و منقول به حد کمال بود". پدر او را به اجبار در 13 سالگی به پسر عمویش ملا محمد داد و طاهره از او صاحب 3 فرزند شد ولی چون به باب ایمان آورد و افتان و خیزان در کوی و بازار به ترویج امرش پرداخت از خانواده و فرزندان و شوهر بد خلق متعصب گذشت. او به واسطه عموی کوچکترش حاج ملا محمد علی برغانی به شیخیه و افکار شیخ احمد و سید کاظم علاقه مند شد و به سلک ایشان درآمد. از آنجا که سید کاظم گفته بود که پس از مرگ من همگی برخیزید و در پی قائم روید، چه که آمدن او نزدیک است. طاهره نیز شبها به دعا و استغاثه می پرداخت تا آنکه شبی خوابی دید که سیدی جوان با عمامه سبز و عبای سیاه مشغول نماز است در حالیکه میان زمین و آسمان ایستاده و آیاتی را می خواند که او قبل از این نشنیده. چون بیدار می شود یکی از آیات قنوت را که به یاد دارد در دفترش می نویسد و چند وقت دیگر که یکی از آثار باب به نام قیوم الاسما به دستش می رسد آن آیه را در آن می یابد و به او ایمان می آورد.(21) او دارای هوش سرشار، حافظه قوی، سخنور و مجتهد بود ودر فراگرفتن علوم اسلامی سرآمد اقران و مردان بود(22) طاهره در قریه بدشت در جمعی از بابیان حجاب از چهره برداشت و با این کار هم پایان دور اسلامی و اجرای احکام آن را اعلان کرد و طلیعه ظهوری جدید را صلا زد که در آن زن با مرد برابر است و هم نوای آزادی زنان را که در اندرونی ها و در چهارچوب خانه ها و زندان تفکر جامعه اسیر بودند بلند کرد. با علما بحث و مجادله می نمود، در پس پرده به تدریس فلسفه و فقه و حکمت به مردان می پرداخت و تفسیر آیات قران می کرد و از هیچ کس خوف و هراس به دل راه نمی داد. گرچه ناصرالدین شاه از جمال و کمال او خوشش آمده بود وگفته بود:" از هیئتش خوشم آمد بگذار بماند" و حتی می خواست او را سوگلی حرم نماید ولی به تحریک علما که هراسان و بیمناک مقام خود بودند، مورد بازخواست قرار گرفت و سپس به علت بابی بودن و تبلیغ این دیانت و شکستن حدود اسلام حکم قتلش اعلام شد و توسط چند تن از نوکرهای عزیز خان آجودان باشی با دستمالی که خودش به آنها داده بود خفه گردید و جسدش را در باغ شاه در چاهی افکندند.(23)

اما آنچه در این مقال مورد توجه قرار می گیرد تاریخ زندگی یا مذهب او نیست بلکه اقدامات متهورانه ایست که در زمانه سکوت زن از او سرزد. او با فروافکندن حجاب از سر مرز میان اندرون و برون زن را ازمیان برد. او مخالف تبعیض جنسی بود و رابطه زن و اجتماع را بر هم زد. در عصری که سکوت و خانه نشینی و تسلیم و اطاعت ارزشهای زن را تشکیل می داد، او بر علیه این سکوت و خموشی قیام کرد و نه تنها با علم و دانش و تغییر عقیده و سر فرو نیفکندن در برابر روزمرگی زن، پیام خود را به ایران و ایرانیان فغان کرد بلکه اشعار و غزلیات زیبا سرود و از عصیان سرکشی و نوآوری زن ایرانی زبان به سخن گشود.(24) او زن را از خانه برون کشید و به عرصه اجتماع آورد و گرچه این خوی تسلیم ناپذیری و کمال طلبی در وجود او ریشه داشت ولی با ایمان آوردن به دیانت بابی بر ظهور و بروزش افزود و جهان گیر شد.

.حرف طاهره در نوردیدن یک دوران پوسیده تاریخی و به سر آمدن ستم و استبداد و تقلید و رکود و نابرابری بود:

هان صبح هدی فرمود آغاز تنفس روشن همه عالم شد زآفاق و زانفس

دیگر ننشیند شیخ بر مسند تزویر دیگر نشود مسجد دکان تقدس

ببریده شود رشته تحت الحنک از دم نه شیخ به جا ماند و نه زرق و تدلس

آزاد شود دهر ز اوهام و خرافات آسوده شود خلق ز تخییل و توسوس

محکوم شود ظلم به بازوی مساوات معدوم شود جهل ز نیروی تفرس

"طاهره در مدت عمر کوتاه خود(34سال) برای حقوق خود و همجنسان و همنوعانش جنگید و ساکت ننشست. نام او در سر لوحه اولین کنفرانس حقوق زنان در آمریکا نزدیک به صد سال پیش نگاشته شده . معروفترین هنرپیشه تاتر فرانسه در نیمه دوم قرن نوزدهم از دونویسنده زمان خود کاتوله مندس و جولز بویس خواهش کرد که نمایشنامه ای را درباره ژاندارک ایرانی (طاهره) بنویسد و او روی صحنه بیاورد. گرینوسکایا -دراماتیست روسی- چنین نمایشی رادر تاتر سن پطرز بورغ اجرا کرد و بعد از آشنایی با این نمایش بود که تولستوی نویسنده و صلحجوی روسی نسبت به نهضت باب و دیانت بهایی کنجکاو و علاقه مند شد و در پاسخ به ارفع الدوله سفیر ایران در استامبول نوشت که: " کلید صلح جهان در دست آن زندانی عکا یعنی بهاالله است""(25) و حتی به گفته ژالنت آفاری بابیان و زنان پیرو باب می خواستند تغییراتی در وضع اجتماعی و حقوقی زنان ایجاد کنند.(26)

آموزه های دیانت بهایی و بیداری زنان:

اما وضع زنان به یک صورت باقی نماند و به علل مختلف مانند آشنایی با فرهنگ اروپایی ، ظهور دیانت بابی و بهایی، تاسیس مدارس جدید و انتشار روزنامه های آگاهی بخش، دچار تغییراتی شدند. در این بخش به بررسی تاثیرات دیانت بهایی در ظهور این بیداری اشاراتی می گردد.

بهاالله(میرزا حسین علی نوری ملقب به بهاالله)، در اواسط قرن نوزدهم اعلان وحدت عالم انسانی نمود وآن راهدف دیانت خود قرار داد. برای نیل به این هدف تعالیم و احکامی بیان کرد و عمل به موجب آنها را ضامن رسیدن به صلح و وحدت دانست. از جمله این تعالیم، تحری حقیقت و ترک تقالید، ترک تعصبات، ایجاد محکمه کبرای بین المللی برای ایجاد صلح، ایجاد زبان و خط بین المللی( البته علاوه بر زبان و خط مادری و حفظ فرهنگهای بومی)، تساوی حقوق زن و مرد، استمرار ظهورات الهیه، تطابق دین با علم و عقل و...بود. در احکام او موارد بسیاری وجود دارد که تساوی زن و مرد را اعلان نموده :

" ...لله الحمد قلم اعلی، فرق ما بین عباد(مردان) و اما( زنان)را برداشته و کل را در صقع(مقام) واحد به عنایت کامله و رحمت منبسطه مقر و مقام عطا فرمود. ظهر ظنون را به سیف بیان قطع نمود و خطرات اوهام را به قدرت غالبه قویه محو فرمود. "(27)

" و از جمله تعالیم حضرت بهاالله وحدت نسا و رجال است که عالم انسانی را دو بال است؛ یک بال رجال و یک بال نسا. تا دو بال متساوی نگردد مرغ پرواز ننماید. اگر یک بال ضعیف باشد پرواز ممکن نیست. تا عالم نسا متساوی با عالم رجال در تحصیل فضائل و کمالات نشود ، فلاح و نجاح چنان که باید و شاید ممتنع و محال."(28)

از مواردی که سبب اجرای این تساوی می گردد می توان به مسائل زیر توجه نمود:

حرمت صیغه و ازدواج موقت: " واما الازدواج الموقت حرمه الله فی هذا الکور المقدس و منع النفوس عن الهوی، حتی یرتدوا بردا التقوا و هو التنزیه و التقدیس بین الملا الاعلی "( و اما ازدواج موقت در این دور و عصر مقدس حرام شده و نفس از هوا منع شده تا به پیراهن تقوا پوشیده شود و آن تقدیس و پاکی در بیم مردمان است.)(29) .

لزوم تشکیل مدارس و تعلیم تربیت عمومی و اجباری:

" همچنین لازم است که در جمیع بلاد ایران حتی قری و قصبات صغیره مکتبهای متعدده گشوده و اهالی از هر جهت تشویق و تحریص بر تعلیم قرائت و کتابت اطفال شوند حتی عنداللزوم اجبار گردند. تا عروق و اعصاب ملت به حرکت نیاید کل تشبثات بی فایده است..."(30) بر اثر این تعلیم و بیانات دیگر و به دستور عبدالبها(پسر و جانشین بهاالله) مدارس دختران در تهران ایجاد شد . او برای پا گرفتن این مدارس که در چند شهر شروع به کار نمود ، از زنان متخصص بهایی درزمینه تعلیم و تربیت و زبان در آمریکا خواست که به ایران آیند و به تعلیم و تربیت دختران بهایی و غیر بهایی پردازند. از جمله این افراد دکتر مودی، دکتر کوی( که سالها به فراگرفتن زبان فارسی هم همت گماشت و به اطفال زبان انگلیسی یاد می داد)،لیلیان کپیس و میس ادلید شارپ بودند .البته این مدارس با سختی بسیار و مخالفت ملایان و قوای حکومتی تشکیل می شد و بالاخره هم به ان یورش برند و تخریب نمودند و اجازه ادامه فعالیت را ندادند. در فهرستی که در سال 1913 توسط نشریه شکوفه( مخصوص زنان) منتشر شد، فهرستی از اسامی 63 مدرسه دخترانه در تهران موجود بود که 2500 دانش آموز دختر را تحت پوشش قرار می داد. در این میان مدرسه ترقی بنات، تربیت بنات و تربیت دختران که توسط بهاییان افتتاح شده بود، بیشترین دانش آموز و بیشترین بورسیه ها را داشت(31) . دردیانت بهایی تربیت و تعلیم دختران بر پسران رجحان داده شد. یعنی اگر فردی تنها استطاعت فرستادن یکی از فرزندان خود را داشته باشد، مرجح است که دختر را بفرستد زیرا که دختران مادر می شوند و اول مربی طفل مادر است.

"...در خصوص مدرسه دختران مرقوم نموده بودی، از قرائتش دلها شادمان شد که الحمدلله در طهران دوشیزگان را چنین دبستانی که در کمال همت تحصیل فضایل عالم انسانی می نمایند و در ظل عنایت حضرت احدیت تربیت می شوند تا اندک زمانی نسا در میدان کمال هم عنان رجال شوند. تا به حال در ایران اسباب ترقی نسوان نبود از هر ترقی بی بهره بودند. ولی الحمدلله که از یوم ظهور صبح هدی روز به روز نسا در ترقی هستند ..."(32)

از آموزه های دیگر دیانت بهایی ملغی شدن حکم چند همسری است و بر خلاف اسلام که هر مرد اجازه شرعی ازدواج با 4 زن را به طور همزمان داشت ، در این دور چنین اجازه ای وجود ندارد. جاری شدن حکم ازدواج اول به رضایت خود دختر و پسر است و سپس اجازه کتبی پدر و مادر ولی قبل از انتخاب دختر و پسر والدین حق دخالت ندارند و حق طلاق نیز به اراده دختر و پسر هر دو است و تفاوتی مشاهده نمی شود.

"به طور کلی در اسلام سنتی، جنسیت بر انسانیت مقدم است. در این نظام فکری نمی توان از حقوق ذاتی انسانها سخن گفت. در اسلام سنتی حقوق زن یا مرد هست اما حقوق انسان یا بشر نیست و زن در بسیاری از عرصه های اجتماعی از قبیل زعامت، قضاوت، و مرجعیت و امامت و طلاق و ولایت بر فرزند و شهادت در بسیاری مواردبه حساب نمی آید و در بسیاری موارد مانند ارث، دیه و شهادت در امور مالی نصف مرد یا انسان قلمداد می شود"(33)

ودر نهایت آنچه بشر درمانده و زخم خورده از اختلافات و جدالها را تسکین می بخشد و به ساحل آسایش و اتحاد می رساند نیز در گرو تساوی حقوق زن و مرد است؛ چه که یکی از مهمترین علل بروز جنگها در عالم عدم تربیت صحیح زنان و ممانعت از دخالت ایشان در مراجع تصمیم گیری است:

"... حضرت بهاالله وحدت تربیت را اعلان نموده که به جهت اتحاد عالم انسانی لازم است که جمیع بشر یک تربیت شوند. رجالا و نسائا ، دختر و پسر تربیت واحد گردند و چون تربیت در جمیع مدارس یک نوع گردد، ارتباط تام بین بشر حاصل شود و چون نوع بشر یک نوع تعلیم یابد، وحدت رجال و نسا اعلان گردد. بنیان جنگ و جدال برافتد و بدون تحقق این مسائل ممکن نیست زیرا اختلاف تربیت مورث جنگ و نزاع"(34).

موخره:

آنچه در این مقال مورد توجه قرار گرفت وضعیت اسف بار زنان در دوره قاجار و عوامل پیشرفت و آگاهی آنان در جاده تاریخ ایران بود و به طور خاص به تاثیرات ظهور دیانت بابی وبهایی در این بیداری اشاراتی شد ولی باید دانست که گذشته آینه آینده است و در آن باید نگریست و خویشتن را شناخت و از پوسته کهن وتنگ گذشته خویش به درآمد و رشد کرد و با بالیدن خویش جامعه ایران را توسعه بخشید. تا حال جهان و به خصوص ایران نیمی از قوا و استعداد خود را که در وجود زنان نهفته بود از دست داد و فجایعی به بار آورد که دودش بیش از زنان به چشم مردان رفت؛ چه که مادر جاهل تعلیم ندیده عامی که ذهنش جای معرفت و دانش از خرافات و یاوه سرایی مملو است، کودکی عقیم الفکر و کوتاه همت به بار خواهد آورد.

امید است با تربیت و ترقی زنان ایرانی و جلوه و شکوفایی قوا، احساسات، تفکرات و قابلیتهای ایشان، بازوان بی جان وطن بار دیگر توان گیرد و دهان خشکیده و گنگ ایران دیگر بار از ترانه و حکمت و دانش و مهر گویا شود.

