زبان واحد - صلح جهانی
ترک تعصبات , لازمه صلح جهانی
|
|
بيان روز ای فرزند کنیز من, از لسان رحمن سلسبیل معانی بنوش و از مشرق بیان سبحان اشراق انوار تبیان من غیر ستر و کتمان مشاهده نما. تخمهای حکمت لدنیم را در ارض طاهر قلب بیفشان و بآب یقین آبش ده تا سنبلات علم و حکمت من سرسبز از بلده طیبه انبات نماید. زندان ذهن ذهن ما زندان است انسان سفر زندگی آغاز می کند. کوله بار ذهنش را می بندد. با اعتقادات و باورها و عناوینی چون ملیت و قومیت، مذهب و مسلک، نژاد و نسب، مقام و مرتبت خو گرفته و آنها را معیاری برای شناسایی و سنجش خود و دیگران قرار می دهد. بدین گونه قضاوت های بی اساس شکل می گیرند و میوه های تلخ تعصب را به بار می آورند و انسان ماهیت اصلی خودش را از دست می دهد. زندانی ذهن می شود و زندان بان بی رحم باورها و اعتقاداتش، آمال و آرزوهایش، مال و منالش و آز و نیازش و چون انسانی نه نتها تن و جان خود را می آزارد به تمامی کره ی خاکی نیز رسوخ کرده آلودگی خود را می پراکند و خود حیران و درمانده در پی تسکین موقت به هر آنچه در سر راهش قرار می گیرد توسل می جوید. بیماری و اعتیاد، حسد و کینه، طمع و تصرف نفرت و دشمنی و جنگ و ترور دنیا را فرا می گیرد و این انسان جدامانده از گوهر آفرینش زمینه را برای مرگ انسانیت فراهم می آورد و کره ی خاکی را در آستانه ی نابودی قرار می دهد. صحبت از پژمردن یک برگ نیست جنگل را بیابان را. این است سرانجام ما، براستی آدمیت مرده است، آیا وقت آن نیست که بیدار شویم وبیاد آوریم چیستیم و کیستیم برون آییم از تنگنای باورهایمان، تیرگی نگاه و اندیشه مان، قضاوتهای ناعادلانه و زنجیر تعصب و آیا زمان آن نرسیده که مسافران این کشتی بی سکان گمگشته در یاس را از هر نژاد و مذهب و مسلک به ساحل امید برسانیم و با دستگیری مستمندان و یاری رساندن به مظلومان، دلجویی از بیماران و پیروی از حق و حقیقت دانه خرد، دانش و عدالت را در خاک جهان بکاریم. عشق را به سرفصل تازه ی حیات بازگردانیم و با کوله باری از بخشش و ایثار و توشه ای از محبت و مهربانی به سوی کمال گام برداریم. آدمیت به راستی مرده است. باور ندارم. آدمیت به گمانم خفته باشد. در خوابی عمیق. بیدارش کنیم، بیدارش کنیم. از بند آزادش کنیم. این جهان آیینه ی کردار ماست. خوب یا بد هرچه هست آثار ماست. دریاب حقیقت را و عشق
لوح مریم هو مریما, عیسی جان به لامکان عروج نمود. قفس وجود از طیر محمود خالی ماند و بلبل قدم به صحرای عدم رو نمود و عندلیب الهی بر سدره ربانی به خروش آمد. سرادق عزت بردرید و همای رفعت از شاخسار بهجت برپرید. افلاکهای بلند بر خاک تیره بنشست و نعره ها از دل پر درد برخاست. آب گوارا به خون تبدیل شد و صحن فردوس بَرین به خون آمیخته. بلی، تیر قضای الهی را سینه ی منیر دوستان لایق و کمند بلای نامتناهی را گردن عاشقان شائق.هر کجا خدنگی است بر صدر احباب وارد آید و هر جا غمی است بر دل اصحاب نازل گردد. عاشقان را چشم تر باید و معشوقان را ناز و کرشمه شاید. حبیب اگر صد ناله سراید محبوب بر جفا بیفزاید. اگر شربت وصال خواهی تن به زوال در ده و اگر خمر جمال طلبی در وادی حرمان پا نه. مریما حزن را به سرور بچش و غم را از جام فرح درکش. اگر خواهی قدم در کوی طلب گذاری صابر باش و رخ را مخراش و آب از دیده مپاش و از بی صبران مباش. پیراهن تسلیم پوش و از باده رضا بنوش و عالمی را به درهمی بفروش. دل به قضا در بند و به حکم قدر پیوند. چشم عبرت برگشا و از غیر دوست درپوش که عنقریب در محضر قدس حلقه زنیم و به حضرت انس روی آوریم و از بربط عراق نغمه حجازی بشنویم و با دوست ملحق شویم. ناگفتنی بگوییم و نادیدنی ببینیم و ناشنیدنی بشنویم و به آهنگ نور هیکل روح را به رقص آوریم و در حریم جان بزم خوشی بیاراییم و از ساقی جلال ساغر جمال برگیریم و به یاد رخ ذوالجلال خمر بی مثال در پوشیم. چشم را از آب پاک کن و دل را از حزن بروب وقلب را از غم فارغ نما و به آهنگ ملیح برخوان: گر تیغ بارد در کوی آن ماه گردن نهادیم الحکم لله نوشته شده توسط الناز | شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 | 7:2 | لینک ثابت | موضوع: |
هُوَ هُو اي محبوب من ندا ميکنم تو را که قلب حزينم را از غير خود غافل گرداني و به خود مشغول نمايي.
حضرت بهاءالله مي فرمايند : " مَثل شما مِثل طيري است که به اجنحه ي منيعه در کمال روح و ريحان در هواهاي خوش سبحان با نهايت اطمينان طيران نمايد و بعد به گمان دانه به آب و گل ارض ميل نمايد و به حرص تمام خود را به آب و تراب بيالايد و بعد که اراده ي صعود نمايد خود را عاجز و مقهور مشاهده نمايد چه که اجنحه آلوده به آب و گل قادر بر طيران نبوده و نخواهد بود. در اين وقت آن طائر سماء عاليه خود را ساکن ارض فانيه بيند. حال اي عباد پرهاي خود را به طين غفلت و ظنون و تراب غِلّ و بغضا ميالاييد تا از طيران در آسمانهاي قدس عرفان محروم و ممنوع نمانيد." آلوده در گل آنچنان جوياي دانه گشته اندر قعرخاک /عادت پرواز گويا حذف و باطل کرده است با چنان حرص و ولع در خاک و گل رفته فرو/جستوجوي دانه وي را