ب.ر

 

 

 

منابع:

1)نیکی.آر.کدی، ایران دوران قاجار و برآمدن رضاخان، ترجمه مهدی حقیقت خواه، انتشارات ققنوس،چاپ اول 1381،ص27

2)همان،ص34

3) فخری قویمی( خشایار وزیری)،کارنامه زنان مشهور ایران،انتشارات وزارت آموزش و پرورش، تهران1352، پیشگفتار

4)رایس، کلارا کولیور،زنان ایرانی، ترجمه اسدالله آزاد، تهران نشر کتابدار ،1383،ص113

5)منبع شماره4، ص40

6)منبع شماره4، ص17

7)عباس امانت، قبله عالم، ترجمه حسن کامشاد،نشر کارنامه، چاپ اول 1383، ص60

8)منبع شماره7، ص84

9) منبع شماره 7،ص567

10)منبع شماره 4، ص 100

11)ژانت آفاری، انجمنهای نیمه سری زنان در نهضت مشروطه،ترجمه جواد یوسفیان، نشر بانو، بهار 77، ص43

12)زن ایرانی از انقلاب مشروطیت تا انقلاب سفید، بدرالملوک بامداد، ص 74

13)منبع شماره 4، ص90-94

14) منبع شماره 4، ص100

15)همان،ص100

16) همان، ص93

17)عمادالدین فیاضی، نهضت مشروطه ایران، مجموعه مقالات ، مقاله خرید و فروش زنان در دوره قاجار،موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، چاپ اول1378

18) منبع شماره16

19)منبع شماره 4، ص 177

20)غلامرضا وطن دوست، زن ایرانی در نشریات مشروطه، انتشارات موسسات تحقیقات و توسعه علوم انسانی، چاپ اول 1385، ص14

21)نصرت الله محمد حسینی، حضرت باب ،موسسه معارف بهایی، 1995 میلادی، ص333-337

22) منبع شماره 3، ص 106

23)قبله عالم، ص296

24)فرزانه میلانی، طاهره قره العین پیشرو آزادی زنان، مجله خوشه هایی از خرمن ادب و هنر، شماره 12، 1380، ص120-122

25)امین بنانی، چهره طاهره قره العین از صدای خود او، مجله پیام بهایی، شماره 309، ص20

26)ژانت آفاری، انقلاب مشروطه ایران،ترجمه رضا رضایی، نشر بیستون، 1378، ص44

27)بهاالله،مائده آسمانی جلد8، ص53-52

28)عبدالبها، منتخباتی از مکاتیب، ص77

29)عبدالبها، گلزار تعالیم بهایی، گرد آورنده: دکتر ریاض قدیمی، ص448

30) عبدالبها، رساله مدنیه، ص132

31) ژانت آفاری، انجمنهای نیمه سری زنان، ص19

32)عباس ثابت،تاریخچه مدرسه تربیت بنین،موسسه چاپ و انتشارات مرات، ص93

33)محسن کدیور،حقوق بشر و روشنفکری دینی،ماهنامه سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آفتاب،شماره27 سال سوم تیر1382

34)عبدالبها، جزوه تربیت بهایی،ص 123

نوشته شده توسط حسام | شنبه بیست و دوم تیر 1387 | 19:54 | لینک ثابت | موضوع: مقالات |

زندان ذهن 

ذهن ما زندان است
ما در آن زندانی
قفل آن را بشکن
و در آن را بگشای
و بیرون آی از این قفس ظلمانی

انسان سفر زندگی آغاز می کند. کوله بار ذهنش را می بندد. با اعتقادات و باورها و عناوینی چون ملیت و قومیت، مذهب و مسلک، نژاد و نسب، مقام و مرتبت خو گرفته و آنها را معیاری برای شناسایی و سنجش خود و دیگران قرار می دهد. بدین گونه قضاوت های بی اساس شکل می گیرند و میوه های تلخ تعصب را به بار می آورند و انسان ماهیت اصلی خودش را از دست می دهد. زندانی ذهن می شود و زندان بان بی رحم باورها و اعتقاداتش، آمال و آرزوهایش، مال و منالش و آز و نیازش و چون انسانی نه نتها تن و جان خود را می آزارد به تمامی کره ی خاکی نیز رسوخ کرده آلودگی خود را می پراکند و خود حیران و درمانده در پی تسکین موقت به هر آنچه در سر راهش قرار می گیرد توسل می جوید. بیماری و اعتیاد، حسد و کینه، طمع و تصرف نفرت و دشمنی و جنگ و ترور دنیا را فرا می گیرد و این انسان جدامانده از گوهر آفرینش زمینه را برای مرگ انسانیت فراهم می آورد و کره ی خاکی را در آستانه ی نابودی قرار می دهد. صحبت از پژمردن یک برگ نیست جنگل را بیابان را. این است سرانجام ما، براستی آدمیت مرده است، آیا وقت آن نیست که بیدار شویم وبیاد آوریم چیستیم و کیستیم برون آییم از تنگنای باورهایمان، تیرگی نگاه و اندیشه مان، قضاوتهای ناعادلانه و زنجیر تعصب و آیا زمان آن نرسیده که مسافران این کشتی بی سکان گمگشته در یاس را از هر نژاد و مذهب و مسلک به ساحل امید برسانیم و با دستگیری مستمندان و یاری رساندن به مظلومان، دلجویی از بیماران و پیروی از حق و حقیقت دانه خرد، دانش و عدالت را در خاک جهان بکاریم. عشق را به سرفصل تازه ی حیات بازگردانیم و با کوله باری از بخشش و ایثار و توشه ای از محبت و مهربانی به سوی کمال گام برداریم.
 
ذهن ما زندان است
ما همه در قفس ذهنی خود زندانیم
در آن را بگشای
و برون آی از این دخمه ی ظلمانی
بگشای گل من
خویش را حبس در آن خواهیم کرد
همدم جهل در آن خواهیم شد
همدم دانش و دانایی محدوده ی خویش
و در این ویرانی همچنان تنگ نظر می مانیم

آدمیت به راستی مرده است. باور ندارم. آدمیت به گمانم خفته باشد. در خوابی عمیق. بیدارش کنیم، بیدارش کنیم. از بند آزادش کنیم. این جهان آیینه ی کردار ماست. خوب یا بد هرچه هست آثار ماست.
 
ذهن ما باغچه است
گل در آن باید کاشت
و نکاری گل من
علف هرز در آن می روید
زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشتن هرزه گی آن علف است
گل بکاریم بیا

دریاب حقیقت را و عشق
عشق را در خدا
و خدا را در خود
پس بیا
در خود نگر
از کجایی و از چه جایی
چیستی
در جهان بهر چه عمری زیستی


دکتر هوبان
 

نوشته شده توسط حسام | سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 | 20:44 | لینک ثابت | موضوع: مقالات |

لوح مریم 

هو

مریما, عیسی جان به لامکان عروج نمود. قفس وجود از طیر محمود خالی ماند و بلبل قدم به صحرای عدم رو نمود و عندلیب الهی بر سدره ربانی به خروش آمد. سرادق عزت بردرید و همای رفعت از شاخسار بهجت برپرید. افلاکهای بلند بر خاک تیره بنشست و نعره ها از دل پر درد برخاست. آب گوارا به خون تبدیل شد و صحن فردوس بَرین به خون آمیخته.

بلی، تیر قضای الهی را سینه ی منیر دوستان لایق و کمند بلای نامتناهی را گردن عاشقان شائق.هر کجا خدنگی است بر صدر احباب وارد آید و هر جا غمی است بر دل اصحاب نازل گردد. عاشقان را چشم تر باید و معشوقان را ناز و کرشمه شاید. حبیب اگر صد ناله سراید محبوب بر جفا بیفزاید. اگر شربت وصال خواهی تن به زوال در ده و اگر خمر جمال طلبی در وادی حرمان پا نه. مریما حزن را به سرور بچش و غم را از جام فرح درکش. اگر خواهی قدم در کوی طلب گذاری صابر باش و رخ را مخراش و آب از دیده مپاش و از بی صبران مباش. پیراهن تسلیم پوش و از باده رضا بنوش و عالمی را به درهمی بفروش. دل به قضا در بند و به حکم قدر پیوند. چشم عبرت برگشا و از غیر دوست درپوش که عنقریب در محضر قدس حلقه زنیم و به حضرت انس روی آوریم و از بربط عراق نغمه حجازی بشنویم و با دوست ملحق شویم. ناگفتنی بگوییم و نادیدنی ببینیم و ناشنیدنی بشنویم و به آهنگ نور هیکل روح را به رقص آوریم و در حریم جان بزم خوشی بیاراییم و از ساقی جلال ساغر جمال برگیریم و به یاد رخ ذوالجلال خمر بی مثال در پوشیم.

چشم را از آب پاک کن و دل را از حزن بروب وقلب را از غم فارغ نما و به آهنگ ملیح برخوان:

گر تیغ بارد در کوی آن ماه           گردن نهادیم الحکم لله

نوشته شده توسط الناز | شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 | 7:2 | لینک ثابت | موضوع: |

 

هُوَ هُو اي محبوب من ندا ميکنم تو را که قلب حزينم را از غير خود غافل گرداني و به خود مشغول نمايي.
حضرت بهاءالله مي فرمايند : " مَثل شما مِثل طيري است که به اجنحه ي منيعه در کمال روح و ريحان در هواهاي خوش سبحان با نهايت اطمينان طيران نمايد و بعد به گمان دانه به آب و گل ارض ميل نمايد و به حرص تمام خود را به آب و تراب بيالايد و بعد که اراده ي صعود نمايد خود را عاجز و مقهور مشاهده نمايد چه که اجنحه آلوده به آب و گل قادر بر طيران نبوده و نخواهد بود. در اين وقت آن طائر سماء عاليه خود را ساکن ارض فانيه بيند. حال اي عباد پرهاي خود را به طين غفلت و ظنون و تراب غِلّ و بغضا ميالاييد تا از طيران در آسمانهاي قدس عرفان محروم و ممنوع نمانيد."
                                                   

                                   آلوده در گل
مرغکي ديدم به ره منقار در گل کرده است / بال را آغشته در گل ،کار مشکل کرده است

آنچنان جوياي دانه گشته اندر قعرخاک /عادت پرواز گويا حذف و باطل کرده است

با چنان حرص و ولع در خاک و گل رفته فرو/جستوجوي دانه وي را سخت غافل کرده است

آن سبک بالي که در پرواز بودي بي نظير/درمَغاک خاک چون خفاش منزل کرده است 

گفتمش در خاک ماندن سيرت مرغان نبود /گفت جانا عشق دانه عقل زائل کرده است

دست و پايم رفته اندر دام و افتاده به بند /حرص و آزم اينچنين نادان و جاهل کرده است

آري آن مرغ وجود آدمي را کن نظر/همچو آن مرغک اسير و پاي در گل کرده است

جانت اندر آسمانها عاشق پرواز بود /گو چگونه عشق دانه رخنه در دل کرده است

خود مَلک بودي و فردوس برين جاي تو بود/ گو چرا دامن به گل پا در سلاسل کرده است

گر تعلق را گذاري وارهي از آب و خاک/ بيني آنگه تا که حق الطاف شامل کرده است

پاي در گل غرقه اندر  شهوت دنياي دون /جان پاکت را چنين بي نور و آفل کرده است

هان بدان، وارستگي از اين جهان آزادگيست /مرغ آزاده کجا آهنگ سافل کرده است

گر کني پرواز تا اعلي مقام عاشقان /مي شوي آگه که حق حل مسائل کرده است

قلبها گردد تجلي گاه ذات کبريا /جانت اندر قرب حق کسب فضائل کرده است

جابري گر دست و پا در آب و گل آلوده شد /خود به از مرغک نِه اي کاو لانه در گل کرده است                                                                                                      

معانی لغات:  طير= پرنده     اجنحه= بالها     طيران= پرواز     تراب= خاک     صعود= بالا رفتن     طائر= پرنده، پرواز کننده     غلّ= حقد،کينه     بغضا= کينه،دشمني     مغاک=گودال     سلاسل= غل و زنجير     آفل= غروب کننده     سافل= فرود     جابري= تخلص شاعر

نوشته شده توسط سینا | چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | 11:29 | لینک ثابت | موضوع: |

جناب طاهره 

تو و تخت و تاج سكندری
من و راه و رسم قلندری
اگر آن خوشست تو در خوری
و گر این بدست مرا سزا

***********************

 


دراین خزان شگفت ،
در این روزگار که ستم تازیانه بر کف و خنجر به دندان دارد،
در این زمانه که ناسزایان و نانجیبانش،جز دشنام و دشمنی به نیش نمی کشند.
روزگار خون و خنجر. تازیانه و شمشیر. تیغ و بند. ترس و دروغ. نفرت و کین
باید از طاهره سخن گفت. از طاهره یاد گرفت.

بر ما چه می رود! این پریشانی و بی دانشی و کینه و دروغ، از کدام آبشخور ناپاک و پلیدی، هلاهل نوشیده است که چنین بر جان ما زهرآب می ریزد؟
چشم و گوش بسته و دهان گشوده ایم! که از بن دندانمان کین و نفرت بر خاک می چکد.
کمی بنشینیم و اندیشه کنیم. درنگ! درنگی باید!

خم خنجر و دم کینه و نیش شلاق و تیغ برهنه را وا نهیم و دمی. دمی. دمی در سایه سار دانش و عشق و آزادی بیاساییم.
بکوشیم که کار باید کرد. کاری کارستان که دیگر در این جهان، با دشنام و دشمنی کار از پیش نمی رود. با غوغا و فریاد و ترس و هراس کار از پیش نمی رود و این بار به منزل نمی رسد.
آن همه عشق و مدارا و مهر، خنده و شادی و امید، انسان و انسان و انسان که در آوازهای مولانا و حافظ و بایرید و حلاج بوده است، از برای کیست؟ از برای چیست؟

چرا تاریخ ما پر است از: کشتار مانویان، مزدکیان، قرمطیان، زندیقان، ملحدان، بابیان، بهاییان و....تاکی؟ برای چه؟ اینان چه گناهی کرده بودند که چنین از سرهایشان مناره ساختیم و بر نطع خون نشاندیمشان؟ و به کجا رسیدیم؟!

کرامت انسانی را پاس داریم. بیهوده تخم نفرت و جهل و تنبلی و جادو نیفشانیم. دمی!درنگی! عطر آواز طاهره می آید:

***

طاهره یكی از سرآمدان اصلاحات دینی وپیام آور آزادی زن ، بود. گلی که در شوره زار ایران در خون و نمک پرپر شد.
طاهره، نخستین حضور زن ایرانی، به مانند یک زن،در میدان زندگی اجتماعی است.
نخستین شکننده ی سنت های پوسیده و رنجبار تاریخی.
گرایش قره العین به باب به هر سبب که بوده باشد؛ از مهم ترین آنها خروشی دلاورانه بر ستم و برای آزادی زنان بوده است . کشتن طاهره نشان دهنده ستم بر زن و روشنفکر زمانه است . نشان پس ماندگی و حکومت جان سخت قبیله است. قبیله ای که با خنجر، اندیشه را گلو می برد.

***

در زمانه ای که نیمی از مردم جهان با معنای آزادی آشنایی نداشتند
در جامعه ای که نود و هشت درصد مردانش نیز بی سواد بودند
در میان مردمانی که به شمع آجین کردن آزادیخواهان می بالیدند
و روشنفکرانش در کشتار دگر اندیشان بر یکدگر پیشی می گرفتند

زنی برخاست:

دانشمند و فرهیخته
شاعری نام آور
مبارزی جسور و بی پروا
که از آزادی، صلح، آزادی زن، عدالت، جدایی دین از دولت سخن می راند.
و ... ما این همه را بر نتافتیم و هنوز نیز برنمی تابیم
و خفه اش کردیم
و هنوز بر نامش تازیانه می کوبیم.
قبیله ی نر، قبیله ی نادانی، قبیله ی کینه، قبیله ی دروغ، قبیله ی کف بر لب و خنجر برکف؛ تاب دیدار عشق را نداشت. و طناب بر گلوی زنی تاباند که جز نام مبارک آزادی بر لب نداشت.
زنی که باید تندیس او را از طلا ساخت.
زنی که در آن غروب بدشت بر کرسی رفت و با انبوه مردمان از آزادی و عدالت و اندیشه سخن گفت.
حجاب از سر برگرفت و آتش در خانمان ستم و سکوت زد.
من بر آن نیستم که از او بنویسم. تنها نگاهی کوتاه به برخی نوشته های دیگران دارم دروصف این سیمرغ عشق و آزادی!
مرا در باره ی دین و آیین او نیز کاری نیست. من از کرامت انسانی، باورهای ارجمند اجتماعی و دلیری او در بیان اندیشه های خویش سخن می گویم.
من از تابیدن نوری در ژرفای تاریکی سخن می گویم. از خورشیدی که بر بام ایران تابید و نمی توان در چاه به زنجیرش کشید و نابودش کرد. خورشید دانایی بر بام بام این سرزمین خواهد تابید و این پرنده از دست های بریده ی حلاج و عین القضات و سهروردی و طاهره می نوشد.

***

آلوسی ، مفتی بغداد که به همراه بیست مفتی سنی و ده فقیه شیعه فتوا به کشتار بابیان داده بود، در ترجمه ی حال او می گوید: " من در این زن فضل و کمالی دیدم که در بسیاری از مردان ندیده ام. او دارای عقل و استکانت و حیا و صیا نت بسیار بود. "

درمیان غربیان خانم مارتا روت اولین کسی است که کتابی جامع ومفصّل در شرح حال طاهره نوشت. مارتا روت دراگوست سال ۱۸۷۲میلادی در ایالت اوهایو متولد شد پس از انجام تحصیلات اولیّه به دانشگاه شیکاگو رفت و دوره آنرا به پایان برد و به تدریس پرداخت بعد ها حرفه روزنامه نگاری را انتخاب کرد.در حدود سالهای ۱۹۰۸-۱۹۰۹توسط روی ویلهلم که ازبهاییان سرشناس بود با آیین بهایی آشنا وپس از چندی به آن مؤمن گردید.مارتا روت پس از مطالعه تاریخ، علاقه عجیبی به طاهره پیدا کرد.او در جریان سفرهایی که به اکثر نقاط دنیا به منظور معرّفی آیین بهایی مینمود باشخصیّت های بزرگ ملاقات می کردهنگام اقامت در ایران با عده زیادی از بهاییان محشورشد ودر قزوین با خانواده و بستگان طاهره که بهایی نبودند تماس گرفت و اطّلاعات لازم برای تالیف کتابش را بدست آورد وچون به خانه نیمه مخروبه طاهره درآمدزانوزد وبر کف اطاق مخصوص طاهره بوسه زد واشک ریخت.مارتا روت در کتابش در موردتشرف خویش به خانه طاهره این طور می نویسد:

" هنگام ورود به شهر( قزوین)جایی که طاهره پروش یافته بود روح من مشتاق شناسایی بیشتر او بود.اظهار اشتیاق نمودم تاخانه محل تولد طاهره را زیارت کنم. دوستان بهایی به من گفتندکه این امر امکان پذیر نیست. زیرا خویشان طاهره همه از مسلمین اندو همواره از این که طاهره به حضرت باب مؤمن شده به شدّت خشمگین بوده اند لذا این تنفّر نسبت به آیین بهایی هنوز در آنان موجود است.صاحب گراندهتل،محل اقامت من، که در آستانه در ورودی ایستاده بودیکی از بستگان طاهره را دیدکه از نزدیک می گذشت. به شوخی به او گفت خاندان شما باید از خویشتن خجالت کشند مردم در هر کشور از جهان دوستدار جدّه شما طاهره انداما شما از انتساب به او افتخار نمی نمایید.من یک مهمان آمریکایی در هتل دارم که او آرزوی دیدن خانه ای را دارد که طاهره در آن زندگی می کرده است.آن شخص به صاحب هتل گفت اگر این مهمان آمریکایی میخواهد خانه طاهره را ببیند من به او نشان خواهم داد........بهر حال ترتیبی داده شد که من بدیدن خانه طاهره بروم.من همراه صاحب هتل و آن شخص که از بستگان طاهره بودبه دیدن خانه قدیمی طاهره رفتیم.شخص مذکور قسمت های مختلف خانه را به من نشان داد دربخش مسکونی نسوان محل تولد طاهره را، ودر طبقه دوم کتابخانه اورا، جاییکه طاهره به عنوان یک دختر کوچک می نشست وکتاب می خواند.دختری که مقدّر بود بعد ها شاعره ای شود ونخستین بانوی شهیددر آسیای مرکزی به منظور تر بیت نسوان وتحقق تساوی حقوق آنان بامردان گردد وحجاب را ازچهره آنان بزداید...هنگامیکه من زانو زدم تا بر کف اطاق طاهره بوسه زنم همه منسوبان طاهره ساکت ایستاده بودند......هنگام خروج از اطاق طاهره، آن منسوب طاهره به من گفت که شما نخستین فرد بهایی هستید که تا کنون از مغرب زمین آمده ودر باب طاهره پرسش نموده وخواستید که خانه اورا ببینید. من به او گفتم علتش این است که احدی جرأت آمدن نکرده است او ضمناً گفت که مادرش خواهر کوچک طاهره بوده است.آن روز یک دوستی واقعی میان یک بهایی غربی ویکی از خویشان طاهره بر قرار گشت.هرگاه خاطرات شیرین ومقدّس مربوط به ایام اقامت در ایران را بیاد می آورم به خاطر می گذرد که این منسوب مهربان طاهره چگونه هنگام خروج من از ایران در کنار دیگر دوستان بهایی ایستاده وبه من الله ابهی می گفت.گویا جسم وروح او با دوستان بود ودر همان لحظات بود که رنگین کمان زیبا وروشنی در آسمان ظاهر گشت تا نشان کاملی ازوحدت باشد.آنچه این منسوب طاهره به من گفت وآنچه از بهاییان شنیدم همه را یادداشت کرده و به یاد می آورم وبر پایه آن گفته ها این شرح حیات را می نگارم....."


لرد کرزن می نویسد:حسن جمال تنزیه و تقدیس، شجاعت و شهامت شاعر محبوب ایران طاهره قره العین را تكریم بسیار قایلم كه در نهایت شجاعت و جانبازی، مشعل دار آزادی زنان گردید. شهادت طاهره یكی از محزون ترین وقایع تاریخ معاصر است....

ژول بوآ ، اسلام شناس فرانسوی هم درباره مقام تاریخی طاهره قره العین سخن جالبی دارد :" طاهره یك شاعر جوان و مبارز ایرانی بود، همانند ژاندارك، هلوآز قرون وسطی و هایپات در دوره ی افلاطون. طاهره در تاریكترین عصر علیه نابرابریهای اجتماعی و مشكلات زنان قد علم كرد و هر كس كلامش می شنید عرفان می یافت. "


طاهره در سال 1812 میلادی در شهر قزوین ، در خانواده ای ثروتمند و مذهبی ، پا به دنیا نهاد. او فرزند حاج ملامحمد صالح برغانی قزوینی از علمای معروف زمان خود در قزوین بود . او در دوران كودكی با خواهرش مرضیه مقدمات علوم را نزد پدر آموخت و بعد به تحصیل فقه و اصول و كلام و ادبیات عرب پرداخت.در خانواده ی طاهره چندین زن فرهیخته ی دیگر نیز بوده اند:

رقیه برغانی نواده ملامحمد صالح برغانی دختر میرزاعلامه (1307ـ1399) در کربلا نزد عمادالاسلام برغانی درس خواند و سالها در همان شهر به تدریس و ارشاد زنان پرداخت . پس از اخراج ایرانیان از عتبات به قزوین رفت و همان جا درگذشت . رساله هایی در تفسیر و سایر مباحث قرآنی از او در دست است .

ام کلثوم دختر شهیدثالث نیز زنی دانشمند بود که ادبیات عرب را نزد ماه شرف فراگرفت و سپس نزد پدر و عمویش و نیز ملا آقا حکمی درس خواند و به همسری ملاعبدالوهاب برغانی درآمد. در قزوین و کربلا برای زنان تدریس می کرد و کتابخانه شخصی خود را در 1268 وقف طلا ب علوم دینی کرد. از او تفسیری بر سوره الفاتحه به صورت ناقص در دست است .

ماه شرف طالقانی خواهر ملامحمد ملایکه از منشیان دربار فتحعلی شاه قاجار. پس از فراگیری مقدمات علوم و حفظ قرآن ابتدا نزد برادر خود و سپس در اصفهان و عتبات به تحصیل و تدریس پرداخت و بعد از تکمیل مدارج علمی به زادگاه خود قزوین بازگشت . در سفر فتحعلی شاه قاجار به قزوین به دلیل قدرت بیان مورد توجه شاه قرار گرفت و به دعوت او متصدی دیوان مراسلات دربار شد. خطی نیکو داشت و به دلیل کفایت بسیار در کارها مورد علاقه شاه و دربار بود.

قره العین به ادبیات و فقه و اصول كلام و تفسیر زمان خود مسلط بود می گویند برادرش عبدالوهاب قزوینی كه ازدانشمندان بوده درباره خواهرش گفته است : " درحضور او جرات تكلم نداشتیم و به حدی معلومات وی همه را مرعوب ساخته بود كه در مسایل مورد بحث چنان آن ها را واضح و روشن برای ما مدلل می ساخت كه همه سرافكنده و خجلت زده بیرون می رفتیم."


کنت دوگوبینو در كتاب “مذاهب و فلسفه در آسیای میانه“ نوشته است: “ ... می خواستم بدانم چه انگیزه ای موجب استقبال مردم از طاهره و سخنرانی های وی بوده است. از چند نفر كه سخنرانی های او را شنیده بودند، سوال كردم. می گفتند، سخنانش بقدری نافذ بود كه در شنونده تاثیر می كرد. با آنكه علم بسیار داشت، ساده سخن می گفت بطوریكه برای همه قابل درك بود. اول رو به مردها می كرد و اشاره به زنها و می گفت، اینها خواهران شما هستند در خانه یكدیگر ، چطور می توانید بر خواهران خود و یكدیگر ظلم و ستم روا دارید و گاهی اشك از چشمانش سرازیر می شد كه همه به گریه می افتادند...“اما به دلیل محدودیت ها و تعقیب های پی در پی به مازندران رفته و به تبلیغ پرداخت . اما این حركت در واقع دولت مستعجلی بیش نبود . قره العین دستگیر و به تهران فرستاده می شود. و خانه محمودخان كلانتر محبوس می گردد. پس از واقعه ترور ناموفق ناصرالدین شاه به دست بابیان در سال – قره العین را درسن36 سالگی به دلیل توبه نكردن و راسخ ماندن دراعتقاداتش به دستور صدراعظم وقت، میرزا تقی خان امیر كبیر، خفه می كنند و در حالی كه هنوز جان داشته بدنش را در چاهی می اندازند .

 

در آن جامعه، البته که اندیشه ی بابیان مورد قبول روحانیان و حکومتیان قرار نمی گرفت. آن ها چه می گفتند و چه می خواستند؟

دلارام مشهوری می نویسد:"رفرم اصیل مذهبی بعنوان یک انقلاب فلسفی میتواند راهگشای پیشروترین جناح جامعه در راه دامن زدن به تحولات عمیق اجتماعی باشد. از این دیدگاه برآمدن پرتستانتسیم در قرن شانزدهم را بدرستی آغاز عصر روشنگری اروپایی ارزیابی نموده اند و درست از همین جنبه، جنبش سراپا مذهبی بابی میتوانست ایران را در مسیر همان تحولاتی قرار دهد که اروپا پشت سرگذارده است."

مشهوری می نویسد: بهاءالله پیش از 40 سال پیش از انقلاب مشروطه درسال 1286 قمری ظهور انقلاب و برقراری حاکمیت مردم را اجتناب ناپذیر دانسته و همین برای رهبری ارتجاع ایران کافی بود که دشمنی با آنرا توجیه نماید.

" حاجی شیخ فضل الله نوری ... درمیدان توپخانۀ طهران برمنبر رفته، مشروطه خواهان و احرار (آزادیخواهان) را بابی و بهایی خواند و کتاب اقدس را که مرجع اهل بهاء (بهاییان) است بوسیله ای جسته برسر منبر گشود و این آیه را قرایت نمود. (ان یا ارض الطاء سوف تنقلب فیک الامور و یحکم علیک جمهورالناس) پس اقدس را بست و قرآن را گشود و قسم یاد نمود که اقدس کتاب بهایی و آیۀ مذکوره در او است و معنی اینستکه:( ای زمین طهران، زود باشد که در تو امور منقلب گردد و حکم جمهور (مردم) جاری شود.) بعد از آن گفت، باین دلیل بهاییان مشروطه خواهند و سعی می کنند که حکم جمهور یا مشروطه در طهران جاری و امور سلطنت و حکومت ایران منقلب شود...".

در بین بهاییان چند زنی و متعه که دربین امت شیعه متداول بود ممنوع میدانستند. زنان بهایی برای اولین بار تشکیل انجمن زنان به نام ترقی نسوان را پایه ریزی کردند و درهر شهر و قصبه ای که بهاییان ساکن بودند چنین انجمن هایی تشکیل میدادند. در این انجمن ها زنان درباره امور مربوط به خود مشورت میکردند. روحانیون شیعه هزارسال کوشیده بودند به مردم به فهمانند که غیره مسلمان نجس است و سزاوار رفتار انسانی نیست. اینک یکباره بهاییان که اکثراً از بین شیعیان بودند با یهودی و زرتشتی مثل برادر معاشرت میکردند. این عمل برای روحانیون شیعه غیرقابل بخشش بود. "آقا عبدالرسول پسر استاد مهدی بنا را در ده بالا شهید کردند. در حالیکه اکثر علما گفتند که بابی بودن او ثابت نیست. ولی دونفر گفتند ما دیدیم که با زردشتیها برسر یک خوان طعام خورده. از آنها اجتناب نمی کرد و این حالت مخصوص بهاییان است."

عباس افندی بانوشتن 2 رساله یکی رساله مدنیه در سال 1875 میلادی و دیگری به نام رساله سیاسه 1893 به روشنی از تز جدایی دین و حکومت دفاع میکند (البته تا سالیان طولانی نام نویسنده نامعلوم بوده است.)

رساله مدنیه 7 سال بعد از اینکه نوشته میشود برای اولین بار دربمبیی بدون ذکر نام نویسنده به نام اسرارالغیبیه لاسباب المدنیه چاپ میشود.


اشراقی در باره اقدامات اجتماعی باب می نویسد:

1- دستور به تشکیل پست تا همه مردم بتوانند به اخبار و اطلاعات دست رسی داشته باشند
2- دستور تأسیس چاپخانه جهت چاپ کتب و ترویج فرهنگ
3- دستور منع از مواد مخدر، منع از آزار به حیوانات، امر به تعلیم و تربیت کودکان، منع از تنبیه بدنی کودکان، امر به محبت و احترام به فامیل، محبت به همسر و اطفال را عین عبادت میداند و حتی درحد امکان دستور میدهد که زن را در سفر همراه ببرید. حقوق زن و مرد را مساوی می داند.
4- وی که به درستی می داند با تاویل و تفسیر های جدید نمب توان از پس روحانیت سخت جان بر آمد، حکم بر نسخ این آیین می دهد.
5- یکی از دلیل پس ماندگی ایرانیان پابند بودن به خاک است و از این رو در این آیین سفر بسیار سفارش شده است.

 

هم چنین از نظرات باب است:

1- نماز گروهی غیر از نماز میت حرام اعلام شده است.
2- از بالای منبر خطابه خواندن و وعظ کردن حرام است.
3- دست بوسی حرام و اقرار به گناه غیراز نزد خالق ممنوع.
4- فتوا حرام و جهاد منوط به اجازه او است.


این باورها اساس و بنیاد آخوندهای شیعه را از میان بر می داشت. پس کمر به نابودی آن بستند و شوربختانه، روشنفکران ایران نیز در این بلوای شوم در کنار آخوندها قرار گرفتند.


در آثار بازمانده ی آنان آمده است:

مربی عالم عدل است. لسان را به سب و لعن احدی میالایید. آنچه دارید بنماییداگر مقبول افتد مقصود حاصل والا تعرض باطل. (طرازات از صفحه 19- 17)

عبادی که برتربیت عالم و تهذیب نفوس امم قیام نموده اند، ایشانند ساقیان کوثر دانایی. معاشرت با ادیان است بروح و ریحان ... چه که معاشرت سبب اتحاد و اتفاق بوده و هست و اتحاد و اتفاق سبب نظام عالم و حیات امم است. امانت باب اعظم است ازبرای راحت و اطمینان خلق. دانایی از نعمت های بزرگ الهی است. تحصیل آن برکل لازم.(تجلیات، صفحه 28)

علم به منزله جناح است ازبرای وجود ... تحصیلش برکل لازم. (صفحه 36)

درکلمات فردوسیه راجع به خرد میگوید:

عطیه کبری و نعمت عظمی در رتبه اولی خرد بوده و هست. اوست حافظ وجود و معین و ناصر او ... اوست دانا و معلم اول در دبستان وجود و اوست راه نما. (ورق 6)

سراج عباد داد است اورا به بادهای مخالف ظلم و اعنساف خاموش منمایید و مقصود از آن ظهور اتحاد است بین عباد.

در خطابه ی عبدالبهاست که: "دین ابداً در امور سیاسی علاقه و مدخلی ندارد زیرا دین تعلق بارواح و وجدان دارد و سیاست تعلق بجسم . لهذا رؤسای ادیان نباید درامور سیاسی مداخله نمایند، بلکه باید به تعدیل اخلاق ملت پردازند ... اخلاق عمومی را خدمت کنند. احساسات روحانی بنفوس دهند. تعلیم علوم نمایند. و اما درامور سیاسی ابداً مدخلی ندارند."

در جایی دیگر میگوید "ای اهل ایران چشم را بگشایید و گوشرا باز کنید و ازتقلید نفوس متوهمه که سبب اعظم ضلالت و گمراهی و سفالت و نادانی انسان است مقدس گشته به حقیقت امور پی برید." او مردم را از تقلید منع میکند و به تحقیق در امور تشویق میکند. او میگوید"هم چنین لازم است که در جمیع بلاد ایران حتی قری و قصبات صغیره مکتب های متعدده گشوده و اهالی از هرجهت تشویق و تحریص برتعلیم قرایت و کتابت اطفال شوند. حتی عنداللزوم اجبار گردند." او ایجاد مدارس و تحصیل اجباری را توصیه می کند.

 

این ها شاید اسباب دلبستگی بسیاری آزادیخواهان و فرهیختگان و از جمله طاهره به این آیین گردید.

اما شیوخ هراس زده از مشزوطه که مشروعه ی خویش را در خطر می دیدند کمر به کشتار بسته بودند. شیخ فضل الله در لوایح می نویسد:

" به رأی العین همه دیدیم و می بینیم که از بدو افتتاح این مجلس ، جماعت لاقید لا ابالی لامذهب ، از کسانی که سابقا معروف به بابی بودن ، بوده اند و کسانی که منکر شریعت و معتقد به طبیعت هستند ، همه در حرکت آمده و به چرخ افتادند سالهاست که دو دسته اخیر از اینها در ایران پیدا شده و مثل شیطان مشغول وسوسه و راهزنی و فریبندگی عوام ، اضل من الانعام ، هستند. یکی فرقه بابیه است و یکی فرقه طبیعیه. این دو فرقه مقصد صمیمی آنها نسبت به مملکت ایران دو امر عظیم است. یکی تغییر مذهب و دیگری تبدیل سلطنت. این اوقات این دو فرقه از سوءالقضا ، هر دو در جهات مجلس شورای ملی ما مسلمان ها وارد و متصرف شده اند و جدا جلوگیری از اسلامی شدن دارالشورای ایران می کنند و این که تولد این نتایج سوء از دخالت دو دسته دشمنان دین و دولت که بابیه و طبیعیه هستند شده است ، قرار قاطع بر جلوگیری ابدی از تصرفات لامذهبان در این اساس متین داده شد یکی آن که در نظامنامه اساس مجلس ، بعد از لفظ مشروطه ، لفظ مشروعه نوشته شود و دیگر آن که محض جلوگیری از فرق لامذهب ، خاصه مرتدین از دین که فرقه بابیه و نحو آن است ، حضرت حجه الاسلام و المسلمین ، آقای آخوند ملا محمد کاظم ، مد ظلاله ، افزودن فصلی را فرمایش فرموده اند. حکم ایشان هم معلوم است ، باید اطاعت شود و مخصوصا فصلی راجع به اجرای احکام شرعیه در باره فرقه بابیه و سایر زنادقه و ملاحده در نظامنامه اساسیه منظور و مندرج گردد ".

و نتیجه ی ان چنین است که حضرات فتاوا به کشتار صادر می کنند:

" از نجف اشرف ، توسط جناب حجه الاسلام نوری دامت برکاته ؛ مجلس محترم شورای ملی ، شید الله ارکانه

چون زنادقه عصر به گمان فاسد حریت ، این موقع را برای نشر زندقه و الحاد مغتنم [شمرده] و این اساس قویم را بدنام نموده ، لازم است ماده ابدیه دیگر در دفع این زنادقه و اجرای احکام الهیه عز اسمه ، بر آنها و عدم شیوع منکرات درج شود تا بعون الله تعالی ، نتیجه مقصود بر مجلس محترم مترتب و فرقه ضاله ، مأیوس و اشکالی مترتب نشود. ان شاء الله تعالی ؛ الاحقر الجانی محمد کاظم خراسانی ، الاحقر عبدالله مازندرانی ".

 

من که خود یزدی هستم، هرگاه این صحنه از تاریخ را می خوانم از انسان نامیدن خود نیز شرم می کنم:

تعرض کنندگان اطفال شیرخوار متهمین را از گهواره در آورده، دهان آن ها را نزدیک شیر سماور که در حال غلیان است برده، طفل به تصور پستان مادر، دهان باز کرده، به جای شیر، آب جوش می خورد تا جان می دهد.... تاجر زاده ای در همسایگی ما، گفته می شد بابی است. تازه عروسی کرده بود. اتفاقن به حاجتی از شهر رفت. من خود را به او رسانده، سرش را بریده در دستمالی پیچیده به شهر بازگشته، به تازه عروسش تسلیم نمودم...

 

***

تنها در هند و پاکستان در باره ی طاهره نوشته اند:

- مولانا انور شاه کشمیری یکی از معروفترین روحانیون هندورییس حوزه علمیه از غزل معروف طاهره استقبال کرد.

عزیز احمد استادزبان انگلیسی و شاعروداستان نویس معروف پاکستانی داستانی تمثیلی به نام زرین تاج (طاهره) نوشته (۱۹۴۹) که در ۱۹۶۳ از رادیو پاکستان پخش شد..

پروفسور محمد اسحاق استاد دانشگاه کلکته کتابی به زبان انگلیسی به نام "چهار تن از شاعران ایرانی" نوشته (۱۹۵۰) که در آن مفصل از طاهره یاد نموده است.

شاد کشمیری شاعر اردو زبان قصیده ای در ستایش طاهره سروده است (۱۹۶۴)

پروفسور یوسف سلیم چشتی می نویسد:"طاهره با انسان فانی عشق نداشت او عاشق آیین خویش بود وتا دم آخرین مسلک خود را تبلیغ میکرد.هیچ قوه ای اورا از مقصد حیات باز نداشت."

جمیله هاشمی داستان نویس معروف پاکستانی اثری به نام "چهره به چهره روبرو"در شرح حیات طاهره دارد که در ۱۹۸۳ در لاهور به طبع رسید.

اقبال شناس معروف هندی پروفسور جگن آزاد سفر نا مه ای تحت عنوان "در وطن کلمبوس" دارد که در۱۹۸۷ چاپ شد.دراین سفرنامه می نویسد"وقتی به مشرق الاذکار شیکاگو رسیدم از تازگی هوا و حدایق آن بی نهایت مسرور شدم دراین موقع دوستم افتخار نسیم ذکری ازطاهره کردوغزل"گر به توافتدم نظرچهره به چهره روبرو"را خواند احساس من در موسیقی آن اشعار گم شد و آن احساس را که او با بانی دیانت بهایی داشت حس کردم.

طاهره در شبه قاره هند موضوع رساله های دکتری فراوان بوده است ده ها شاعراز اشعار او استقبال کرده ویا به زبان های مختلف شرقی آنها را تر جمه کرده اند.

خاطره طاهره درشبه قاره هندهمچنان زنده است هرسال روز ۲۲ فروردین را به نام روز طاهره در پاکستان جشن میگیرند.

رادیو فردا در گفت وگو با پرفسور «دنیس مک ایون» استاد دانشکده ادبیات انگلیسی دانشگاه نیوکاسل که تز دکترای خود را در مطالعات ایران اخذ کرده و نوشته های بسیاری درباره اسلام، شیعه، باب و جنبش بابیه منتشر کرده به این موضوع پرداخته است.

از منظر آقای مک ایون، جنبش باب را نمی توان جنبش اصلاحگرایانه دینی خواند، اما او می گوید شخصیت هایی در این جنبش نقش ایفا کردند که جنبش بابیه را به سمت دیگری سوق دادند.

یکی از این شخصیت ها، به گفته آقای مک ایون، قره العین و یا فاطمه برغانی است.

آقای مک ایون می گوید: «به عقیده من فاطمه برغانی نیروی اصلی است که جنبش بابیه را به سمت حساس و اساسی سوق می دهد تا به فراتر از نظام و سیستم مبتنی بر قانون یعنی مرکزیت دل حرکت کند.»

از منظر آقای مک ایون، هدف اصلی قره العین این بود که از دایره ظواهر و شریعت اسلام خارج شود، بنابراین نمی توان از شخصیت او قرایتی فمینیستی داشت.

به اعتقاد این استاد دانشگاه، «اگر قره العین رهبر جنبش بابیه می بود» آن گاه ممکن بود این جنبش نقشی دیگر بزند؛ هر چند چنین اظهار نظری یک گمانه زنی خالص است.

قره العین در سال ۱۸۴۴ یا ۱۸۴۵ در کربلا و بغداد به جنبش بابیه پیوست و در آنجا، ابتدا خطابه خواندن برای مردان را از پشت پرده آغاز کرد و سپس از پشت پرده بیرون آمد.

پروژه نهایی او خروج از شریعت اسلام بود. به طوری که نقل می کنند او در روز عاشورا به همراه خواهرش و با لباس های رنگین در میان جمعیت عزادار و سیاهپوش حاضر شده است.

به نظر من شخصیت فاطمه قزوینی بسیار قابل تعمق تر از«باب» است. او به عنوان یک زن نقش مهمی در این جنبش به عهده داشت تا بدانجا که در سال ۱۸۴۸ در بدشت در محلی که پیروان بابیه جمع شده بودند حجاب خود را برداشت و خروج از شریعت اسلام را اعلام کرد.

پیش بینی اینکه در بلند مدت می توانست چه بشود بسیار سخت است، اما مشخصن می توان گفت که روند او می توانست مبنایی برای یک جنبش اصلاح گرایانه باشد.

 

ناصر خالدیان در تارنمای نقطه ته خط می نویسد:

طاهره برغانی با نام اصلی زرین‌تاج و مشهور به «طاهره ‌قره‌العین» از پدیده‌های گمنام تاریخ معاصر است. زنی عجیب با قدرت شگفت‌انگیز ترانه‌سرایی و سخنوری كه بنا به روایات جسته و گریخته، سرنوشت و فرجام كار او بی‌شباهت به مردان همتای خود نظیر حسین منصور حلاج و عین‌القضات همدانی نیست. در این نوشته، گرایش‌های مذهبی و منسوب بودن وی به بابیت به هیچ عنوان مطرح نبوده و تنها از منظر زنی شاعر و عارف كه در زمان خود تاریخ‌ساز بود، یاد می‌شود. در این دوره به لحاظ تحولات اجتماعی و مذهبی و وقایع خاص تاریخی، فرقه‌سازی‌ها و انواع و اقسام شعب رایج بود و شاید اگر بابیت و فرقه‌های كاذب اسلامی متعدد در آن دوره‌ی خاص (تقریباً در آستانه انقلاب صنعتی در اروپا) ظهور نمی‌كرد و علم و تمدن و فرهنگی انسانی جایگزین فرقه‌سا‍زی و فرقه‌بازی می‌شد، امروزه چهره‌ای شفاف‌تر و كامل‌تر از زندگانی طاهره داشتیم و جایگاه او حداقل در ادبیات ما بیشتر معلوم می‌گردید.

تصنیف‌های طاهره بیش از صد و پنجاه سال است كه در میان خواص و اهل معرفت جایگاه ویژه‌ای دارد و گمنامی نسبی او، حاصل سانسور و نفی وجودش در حافظه‌ی تاریخ‌نویسان درباری و مصلحت‌اندیشان متعصب است. تقریباً جز روایاتی پراكنده از كسانی نظیر «ادوارد براون» مستشرق مشهور، كمتر منابعی در این زمینه در دست است. مخالفین از وی با عنوان بابی و مرتد و موافقان از وی با عنوان زنی مترقی یاد می‌كنند و در هر دو زمینه باز هم كمتر چهره‌ای واقعی و عاری از تعصب از وی به دست آمده است.

طاهره در دوره قاجار و در خانواده‌ای ثروتمند و مشهور در قزوین به دنیا آمد. پدر وی از مجتهدین سرآمد روزگار خود به نام حاج ملاتقی برغانی مشهور به شهید ثالث بود. با آموختن فقه و اصول و كلام وادبیات عرب نزد پدرش و رسیدن به درجه استادی به عراق می‌رود و در آنجا مجلس درسی ایجاد می‌كند و به طلاب از پس پرده درس می‌دهد.*

با ظهور سیدعلی محمد باب در شیراز و با دیدن آثار و نوشته‌های وی به بابیه گرایش می‌یابد و مسیر زندگیش عوض می‌شود و در عراق به تبلیغ بابیت می‌پردازد تا جایی كه از آنجا اخراجش می‌كنند و بازگشت او به ایران نیز با ماجراها و حوادث فراوان روبرو می‌شود.

معروف است كه وی در برابر بیش از پنج‌هزار مرد در دشت «بدشت» (نزدیك شاهرود) با چهره‌ی باز و بدون حجاب سخنرانى نمود. طاهره در این سخنان مردم را دعوت به یگانگی، وحدت و برابری نمود و مخالفین از آن با عنوان «اشتراك در زنان و اموال» تعبیر كردند و بابیه را به خاطر همین عمل به نام بدعت در دین تكفیر كردند. (اندیشه‌ی سوسیالیستی وی در زمان اوج شاه‌پرستی و دسپوتیسم قجری بسیار جالب توجه است). از این نظر و دیدگاه برابری‌طلبی وی، شاید بتوان او را به عنوان یكی از پیشگامان جنبش فمنیته در ایران محسوب كرد.

می‌گویند علاوه بر مقامات علمی و دانش‌شگفت‌انگیز وی در فقه و فلسفه و سخنوری و شعر، دارای حسن جمال بود. ناصرالدین شاه به خاطر همین شهرت تصمیم گرفت وی را به حرمسرای خود اضافه كند. طاهره در پاسخ به این پیشنهاد این پاسخ را به ناصرالدین شاه می‌دهد:

تو و مُلك و جاه سكندرى
من و رسم و راه قلندرى

اگر آن خوش است تو درخورى
وگر این بد است مرا سزا

در سال 1268 هجری قمری در جریان نقشه ترور نافرجام ناصرالدین‌شاه، موج بابی‌كشی در ایران راه افتاد. 28 تن از سران آنان را دستگیر و با فجیع‌ترین روش‌های ممكن قطعه قطعه كردند و بسیاری دیگر را نیز به نام بابی بودن كشتند. طاهره را در نیاوران بازجویی می‌كنند اما او منكر گرایش خود نمی‌شود به همین دلیل زندانی و یك سال در حبس بود و سرانجام وی را در باغ ایلخانی با دستمال خفه كردند و جنازه‌اش را به چاهی انداختند. او نیز از تبار كسانی چون حلاج و عین‌القضات بود كه برخلاف جریان زمانه‌اش و به تعبیر خود: «موج بلا»، شنا كرد و چنین سرهایی همیشه بر دارند.

قاتل زرین تاج یعنی رییس نظمیه تهران ، پس از سپری شدن دوازده سال از این جنایت در شورش زنان در برابر کاخ ناصرالدین شاه در اعتراض به بی نانی مورد خشم قرار گرفت و به دستور شاه پس از کندن ریش هایش خفه اش کردند .

***
از طاهره اشعار، متون، رساله‌ها، نامه‌ها و مناجات‌نامه‌هایی بر جا مانده كه اكثراً مخفیانه و نزد بابیان محفوظ ماند و تنها تعداد اندكی از آن آشكار شد. اشعار او علاوه بر تمثیلات عرفانی بر اساس احادیث و آیات، سرشار از عشق و محبت و وصف معشوق است و توصیفات او در هجران معشوق به دیدگاه مولانا در وصف شمس تبریزی شبیه است. علاوه بر آن وزن برخی از اشعار نشان می‌دهد كه طاهره با موسیقی و دستگاه‌های آن آشنایی كامل داشته است. شعر زیبای «چهره به چهره» را از او احتمالاً با صدای شجریان شنیده باشید:

گر به تو افتدم نظر
چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را
نكته به نكته مو به مو
ساقی باقی از وفا
باده بده سبو سبو
مطرب خوش‌نوای را
تازه به تازه گو بگو
در پی دیدن رخت
همچو صبا فتاده‌ام
خانه به خانه، در به در
كوچه به كوچه، كو به كو
می‌رود از فراق تو
خون دل از دو دیده‌ام
دجله به دجله، یم به یم
چشمه به چشمه، جو به جو...

و نیز شعر زیبای «دلارای من» كه به خاطر اهمیت تمام ابیاتش كه سرشار از تشبیهات و كنایات عرفانی است، اینجا به طور كامل می‌آید. شاید این یكی از بهترین اشعار لیریك و غنایی ما باشد كه مهجور مانده است، شعری بسیار دلنشین با ساده‌ترین كلماتی كه در آن شور و شعور و رقص و سماع و مهر و عشق و نور موج می‌زند.

ای به سر زلف تو سودای من
وز غم هجران تو غوغای من
لعل لبت شهد مصفای من
عشق تو بگرفت سراپای من
من شده تو، آمده بر جای من
گرچه بسی رنج غمت برده‌ام
جام پیاپی ز بلا خورده‌ام
سوخته‌جانم اگر افسرده‌ام
زنده‌دلم گر چه ز غم مرده‌ام
چون لب تو هست مسیحای من
گنج منم، بانی مخزن تویی
سیم منم حاجب معدن تویی
دانه منم صاحب خرمن تویی
هیكل من چیست اگر من تویی؟
گر تو منی، چیست هیولای من؟*
من شدم از مهر تو چون ذره پست
وز قدح باده‌ی عشق تو مست
تا به سر زلف تو دادیم دست
تا تو منی، من شده‌ام خودپرست
سجده‌گه من شده اعضای من
دل اگر از توست، چرا خون كنی؟
ور ز تو نَبوَد ز چه مجنون كنی؟
دمبدم این سوز دل افزون كنی
تا خودیم را همه بیرون كنی
جای كنی در دل شیدای من
آتش عشقت چو برافروخت دود
سوخت مرا مایه‌ی هر هست و بود
كفر و مسلمانیم از دل زدود
تا به خم ابروت آرم سجود
فرق نِه از كعبه كلیسای من
كِلك ازل تا كه ورق زد رقم
گشت هم‌آغوش چو لوح و قلم
نامده خلقی به وجود از عدم
بر تن آدم چو دمیدند دم
مهر تو بُد در دل شیدای من
دست قضا چون گل آدم سرشت
مهر تو در مزرعه‌ی سینه كِشت
عشق تو گردید مرا سرنوشت
فارغم اكنون ز جحیم و بهشت
نیست به غیر از تو تمنای من
باقی‌ام از یاد خود و فانی‌ام
جرعه‌كش باده‌ی ربانی‌ام
سوخته‌ی وادی حیرانی‌ام
سالك صحرای پریشانی‌ام
تا چه رسد بر دل رسوای من
بر درِ دل تا اَرِنی‌گو* شدم
جلوه‌كنان بر سر آن كو شدم
هر طرفی گرم هیاهو شدم
او همگی من شد و من او شدم
من دل و او گشت دلارای من
كعبه‌ی من خاك سر كوی تو
مشعله‌افروز جهان روی تو
سلسله‌ی جان خم گیسوی تو
قبله‌ی دل طاق دو ابروی تو
زلف تو در دَیر، چلیپای من
شیفته‌ی حضرت اعلی‌ستم*
عاشق دیدار دل‌آراستم
راهرو وادی سوداستم
از همه بگذشته تو را خواستم
پر شده از عشق تو اعضای من
تا كی و كی پندنیوشی كنم؟
چند نهان بُلبُلَه‌‌نوشی كنم؟*
چند ز هجر تو خموشی كنم
پیش كسان زهدفروشی كنم
تا كه شود راغب كالای من
خرقه و سجاده به دور افكنم
باده به مینای بلور افكنم
شعشعه در وادی طور افكنم
بام و در از عشق به شور افكنم
بر در میخانه بوَد جای من
عشق، عَلَم كوفت به ویرانه‌ام
داد صلا بر در جانانه‌ام
باده‌ی حق ریخت به پیمانه‌ام
از خود و عالم همه بیگانه‌ام
حق طلبد همت والای من
ساقی میخانه‌ی بزم الست
ریخت به هر جام چو صهبا ز دست
ذره‌صفت شد همه ذرات پست
باده ز ما مست شد و گشت هست
از اثر نشیه‌ی صهبای من
عشق به هر لحظه ندا می‌كند
بر همه موجود صدا می‌كند
هر كه هوای ره ما می‌كند
گر حذر از موج بلا می‌كند
پا ننهد بر لب دریای من
هندی نوبت‌زن بام توأم*
طایر سرگشته به دام توأم
مرغ شباویز به دام توأم
محو ز خود، زنده به نام توأم
گشته ز من درد من و مای من

***

 

لمعات وجهک اشرقت، وشعاع طلعتک اعتلا
زچه رو "الست بربکم" نزنی، بزن که بلی بلی

به جواب طبل الست او، ز ولا چو کوس بلا زدم
همه خیمه زد به در دلم، سپه غم و حشم بلا

من و عشق آن مه خوبرو، که چو زد صلای بلا بر او
به نشاط و قهقهه شد فرو، که: انا الشهید بکربلا

چو شنید ناله برگ من، پی ساز من شد و برگ من
فمشی الی مهر ولا و بکی علی مجلجلا

چه شود که آتش حیرتی زنی‌ام به قله طور دل
فسککته و دککته متدکدکا متزلزلا

پی خوان دعوت عشق او همه شب ز خیل کروبیان
رسد این صفیر مهیمنی، که: گروه غم زده الصلا

تو که فلس ماهی حیرتی چه زنی ز بحر وجود دم
بنشین چو طاهره دم به دم بشنو خروش نهنگ لا

 

***

این نیز شرح حال طاهره است به قلم عبدالبها. آن را می آورم زیرا که در برگیرنده ی نکات تاریخی ارجمندی است:

هواللّه

و از جمله نساء طاهرات و آيات باهرات قبسه نار محبّت اللّه و سراج موهبت اللّه جناب طاهره است*اسم مبارکش امّ سلمه بود صبيّهء حاجی ملّا صالح مجتهد قزوينی برادر زاده ملّا تقی امام جمعه قزوين و اقتران بملّا محمّد پسر حاجی ملّا تقی نمودند و سه اولاد از ايشان تولّد يافت دو اولاد ذکور و يک دختر ولی هر سه محروم از موهبت مادر *خلاصه در سنّ طفوليت پدر معلّمی تعيين نمود و بتحصيل علوم و فنون پرداختند و در علوم ادبی نهايت مهارت يافتند بدرجه یی که والدشان افسوس ميخورد که اگر اين دختر پسر بود خاندان مرا روشن مينمود و جانشين من ميگشت *روزی جناب طاهره بخانهء پسر خاله ملّا جواد مهمان گشتند در کتابخانه ملّا جواد جزوه یی ازتأليفات حضرت شيخ احمد احسایی يافت جناب طاهره بيانات را بسيار پسنديد و خواست که با خود بخانه برد ولی ملّا جواد استيحاش مينمايد که پدر شما حاجی ملّا صالح دشمن نورين نيّرين شيخ احمد و آقا سيّد کاظم است اگر استشمام نمايد که نفحه یی از گلشن معانی و رسایل آن دو بزرگوار بمشام شما رسيده قصد جان من نمايد و شما را نيز مغضوب نمايد * در جواب جناب طاهره ميگويد که من مدّتی بود تشنه اين جام بودم و طالب اين معانی و بيانات شما از اينگونه تأليف هر چه داريد بدهيد و لو پدر متغيّر گردد لهذا ملّا جواد تأليف حضرت شيخ و حضرت سيّد را از برای او ميفرستد*شبی جناب طاهره در کتابخانه نزد پدر رفته و از مطالب و مسایل شيخ مرحوم صحبت ميدارد *بمجرّد احساس که دختر از مطالب شيخ با خبر است زبان شتم ميگشايد که ميرزا جواد ترا گمراه نموده*در جواب ميگويد که من از تأليف شيخ مرحوم اين عالم ربّانی معانی نامتناهی استنباط نمودم و جميع مضامين مستند بروايات از ایمّه اطهار است شما خود را عالم ربّانی ميناميد و همچنين عموی محترم خود رافاضل و مظهر تقوای الهی ميدانيد و حال آنکه اثری از آن صفات مشهود نه*باری، مدّتی با پدر در مسایل قيامت و حشرو نشر و بعث و معراج و وعيد و وعود و ظهور حضرت موعود مباحثه مينمود ولی پدر از عدم برهان بسبّ و لعن ميپرداخت * تا آنکه شبی جناب طاهره در اثبات مدّعای خويش حديثی از حضرت جعفرصادق عليه السّلام روايت نمود چون حديث برهان مدّعای او بود پدر بسخريّه و استهزا پرداخت*گفت ای پدر اين بيان جعفر صادق عليه السّلام است، چگونه شما استيحاش نموديد و سخريّه مينمایيد؟

من بعد ديگر با پدر مذاکره و مجادله ننمود خفيّاً بحضرت سيّد مرحوم مکاتبه ميکرد و در حلّ مسایل معضلهء الهيّه مخابره مينمود * اين بود که سيّد مرحوم لقب قرّه العين باو دادند و فرمودند بحقيقت مسایل شيخ مرحوم قرّه العين پی برده * و امّا لقب طاهره اوّل در بدشت واقع گشت و حضرت اعلی اين لقب را تصويب و تصديق نمودند و در الواح مرقوم گشت *باری، جناب طاهره بجوش و خروش آمد و بجهت تشرّف بحضور حاجی سيّد کاظم رشتی توجّه بکربلا نمود ولی قبل از وصول بده روز پيش حضرت سيّد صعود بملأ اعلی نمود لهذا ملاقات تحقّق نيافت *امّا حضرت سيّد مرحوم پيش از عروج تلامذهء خويش را بشارت بظهور موعود ميدادند و ميفرمودند برويد و آقای خويش را تحرّی نمایيد. از اجلّه تلامذهء ايشان رفتند و در مسجد کوفه معتکف گشتند و برياضت مشغول شدند و بعضی در کربلا مترصّد بودند *از جمله جناب طاهره روز بصيام و رياضات و شب بتهجّد و مناجات مشغول بود * تا آنکه شبی در وقت سحر سر ببالين نهاده از اينجهان بيخبر شد و رؤيای صادقه ديد* در رؤيا ملاحظه نمود که سيّد جوانی عمامه سبز بر سر و عبای سياه در بر دارد پای مبارکش از زمين مرتفع است در اوج هوا ايستاده و نماز ميگذارد در قنوت آياتی تلاوت مينمايد *جناب طاهره يک آيه از آن آيات را حفظ مينمايد و در کتابچه خويش مينگارد * چون حضرت اعلی ظهور فرمودند و نخستين کتاب احسن القصص منتشر شد روزی در جزوه احسن القصص جناب طاهره ملاحظه مينمود آن آيه محفوظه را آنجا يافت فوراً بشکرانه پرداخت و بسجود افتاد و يقين نمود که اين ظهور حقّ است *باری، اين بشارت در کربلا بايشان رسيد

مشغول تبليغ شدند و احسن القصص را ترجمه و تفسير مينمودند و بتأليف فارسی و عربی ميپرداختند و اشعار و غزليّاتی انشا مينمودند و در نهايت خضوع و خشوع بعبادات ميپرداختند حتّی از مستحبّات چيزی فرو نميگذاشتند * چون اين خبر بعلماء سوء در کربلا وصول يافت که اين زن ناس را بامر جديد دعوت مينمايد و در جمعی سرايت نموده علماء بحکومت شکايت نمودند * مختصر اينست که اين شکايت منتهی بآن شد که تعرّضات شديده مجری گشت و بشکرانه آن مصایب و بلايا پرداختند* حکومت چون بجستجو پرداخت اوّل گمان نمودند که جناب شمس الضّحی جناب طاهره است تعرّض باو نمودند * ولی چون عوانان مطّلع شدند که جناب طاهره را گرفته‌اند لذا شمس الضّحی را رها نمودند زيرا جناب طاهره بجهت حکومت پيام فرستاد که من حاضرم شما ديگری را تعرّض ننمایيد *حکومت خانه ايشانرادر تحت ترصّد گرفت و ببغداد نوشت تا دستورالعمل دهند که چه نوع معامله گردد مستحفظين سه ماه اطراف خانه را احاطه نمودند و بکلّی مراوده راقطع کردند * چون از برای حکومت جواب از بغداد تأخير افتاد جناب طاهره بحکومت مراجعت نمودند که چون خبری از بغداد و اسلامبول نرسيد ه ما خود ببغداد ميرويم و منتظر جواب اسلامبول ميگرديم * حکومت اجازه داد جناب طاهره با شمس الضّحی و ورقه الفردوس مشيرهء جناب باب الباب و والده ورقه الفردوس عازم بغداد شدند در بغداد در خانه جناب آقا شيخ محمّد والد جليل آقا محمّد مصطفی شرف نزول فرمودند * چون مراودهء ناس تکثّر يافت منزل را تغيير دادند و شب و روز بتبليغ پرداختندو مراوده و معاشرت با اهالی بغداد مينمودند * لهذا در بغداد شهرت يافتند و ولوله در شهر افتاد و جناب طاهره با علمای کاظمين مخابره مينمودند و اتمام حجّت ميکردند هر يک حاضر ميشد براهين قاطعه اقامه مينمودند * عاقبت بعلمای شيعه خبر فرستادند که اگر قانع باين براهين قاطعه نيستيد با شما مباهله مينمايم فزع و جزع از علماء برخاست حکومت مجبور بر آن گرديد که ايشانرا با نساء ديگر بخانه مفتی بغداد ابن آلوسی فرستاد سه ماه در خانهء مفتی بودند و منتظر امر و خبر از اسلامبول ابن آلوسی بمباحثات علميّه ميپرداخت و سؤال و جواب ميکرد و اظهار استيحاش نمينمود *

روزی ابن آلوسی حکايت رؤيایی از خويش نمود و خواهش تعبير کرد گفت در عالم رؤيا ديدم که علمای شيعه در ضريح مطهّر سيّد الشّهداء وارد گشتند و ضريح را برداشتند و قبر منوّر را نبش نمودند جسد مطهّر نمودار شد خواستند هيکل مبارک را بردارند من خود را بر جسد منوّر انداختم ممانعت نمودم * جناب طاهره گفتند تعبير خواب اينست

که شما مرا از دست علمای شيعه رهایی ميدهيد * ابن آلوسی گفت من نيز چنين تعبير نمودم * و ابن آلوسی چون جناب طاهره را مطّلع بر مسایل علميّه و شواهد تفسيريّه ديد اغلب اوقات به سؤال و جواب ميپرداخت و از حشر و نشر و ميزان و صراط و مسایل ديگر مذاکره مينمود و استيحاش نميکرد * ولی شبی پدر ابن آلوسی بخانه پسر آمد با جناب طاهره ملاقات نمود بدون تأمّل و سؤال بسبّ و لعن پرداخت و بشتم و طعن زبان بگشاد و شرم و خجلت

نداشت* ابن آلوسی بخجلت افتاد و زبان بمعذرت گشاد و گفت که جواب از اسلامبول آمد پادشاه شما را امر به رهایی کردند ولی بشرط آنکه در ممالک عثمانی نمانيد لهذا فردا برويد و تهيّهءاسباب سفر بنمایيد و بخارج مملکت بشتابيد* لهذاجناب طاهره با نساء ديگر از خانه مفتی برون آمدند و تهيّهء اسباب سفر کردند و از بغداد برون آمدند*

وقت برون آمدن از بغداد جمعی از احبّای عرب مسلّح پياده همراه گشتند از جمله جناب شيخ سلطان و جناب شيخ محمّد و سليل جليلشان آقا محمّد مصطفی و شيخ صالح اين چند نفر سوار بودند و جميع مصارفات را جناب شيخ متحمّل بودند تا واردکرمانشاه شدند نساء در خانه یی و رجال در خانه ديگر منزل نمودند و اهل شهر متمادياً حاضر ميشدندو از مطالب جديده اطّلاع می يافتند * در کرمانشاه نيز علماء بهيجان آمدند و حکم باخراج نمودند *

لهذا کدخدای محلّه با جمعی هجوم بخانه نمودند و آنچه را که موجود بود تالان و تاراج نمودند و در کجاوه بدون روپوش نشاندند و از شهر براندند تا آنکه بصحرایی رسيدند اسيرانرا پياده نمودند و مکاريها حيوانات خود را برداشته بشهر عودت کردند * اين اسرا بدون زاد و راحله در آن بيابان بی‌سر و سامان شدند*جناب طاهره نامه یی بامير کشور نوشت که ای حاکم عادل ما ميهمان شما بوديم، آيا بميهمان چنين رفتار سزاوار است؟ چون نامه را بحاکم کرمانشاه رسانيدند حاکم گفت من از اين ستم و جفا خبری ندارم اين فتنه را علماء بر پا نموده‌اند و حکم قطعی داد که کدخدا اسبابی را که يغما شده اعاده نمايد کدخدا اسباب منهوبه را برده تسليم داد و مکاريها از شهر آمده سوار شدند و روانه گشتند و بهمدان رسيدند و در آن شهر بايشان بسيار خوش گذشت و اجلّهء نساء شهر حتّی شاهزادگان نزد جناب طاهره می آمدند و استقاضه از بيانات ايشان مينمودند *

منبع: www.newsaqar.org

 

نوشته شده توسط حسام | چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 | 0:3 | لینک ثابت | موضوع: مقالات |

در عملياتى مشابه دستگيرى‌هاى مرگبار سال‌هاى دهه ١٩٨٠، بازداشت شش تن از رهبران جامعۀ بهائى در ايران 

نيويورک
١
۵ می ۲٠٠٨ برابر با ۲۶ اردیبهشت ١۳٨٧
سرويس خبرى مرکز جهانى بهائى

یاران ایران

تمامى هفت تن اعضاى گروهی که به امور بهائيان ايران رسیدگی می‌کنند بازداشت شدند. شش تن از آنها صبح روز ۲۶ اردیبهشت در منازلشان در تهران دستگير شدند. نشسته از چپ به راست، آقاى بهروز توكلى، آقاى سعيد رضائى، و ایستاده، خانم فريبا كمال آبادى، آقاى وحيد تيزفهم، آقاى جمال الدين خانجانى، آقاى عفيف نعيمى و خانم مهوش ثابت هستند.

شش تن از رهبران جامعۀ بهائيان ايران ديروز در عمليات هماهنگ شده‌اى دستگير و به زندان مشهور اوين منتقل شدند. اين دستگيرى‌ها به طرز نگران كننده‌اى يادآور دورۀ مشابهى در سال‌هاى ١٩٨٠ است كه تعداد كثيرى از رهبران جامعۀ بهائى به طور جمعى بازداشت و مآلاً به قتل رسيدند.

صبح روز چهارشنبه مأمورين امنيتى بعد از ورود به منازل اين شش مرد و زن، كه همگی اعضاى گروهی هستند که در سطح ملی به حد اقل امور بهائيان ايران رسیدگی می‌کند، پس از پنج ساعت تجسس آنها را به همراه خود بردند.

هفتمين عضو اين گروه هماهنگ كننده در اوائل ماه مارس بعد از آنكه ظاهراً به بهانۀ ساده‌اى به وزارت اطلاعات احضار شده بود در مشهد بازداشت شد.

خانم بانى دوگال، نمايندۀ ارشد جامعۀ جهانى بهائى در سازمان ملل متحد، گفت: "ما شديدا به بازداشت‌هاى خواهران و برادران بهائی خودمان در ايران معترضيم. تنها جرم اين افراد اعتقاد آنها به آئين بهائى است."

وى افزود: "آنچه اين دستگيرى‌ها را بيشتر نگران كننده مى‌كند شباهت آن با بازداشت و ربودن اعضاى دو شوراى ملى ادارۀ جامعه بهائى ايران در سال‌هاى اوليۀ دهۀ هشتاد است كه به مفقودى يا اعدام ١٧ نفر منجر گردید."

خانم دوگال اضافه كرد: "حملات به خانه‌هاى اين بهائيان سرشناس به طور كاملاً هماهنگ انجام شده است و نشان دهندۀ يك تلاش در سطح بالا براى آسیب رساندن دو باره به جامعۀ بهائی ايران و مرعوب ساختن اعضای آن است."

بازداشت شدگان روز گذشته عبارتند از: خانم فريبا كمال آبادى، آقاى جمال الدين خانجانى، آقاى عفيف نعيمى، آقاى سعيد رضائى، آقاى بهروز توكلى و آقاى وحيد تيزفهم. همه ساكن تهران. خانم كمال آبادى و آقايان توكلى و تيزفهم پيشتر نيز بازداشت و پس از گذراندن دوره‌هائى از پنج روز تا چهارماه آزاد شده بودند.

خانم مهوش ثابت، عضو بازداشت شده در پنجم ماه مارس در مشهد، نيز ساكن تهران است. خانم ثابت، در مشهد برای پاسخگوئى به سؤالاتى در بارۀ دفن يك فرد در گورستان بهائيان شهر به وزارت اطلاعات احضار شده بود.

در ٢١ اوت سال١٩٨٠ همۀ نه نفر اعضاى محفل روحانى ملى بهائيان ايران ربوده شدند و بعداً هم نشانى از آنها پيدا نشد. مطمئناً همگى آنها به قتل رسيده‌اند.

بلافاصله محفل روحانى ملى بهائيان ايران مجددا تشكيل شد اما اين محفل نيز با اعدام هشت عضو آن در بیست و هفتم دسامبر سال ١٩٨١ دو باره متلاشى گرديد.

تعدادى از اعضاى شوراهاى محلى بهائى، معروف به محافل محلى بهائى، نيز در سال‌هاى نخستين دهۀ ١٩٨٠ بازداشت و اعدام شدند تا اينكه بالاخره فريادهاى اعتراض بين‌المللى حكومت ايران را مجبور كرد از سرعت اعدام بهائيان بكاهد. از سال ١٩٧٩ بيش از دويست بهائى در ايران كشته يا اعدام شده‌اند هرچند از سال ١٩٩٨ به بعد كسى به اين عنوان اعدام نشده است.

در سال ١٩٨۳ حكومت ايران همۀ مؤسسات رسمى ادارى بهائى را غيرقانونى اعلام كرد و به دنبال آن جامعه بهائى ايران محفل روحانى ملى را كه نهادى منتخب جامعه است به همراه قريب به چهارصد شوراى منتخب محلى تعطيل كرد و بهائیان در سراسر ایران تقریباً تمام فعالیت‌های تشکیلاتی خود را متوقف کردند.

گروه غير رسمى ملى، معروف به ياران، كه جمع دستگير شدگان ديروز و ماه مارس تنها اعضاى آن هستند، بعداً با اطلاع مقامات دولتی براى رسيدگى به نيازهاى گوناگون جامعۀ سيصد هزار نفرۀ بهائيان ايران كه بزرگترين اقليت مذهبى در كشور است، تشكيل گرديد.

نوشته شده توسط سمیرا | شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 | 15:55 | لینک ثابت | موضوع: |

بازداشت همه اعضای رهبری بهائیان بدون هیچ اتهامی 

سلامتی و امنیت بازداشت شدگان در خطر است 
 

26 اردیبهشت ماه 1387 – کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران از مقامات قضایی  ایران خواست که با توجه به قوانین داخلی و بین المللی، در باره بازداشت شش نفر از اعضای رهبری جامعه بهائیان در روز 25 اردیبهشت ماه 1387 و انتقال آنها به زندان اوین،  توضیح دهد. جامعه بهائیان در ایران، که با نام یاران  فعالیت می کنند، 7 عضو رهبری دارد که 6 نفر از آنها دیروز بازداشت شدند و نفر هفتم که در 15 اسفند ماه 1386 در مشهد بازداشت شده بود، همچنان زندانی است. تاکنون هیچ اتهامی علیه این افراد اعلام نشده است.
 همه این افراد بازداشت شده همواره بطور فردی و منظم احضار، بازجویی و بازداشت شده اند، اما این اولین باری است که همه آنها بصورت گروهی دستگیر می شوند و به این ترتیب تمام اعضای رهبری جامعه بهائیان ایران در بازداشت هستند.
کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران اعلام کرد که "ما عمیقا نگران این هستیم که این بازداشت بدون اتهام تمامی اعضای رهبری جامعه بهائیان ایران با خشونت علیه بهائیان و محاکمه های غیر قانونی آنها در ایران همراه شود." این کمپین تاکید می کند که "محاکمه اقلیتهای مذهبی، نه ثبات داخلی و نه امنیت بین المللی، هیجکدام را برای ایران به ارمغان نخواهد آورد"
نیروهای امنیتی در صبح روز 25 اردیبهشت ماه، فریبا کمال آبادی، جمال الدین خانجانی، عفیف نعیمی، سعید رضایی، بهروز توکلی و وحید تیزفهم را پس از تفتیش وسایل شخصی، در خانه هایشان بازداشت کردند.
مهوش ثابت؛ نفر هفتم از اعضای رهبری جامعه بهائیان ایران، از 15 اسفند ماه 1386  در بازداشت بدون هیچ ارتباط با بیرون بسر می برد. طبق اطلاعات رسیده به کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران، خانواده خانم ثابت فقط یک بار امکان دیدار با ایشان رابسیار کوتاه داشتند، و آنهم زمانی بود که نیروهای وزارت اطلاعات و امنیت ایشان را به مکان عمومی برده بودند و اعضای خانواده ایشان، مهوش  را شناسایی کردند. بجز این دیدار کوتاه، خانواده مهوش ثابت تاکنون از هرگونه تماسی، حتی تلفنی با ایشان محروم بوده اند.
کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران می گوید :" دلیل اینکه نگران سلامتی و امنیت مهوش ثابت هستیم این است که بازداشت و نگهداری ایشان بدون هیچ تماسی با بیرون به صورت شکلی از شکنجه در آمده است. چیزی که در مورد همکاران ایشان نیز می تواند به پیش برده شود."
یک چنین دستگیری ای با توجه به رفتارهای قبلی و اخیر با بهائیان در ایران نگران کننده و هشدار دهنده است. در دهه 1360، دولت ایران، رهبری جامعه بهائیت را با دستگیری های وسیع هدف قرار داد و 17 نفر از اعضای رهبری آن را اعدام کرد. در سه سال گذشته تعداد اعدام از همه نوع آن در ایران به ناگهان سرعت گرفته و هر سال دو برابر شده است.
کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران از جامعه بین المللی، سازمان ملل و اتحادیه اروپا می خواهد که به یک چنین بازداشتهای بی موردی اعتراض کنند ودر صورتی که بر اساس معیارهای بین المللی هیچ اتهامی متوجه آنها نیست، آزادی فوری همه اعضای بازداشت شده بهایی را خواستار شوند.

منبع:       http://www.iranhumanrights.org/farsi/bahaidetentions.html 


برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ "بیائید انسان باشیم" مراجعه نمایید.

نوشته شده توسط ریمو | شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 | 0:59 | لینک ثابت | موضوع: |

دیدگاه دیانت بهائی نسبت به اسلام 

پیروان آئین بهائی از بدو پیدایش آن در ۱۶۰ سال پیش تا کنون همواره با صداقت و صمیمیت از اسلام دفاع کرده و بدون هیچ ملاحظه حقّانیت پیامبر اسلام و منشأ الهی آن دین را ثابت کرده اند. در این راستا کتب و رسالات و مقالات مختلف نوشته اند و در سخنرانیها و سمینارهای منعقده در اروپا و آمریکا که مروج آن بواسطهء رواج شایعــــات و روایات بی اساس تا حدی با نظر شکّ و تردید به آئین مبین اسلام می نگریدند حقائق اساسی شریعت مقدّس اسلام را بیان می کنند. بدیهی است در هنگام تشریح تاریخ و تعالیم اسلام بین اساس و حقیقت اسلام و پیرایه ها و خرافات و رسوم منتسب به آن تمیز قائل میشوند و باصطلاح آب را از سرچشمهء آن گرفته و از بدعتها آلودگیهای ناشی از افکار و پندارهای ناصواب جـــدا می کنند.
قابل ذکر است که بسیاری از پیروان آئین بهائی قبلاً مسیحی و یا معتقد به ادیان دیگری بوده اند و در آنوقت حضرت محمّد (ص) را بعنوان پیامبر راستین نمی شناختند ولی پس از ایمان به امر بهائی به حقّانیت رسول اکرم و ائمهء اطهار اقرار و اعتراف کرده و قرآن مجید را وحی الهی و کلام آسمانی محسوب میدارند. متأسّفانه این حقیقت بواسطهء تبلیغات سوء از نظر اکثر مسلمین پوشیده است و خدمتی را که جامعهء بهائی در شناساندن مقام و رتبهء رسالت نبی اکرم در بین ملیونها پیروان ادیان دیگر نموده مسکوت مانده و نادیده گرفته شده است.
گفتنی است که ۸۰ سال قبل حضرت عبدالبهاء فرزند شارع امر بهائی و مرجع بهائیان جهان طی سفر سه سالهء خویش در اروپا و آمریکا در مجالس و کلیساها و حتّی کنیسهء یهودیان در اثبات مقام نبوّت و عظمت رسول اکرم داد سخن داده در نامه ای از آمریکا خطاب به بهائیان شرق می نویسد: "... تابحــــال در این دیار نفسی نتوانســـــت ذکری از حضـــــرت رســــــــول علیـــــه السلام کند. علی الخصوص در کنائس و معابد مسیحیان و کلیمیان، بلکه حکایات و روایات عجیبهء مفتریه در السن خلق منتشر بود که جمیع استهزاء میکردند ولی حال الحمدلله در صدر کنائس اثبات نبوّت حضرت میشود و ابداً نفسی اعتراض ننماید و جمیع گوش میدهند و ساکت و صامت هستند..." (مکاتیب عبدالبهاء جلد ۴ – ص ۸۹ – ۹۰).
دیدگاه دیانت بهائی در مورد اسلام مختصراً از اینقرار است:
-- اسلام آئین بر حقّ و مؤسّس آن رسول اکرم (ص) مبعوث من جانب الله است و قرآن مجید کتاب آسمانی است.
-- اساس اسلام بر پایهء ایمان به یکتائی خداوند، حقّانیّت همهء انبیاء و کتب مقدّسه از تورات و انجیل و زبور است. در قرآن مجید مکرراً به صحّت و اصالت انبیاء گذشته تأکید و تصریح گشته و تفاوت و تبعیض در مورد مقام و منزلت آن بزرگواران قائل نشده است "لا نفرّق بین احد من رُسُلِه"
-- هدف غائی نبی اکرم (ص) بر طبق آیات قرآن مجید تزکیه و تهذیب اخلاق و تعلیم حکمت بین مردمان و رفع اختلافات قومی و ایجاد الفت بین مؤمنین بوده است.
-- شریعت اسلام حاوی اصول و احکامی بود که مدت یکهزار سال ضامن حفظ و بقاء امّت و موجب نظم و ادارهء جامعه و امّت اسلامی و ارتباط بین اقوام و ملل متفاوت بود.
-- اصول و مبادی اخلاقی و روحانی اسلام شامل حقائق معنوی است که پایدار و دائمی است همچون اصل عدالت، مروت، صداقت، محبّت که در واقع در همهء ادیان نیز ملاحظه میشود و تغییر ناپذیر است.
اکنون اگر پرسیده شود پس اختلاف دیدگاه بهائی با اعتقادات رایج مسلمانان کدامست؟ میتوان به اجمال گفت : فلسفهء اعتقادی بهائی بر این امر تأکید میکند که فرامین هدایت و فیض الهی مستمرّ و بدون انقطاع است، بعبارت دیگر خداوند منّان بر حسب شرائط و ضروریات هر عصر و زمان، تعالیم و احکام مناسبی برای حلّ مشکلات فردی و اجتماعی بشر عنایت میکند. پر واضح است که حامل این پیام و احکام الهی غیر از انبیاء و پیمبران یعنی نمایندگان حقّ تعالی که واسطهء ارتباط عالم بالا با مردم زمین میباشند نمی تواند باشد. چنانچه در قرآن مجید آمده که هرگاه نسخ حکم و آیه ای لازم آید خداوند بنفسه اقدام مینماید و وضع قانون و شریعت تازه میفرماید.
هر ناظر بیطرف و با انصاف با توجّه به تحوّلات عمیق و شگرف یکی دو قرن گذشته در عرصهء اجتماعی و منجمله ارتباطات بین کشورها و برخورد فرهنگها و تمدنها که نتیجهء کشف وسائل حمل و نقل و ارتباط سریع بین کشورها و اقوام است تصدیق میکند که در این مرحله از تکامل انسان در کرهء خاکی مسائل و مشکلات و چالشهای تازه ای پیدا شده که مستلزم راه حل های جدید و قوانین و احکام بدیع است  که الزاماً با اصول و احکام قدیم مختلف است. بهائیان معتقدند که بمصداق آیهء کریمه "کلّ یوم هو فی شأن" یعنی هر روز شرائط و حالات ویژهء خود را دارد باید با راهنمائی و هدایت الهی بدرمان دردهای مزمن جهان پرداخت و بر این باورند که خداوند در این عصر بر بشر منّت گذاشته و با ظهور پیامی آسمانی و دیانتی جدید توسط حضرت بهاءالله قوانین و تعالیمی موافق و مناسب حوائج عالم انسان برای رفع علل و عوامل دوری و اختلافات ملل و دول عالم و تأسیس وحدت و اتحاد بین مردم و صلح پایدار و عمومی و بسط عدالت اجتماعی ابلاغ فرموده است که از آنجمله تساوی حقوق همهء افراد بشر اعم از سفید و سیاه، مؤمن یا غیر مؤمن، زن و مرد و مختصر همهء ساکنین روی این کرهء خاکی است و رفع همهء تعصبات نژادی، مذهبی و سیاسی.
بحث و توضیح اصل "وحدت عالم انسانی" در این نوشتهء کوتاه ممکن نیست و باید در مقالات دیگری بآن پرداخت تنها باین نکته اشاره میشود که پس از قریب یکقرن از ابلاغ پیام حضرت بهاءالله اعلامیهء جهانی حقوق بشر تقریباً بر همهء مبادی و اصول پیشنهادی و اعتقادی فوق الذکر صحّه گذاشت و آنرا جهت تصویب به دول جهان ابلاغ کرد (که ایران هم در زمرهء امضاء کنندگان آن منشور است)
بهائیان بر این باورند که ظهور آئین بهائی بمنزلهء تحقق وعده ها و انتظارات همهء ادیان است چه که بلا استثناء همه در کتب مقدّسهء خود به قیام "منجی" بزرگ عالم در پایان و آخرالزمان با انتشارات و اصطلاحات مختلف اشاره کرده اند و آیات و احادیث اسلامی نیز در این باره تأکید دارد و بشارت به ظهور موعود بوفور در آن دیده میشود. با ظهور دیانت بهائی پیام وحدت و صلح در جهان منتشر گردید و در عین حال اصالت و حقیقت همهء انبیاء و پیامبران و علی الخصوص رسول اکرم (ص) ابلاغ و تصریح گشت تا بارادهء الهی دشمنیها و سوء تفاهمات دیرینه به دوستی و الفت و آشتی مبدّل گردد.

 

نوشته شده توسط حسام | جمعه بیستم اردیبهشت 1387 | 0:54 | لینک ثابت | موضوع: گردآوری |

قسمتی از لوح مبارک حضرت بهاالله به مناسبت ایام رضوان 

                                              هوالعلی العالی الاعلی
ای بلبلان الهی از خارستان ذلت به گلستان معنوی بشتابید و ای یاران ترابی قصد آشیان روحانی فرمایید مژده بجان دهید که جانان تاج ظهور بر سر نهاده و ابوابهای گلزار قدم را گشوده چشمها را بشارت دهید که وقت مشاهده آمد و گوشها را مژده دهید که هنگام استماع آمد دوستان بوستان شوق را خبر دهید که یار بر سر بازار آمد و هدهدان یبا را آگه کنید که نگار اذن بار داده ای عاشقان روی جانان غم فراق را بسرور وصال تبدیل نمایید و سم هجران را به شهد لقا بیامیزید، اگرچه تا حال عاشقان از پی معشوق دوان بودند و حبیبان از پی محبوب روان در این ایام فضل سبحانی از غمام رحمانی چنان احاطه فرموده که معشوق طلب عشاق می نماید و محبوب جویای احباب گشته این فضل را غنیمت شمرید و این نعمت را کم نشمرید نعمتهای باقیه را نگذارید و به اشیای فانیه قانع نشوید. برقع از چشم قلب بردارید و پرده از بصر دل بردرید تا جمال دوست بی حجاب بینید و ندیده ببینید و نشنیده بشنوید ای بلبلان فانی در گلزار باقی گلی شکفته که همه ی گلها نزدش چون خار و جوهر جمال نزدش بی مقدار پس از جان بخروشید و از دل بسروشید و از روان بنوشید و از تن بکوشید که شاید به بوستان وصال درآئید و از گل بی مثال ببویید و از لقای بی زوال حصه برید و از این نسیم خوش صبای معنوی غافل نشوید و از این رائحه قدس روحانی بی نصیب نمانید. این پند بندها بگسلد و سلسله ی جنون عشق را بجنباند و دلها را به دلدار رساند و جانها به جانان سپارد قفس بشکند و چون طیر روحی قصد آشیان قدس کند... .      

نوشته شده توسط حسام | دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 | 18:37 | لینک ثابت | موضوع: مناجات |

اعظم واقعه در تاریخ  

 

 اگر بدقّت بمراحل ترقّی و تقدّم انسان چنانکه در صفحات تاريخ مضبوط است مراجعه کنيم واضح و مشهود گردد که عامل اصلی در ترقّی عالم انسانی ظهور نفوسی است که در ازمنه مختلفه قيام کرده از حدود عقايد متداوله عصر خود پا فراتر نهاده کاشف حقايق و اسراری بوده‌اند که تا آن زمان مجهول بوده است . فی الحقيقه تقدّم و تجدّد عالم در مقام اوّل مرهون مخترعين و مبتکرين و نوابغ و انبياست.
     کارلايل فيلسوف انگليسی ميگويد :
     " اين حقيقت بنظر ما بسيار واضح و روشن است که ... کسيکه نزدش حکمت ساميه و حقيقتی روحانی و بيسابقه باشد نه فقط از ده‌ها و هزارها نفر بلکه از کلّيّهء کسانيکه دارای آن قوّه نيستند تواناتر است و با قدرتی آسمانی و ملکوتی در ميان خلق ظاهر ميشود چنانکه گوئی با شمشيری از اسلحه خانه عالم بالا آمده که هيچ سپر و برج و باروی آهنين يارای مقابله با او را ندارد. "
     در تاريخ علوم و فنون و موسيقی شواهد زيادی بر اين حقيقت در دست است ولی در هيچ مورد اهمّيّت عظيم اين فرد ممتاز و رسالت او آنقدر که در عرصه ديانت مشهود است واضح و آشکار نيست. زيرا ملاحظه گشته که در طول قرون و اعصار هرگاه حيات روحانی انسان بانحطاط و تدنّی گرائيده و اخلاق عمومی فاسد شده پيامبری که وجودش حيرت انگيز و اسرارآميز است در بين خلق مبعوث گشته و فريداً وحيداً در مقابل اهل عالم بدون اينکه احدی از افراد نوع بشر شايستگی و لياقت تعليم يا راهنمائی او را داشته يا افکار عاليه او را بطور کامل درک نموده يا در مسئوليّت او شرکت جسته باشد، مانند شخصی بينا در ميان نابينايان برخاسته و رسالت حقّ و حقيقت و عدالت خود را اعلان نموده است . چنانچه در هر عصری يکی از مظاهر بزرگ ربّانی مانند حضرت کريشنا و حضرت زردشت و حضرت موسی و حضرت عيسی و حضرت محمّد بفاصلهء چند قرن از يکديگر در افق شرق ظاهر و مانند شمس روحانی افکار تاريک انسانی را روشن و نفوس نائمه را بيدار کرده‌اند . در ميان اين مؤسّسين اديان هر چند بعضی دارای امتياز خاصّ می‌باشند با اينحال نظر ما دربارهء افضليّت نسبی آنان هر چه باشد مجبور باذعان اين حقيقت هستيم که آنها بزرگترين عامل مؤثّر در تربيت و تهذيب نوع بشر بوده‌اند همه باتّفاق اعلام ميدارند که کلامشان از جانب خود نبوده بلکه بوحی الهی است و آنان حاملين آن هستند . در کتب و صحف و بياناتشان اشارات و مواعيد بسياری موجود است مشعر بر اينکه در آخر الزّمان يک مربّی بزرگ جهانی ظاهر گردد که مساعی آنان را اکمال و بثمر رساند و بر بسيط زمين حکومت صلح و عدالت مستقرّ سازد و همه اجناس و اديان و ملل و قبائل را اعضای عائله واحده گرداند تا جز " يک رمه و يک شبان " باقی نماند و خلق جهان از کوچک و بزرگ بمعرفت اللّه و محبّت اللّه نائل شود .
     شکّی نيست که ظهور اين " مربّی عالم انسانی " در آخر الزّمان هنگاميکه ظاهر شود بزرگترين واقعه در تاريخ انسانی بشمار ميآيد. و اکنون ديانت بهائی بعالميان اين بشارت را اعلام ميدارد که اين مربّی عظيم ظاهر و آيات و بيّناتش باهر و مدوّن و موجود و هر طالب حقيقتی ميتواند در آن تمعّن کرده دريابد که " يوم الرّبّ " اکنون طالع و " شمس حقيقت " اشراق نموده است .
                                                                                            " بهاالله و عصر جدید نوشته ی

                                                                                                        ج.ای.اسلمنت

                                             

 

نوشته شده توسط حسام | شنبه هفتم اردیبهشت 1387 | 0:19 | لینک ثابت | موضوع: مقالات |

بمب گذاری یا انفجار؟ رهپویان, برنده یا بازنده؟ 

( این پست اصلا سیاسی نیست. بیشتر گله ای است از تمامی کسانی که آب را گل آلود دوست دارند و در ماهیگیری استادند. )

در شب بیست و چهارم فروردین ماه حادثه ای در شیراز اتفاق افتاد که صرف نظر از علت و چگونگی رخ دادن آن ‌تمامی اقشار مردم را غصه دار نمود. در حسینیه سیدالشهدا که محل برگذاری جلسات "کانون رهپویان وصال" است انفجاری رخ داد که باعث کشته شدن دوازده نفر و زخمی شدن حدود دویست تن از هم وطنان ما گردید.

ما هم به نوبه خود از این اتفاق متاثر شدیم و برای شادی روح تمام رفتگان دعا می کنیم و سلامتی هرچه زودتر تمامی آسیب دیدگان را از خداوند طالبیم و آرزومند روزی هستیم که شنیدن اخباری این چنین افسانه باشد و برای همگان غریب.

اما آنچه جای بحث دارد اتفاقات چند روزه بعد از این ماجرا و تناقضات موجود در آن بود. تناقضات موجود باعث شد هر کسی در هر شرایطی به خود اجازه دهد هرگونه که از ماجرا سود می برد آنرا بیان کند و شرایط موجود در ایران نیز به این تنش دامن می زند.

در حالی که دولت ایران به طور رسمی این اتفاق را حادثه و "ناشي از وجود برخي از مهمات جنگي موجود در غرفه يادمان شهداء در حسينيه سيدالشهدا" اعلام می کند (پايگاه اطلاع رساني وزارت كشور) گروه هایی نیز که به دلایل سیاسی با حکومت ایران مشکل دارند آنرا "بمب گذاری" اعلام و به خود منتسب می کنند تا شاید از این طریق کسب اعتبار کنند (و شاید که حقیقت را می گویند... در این آشفته بازار کسی به دنبال حقیقت هست؟)

در این میان جبهه گیری کانون رهپویان بسیار حساب شده و البته مخصوص به خود است. این کانون که توسط حجت الاسلام انجوی نژاد اداره و رهبری می شود از لحظه انفجار کوشید تا با بیان اتهام به وهابیون و بهائیان از این انفجار به نفع خود استفاده کند و در واقع برای دشمنی دیرینه خود دلیل بتراشد و برای اقدامات بعدی خود بهانه سازی کند. آنچه مسلم است در هر حادثه این چنینی ابتدا به دشمنان مشکوک می شوند و کانون رهپویان نیز همین اقدام را (البته با بیش از کمی بی انصافی و نه از جهت تشخیص واقعیت) انجام داده است.

بهائیان ایرانی همواره در طی بیش از یکصد و شصت سال گذشته مورد انواع آزار و اذیت قرار گرفته اند و جان و مال خود را از دست داده اند و به چشم خود هر آنچه بی عدالتی بوده دیده اند و دم بر نیاورده اند. چگونه می توان دم از ناراحتی زد در راهی که به پایان آن ایمان داریم؟ بهائیان نه از آن جهت که جسما توانایی ندارند بلکه به دلیل اینکه از مولای خود اجازه ندارند هیچگاه تهمت ها و بی عدالتی ها و فشارها را با زور بازو و قدرتنمایی جواب نداده اند.

هدف دیانت بهائی "صلح جهانی" و "وحدت در کثرت" است. آیا این هدف برای به انجام رسیدن به دشمنی و جنگ دامن خواهد زد؟ آیا این هدف بمب و تفنگ را وسیله قرار می دهد؟

آنچه همه جهانیان به آن اذعان دارند عدم آزار بهائیان برای دیگران است. این نکته ایست که بسیاری از هموطنان ما نیز به آن اعتراف می کنند و بسیار مشاهده کرده ایم که در چنین موقعیت هایی هموطنان ما بدون توجه به عقاید دینی خود به دفاع از بهائیان پرداخته اند و آنان را نمونه ی کامل صداقت و مظلومیت معرفی کرده اند.

چه کسی باور می کند کسانی که بیش از یک و نیم قرن راهکارهای صلح جهانی و وحدت جهانی را مرور کرده اند و در این راه جان ها داده اند به یک باره دست به اقدامی چنین نفرت بار بزنند؟ چرا یک بار هم که شده قبول نمی کنند که دیانت بهائی آن چیزیست که بهائیان می خوانند و می بینند و عمل می کنند و نه آن چیزیست که دشمنان این دیانت مقدس (همانند تمامی دشمنان) به ناحق قصد القاء آن به ذهن دیگران را دارند؟

خوب است اندکی فکر کنیم. دیانتی که دستورات آن همگی بر پایه ی وحدت و صلح و برابری است برای چه کسی و چرا خطر دارد؟ چرا عده ای باید بکوشند تا جلوی افشای حقیقت را بگیرند و یا آن را وارونه نشان دهند؟ مسلما یافتن پاسخ این سوال چندان سخت نخواهد بود. این رسم جهان است که حقیقت و خوبی دشمن داشته باشد. چیزی که مسلم است اینکه تاریخ خود گویای همه چیز است. همانگونه که در گذشته نیز امر خداوند بدون مشکلی پیش رفت امروز نیز اینگونه خواهد شد.

روزها و سالها می گذرد و آنچه باقی خواهد ماند نه اثری از مخالفین است و نه خاطره ای از آنان. از جنگ ها جز خاطره ای نمی ماند و از ویرانه ها تنها یادی...

و آنچه باقی می ماند تنها حقیقت است...

 

ریمو

۱۳۸۷/۲/۱

نوشته شده توسط ریمو | یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 | 14:27 | لینک ثابت | موضوع: مقالات |

حقیقت 

اگر بخواهیم حقیقت را بیابیم باید ترک تعصبات نماییم و دیده ای بینا و عقلی سلیم داشته باشیم. هیچ گاه خود را برحق و سایرین را برباطل ندانیم. چه این امر مانعی عظیم در راه اتحاد است. اگر طالب حقیقتیم بدانیم که حقیقت همواره یکی است و هیچ حقیقتی ضد و مخالف با حقیقت دیگر نتواند. نباید محبت را در یک دین و یا یک شخص منحصر کنیم و خود را مقید به تقالید سازیم. باید از این قیود آزاد شویم تا بتوانیم با آزادی فکر تحری کنیم و حقیقت را بیابیم.

 حضرت عبدالبهاء

نوشته شده توسط ریمو | جمعه سی ام فروردین 1387 | 0:33 | لینک ثابت | موضوع: مناجات |

قسمتی از توقیعات حضرت ولی امرالله درباره ی تولد مدنیت جهانی 

ملاحظه فرمایید که بین شواهد مکرر و مستمر تحکیم اساس نظم اداری امرالله و قوای مخرب مهاجم بر جامعه ای که خود درد تولد نظم نوزادی را می کشد چه تضاد واضح و آشکاری وجود دارد. هر ناظر منصفی شهادت می دهد که هم در داخل جامعه ی بهایی و هم در خارج آن، قرائن و علائمی روزافزون موجود است که به نحوی شگفت انگیز بشارت می دهند که زمان تولد نظمی جهانی فرارسیده است. نظمی که خود طلایه ی عصر زرین بهایی است.
هیچ ناظر بی طرفی از کندی پیشرفت مدنیتی که پیروان حضرت بهاالله به ایجاد آن مشغولند و همچنین از ملاحظه موفقیتهای ظاهری و زودگذری که در جهان پدید می آید فریب نمی خورد و به اشتباه نمی افتد و هرگز به غلط چنین استنتاج نمی کند که این توفیقات سریع آنی می توانند از تاثیرات مرگبار امراض مزمنه ای که بر موسسات این عصر فاسد عارض گشته ممانعت نمایند زیرا قرائن و علائم زمانه بحدی است که هیچ شخص منصفی اهمیت و خصائص آنها را نادیده نمی گیرد و اگر راه انصاف را بپوید از غور در سلسله ی حوادث کنونی در می یابد که همه ی آنها نتیجه ی مشیت غالبه ی الهیه است تا نقشه ی جامع الاطراف و کاملی را درجهان تحقق بخشد. آن سلسله وقایع از طرفی منادی تقدم و پیشرفت موسسات غالبه ی آیین بهایی است و از طرف دیگر نماینده ی سقوط دستگاهها و قدرتهایی است که از شناسایی حضرت بهاالله غافل مانده اند. چنانکه می فرماید:" زود است بساط عالم جمع شود و بساط دیگر گسترده گردد. انّ ربک لهوالحق علام الغیوب "
ای دوستان عزیز و ارجمند این نظم بدیع جهانی که تحققش در آیات نازله از قلم حضرت بهاالله موعود بوده و اصول اساسیه اش در آثار مرکز میثاقش مصرح گشته مقصدی جز ایجاد اتحاد کامل نوع انسان ندارد و این وحدت و اتحاد ایجاد نگردد مگر آنکه موافق و مطابق با اصول و هماهنگ با قوه ی محرکه و قوانین حاکمه بر موسساتی باشد که اینک اساس بنیاد نظم اداری بهایی را تشکیل می دهند.
اما صلح اعظم به نحوی که حضرت بهاالله مقرر فرموده صلحی است که عملا باید متعاقب زمانی تحقق یابد که جنبه های روحانی و معنوی بر جهان غلبه یافته باشد یعنی زمانی که جمیع نژادها و مذاهب و طبقات و ملل درهم ادغام شده باشند و چنین صلحی برهیچ اساسی مرتفع نگردد و هیچ دستگاهی آن را حفظ نتواند مگر آنکه بر پایه ی احکام و قوانین الهی استوار باشد و آن احکام و تعالیم در نظم جهانی بدیعی که به نام مقدس حضرت بهاالله منسوب است مذکور و مکتوب.   

 

نوشته شده توسط حسام | جمعه نهم فروردین 1387 | 13:25 | لینک ثابت | موضوع: صلح |

کمی بیاندیشیم... 

شرح اتفاقی را که خواهيد خواند نامه ای است به قلم خود فردی که همين امروز طعمه کينه توزيهای کسانی گرديد که خود را سربازان گمنام امام زمان معرفی نموده اند.

لطفا به دوستان خود نيز خبر دهيد.

آيا ما هنوز در پی اثبات حقيقت طريقت خود از طريق نفی ديگرانيم؟! آيا هيچ راه ديگری جز کشتار و قتل در راه حقيقت وجود ندارد؟! کدام حقيقت با کشتار کشف شد و کدام آيين با ظلم از بين رفت؟ رسم جفا همواره رسم نامردمان بوده است و پاسداری حقيقت شرف پاکان. به اميد آنکه آتش تند ظلم ستمکاران به برکت آب زندگانی ابدی سرد گردد و پرتو آفتاب حقيقت قلوب را روشن و متحد گرداند. پس اگر به دنبال کشف حقيقت هستيم اين بار نيز با ديده انصاف در اين واقعه نظر افکنيم که تکراری دوباره است از داستان مقابله نور و ظلمت.

عين متن گزارش جهت اداره اطلاعات استان فارس:

اداره محترم اداره اطلاعات استان فارس

محترما پيرو نامه تهديد آميزی که در تاريخ  1386/12/27 از سوی گروهی که خود را سربازان گمنام امام زمان معرفی کرده بودند (که کپی آن ضميمه ميباشد) مبنی بر اعدام انقلابی من و هشت نفر ديگر به دليل بهايی بودن در ملا عام در تاريخ امروز 1386/12/29 جهت انجام کار در خيابان سعدی اتومبيل وانت خود را در خيابان داوری پارک نموده و سپس به خيابان سعدی رفتم. پس از برگشت هنگامی که درب اتومبيل خود را باز نموده متوجه فردی شدم که يک ظرف 4 ليتری دستش بود و از من تقاضای بنزين کرد و گفت خانواده در ماشين هستند لطفا اگر ممکن است مقداری بنزين به من بدهيد تا به پمپ بنزين برسم. من هم درب باک را باز کردم ولی شلنگ نداشتم خودش رفت از صندوق عقب پرايد سفيد رنگ که خانمی با چادر مشکی روی صندلی جلوی اتومبيل نشسته بود برداشت و آمد خودش بنزين را کشيد زمانی که ظرف 4 ليتری پر شد او ظرف را روی زمين گذاشت و از پشت مرا محکم گرفت و يک دستش را روی دهانم گذاشت در همان لحظه فرد ديگری که از داخل پياد هرو در حرکت بود به ما نزديک شد و با هم کمک کردند من را نزديک يک درخت بردند و با زنجير و يک قفل گردن مرا به درخت بسته و سپس بنزين را روی من ريختند نفر اول سريع رفت بطرف اتومبيل و سوار شد و نفر ديگر هم يک کبريت زد بطرف من انداخت روشن نشد کبريت دوم همزمان با روشن شدن خاموش شد. کبريت سوم هم به لباس من خورد و باز خاموش شد و چهارمين کبريت و آخرين کبريت روی زمين جلوی پای من افتاد کمی روشن شد و با کفش روی آن گذاشتم خاموش شد پس از آن او فرار کرد و سوار پرايد شد و صحنه را ترک کردند. دو کودک که در پياده رو مشغول دوچرخه سواری بودند من را ديدند. آنها را صدا کردم در همان موقع يکی از همسايه ها با اتومبيلش از منزل خارج او را صدا کردم و آمد و صحنه را که ديد ترسيد به او گفتم به 110 زنگ بزن ولی او گفت من اهل اينجا نيستم به کس ديگری بگو. سپس او رفت و همسايه های ديگر همديگر را خبر کردند. جمعيتی آنجا جمع شدند. خودم هم کمی حالم بهتر شد. متوجه موبايل خودم شدم. به 110زنگ زدم ديگر همسايه ها هم تماس گرفتند. از کلانتری زند پس از نيم ساعت آمدند و اول سعی کردند با تبر زنجير را پاره کنند نتوانستند. بعد يکی از همسايه ها کليد آورد و بالاخره قفل باز شد.
سپس يکی از مامورين داخل اتومبيل من نشست و به اتفاق به کلانتری رفتيم و گزارش تهيه شد که به پيوست يک نسخه تقديم ميگردد.

با کمال احترام
امضا محفوظ
86/12/29

ضميمه (نامه تهديد آميز)

بنام الله پاسدار خون شهيدان و در هم کوبنده مفسدين و ستمگران

جناب آقای ...

برگی ديگر بر لوح زرين انقلاب اسلامی به ثبت ميرسد تا آيندگان بدانند که اسلام و مسلمين هوشيارند و فريب سرسپردگان و جاسوسان اسرييلی را نخواهند خورد و نخواهند گذاشت پيروان آيين ناب محمدی فريب شيادانی چون شما را بخورند بنابراين طبق تحقيقات انجام گرفته توسط سربازان گمنام امام زمان مستقر در شهر شهيد محراب آيت الله دستغيب شما و هشت تن از مفسدين ديگر به اعدام انقلابی محکوم شده و بزودی اين حکم در ملا عام انجام ميپذيرد. حال شمايی که پيرو پيامبر دروغين بهاالله و سيد باب ميباشيد اگر واقعا آنها بر حق اند از آنها بخواهيد که جلوی اين حکم را بگيرند و استغفرالله همانند ابراهيم خليل که خداوند آتش را بر او سرد گردانيد آنها هم آتش را بر شما سرد گردانند. باشد تا ای درس عبرتی باشد برای همکيشان شما.

نوشته شده توسط ریمو | شنبه سوم فروردین 1387 | 23:17 | لینک ثابت | موضوع: |

 

     آنچه اکنون مایه ی نگرانی است و باید گفت در راس مسایل ایران قرار دارد علایم گسیختگی در اخلاق عمومی است. درست روشن نیست که مبانی اخلاقی جامعه ی ایرانی (بخصوص در شهرهای بزرگ و تهران) روی چه سنگی بند است. منظور آن است که خارج از استثناها یک جو بریدگی از مبادی حاکم است. اخلاق اجتماعی بطور کلی، یا از وجدان و شناخت، یا از معتقدات دینی، و یا از عرف تمدنی، و گاهی از هر سه الهام می گیرد. و البته در جهت دیگرش قانون ضامن اعمال آن است.
      ما اکنون وقتی از خود می پرسیم، کدام یک از اینها رفتار جامعه ی ایرانی را هدایت می کند در جواب لنگ می مانیم. چون استثناها را کنار بگذاریم می بینیم که هیچ قشر و دسته ای از این گسیختگی معاف نیست. با آنکه پیوسته حرف مذهب و تعالیم اخلاقی زده می شود، زیاد نیستند کسانی که آنرا به گوش گرفته باشند. حتی مشاهده می شود که پوشش مذهبی از جانب عده ای نوعی حایل بی اخلاقی قرار گرفته است. بی اعتمادی بحدی رسیده است که هیچ کس به هیچ مقام، هیچ اعتبار و فضیلتی، جز پول نقد اعتماد نمی کند و دری نیست که با دست آن به روی شما باز نشود.
      شکاف نسل ها، افزایش طلاق و گسیختگی خانوادگی، سرد شدن نگاه ها و نوعی خفقان عاطفی، همه ی اینها حاکی از تزلزل اخلاقی است که می تواند جامعه ای را تا پای انفجار یا اضمحلال ببرد. در دو چهرگی هیچکس کار جدی انجام نمی دهد زیرا مقصود نه انجام کار، بلکه وانمود کار است. هوش ها و استعدادها در جهت تلبیس رشد می کنند و نتیجه اش تحلیل رفتن جمع به سود فرد و تحلیل رفتن اصل به سود قلب خواهد بود.
      انسان تنها به نام انسان، انسان نیست. اگر آوا از او دریغ شد که بزرگترین ودیعه ی اوست، دون همتی و خاکساری بصورت یک خصلت اجتماعی در می آید... اگر الان نیاموزیم پس دیگر کی ؟  

       
                                             کوتاه شده مقاله ی " از کشتی غرق شده، کسی جان برد نمی برد "
                                                    دکتر محمد علی اسلامی ندوشن، کیهان (لندن) شماره 448 

 

""  اگر انسان به قدر و مقام خود عارف شود جز اخلاق حسنه و اعمال طیبه از او ظاهر نشود ""

نوشته شده توسط حسام | سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 | 23:38 | لینک ثابت | موضوع: مقالات |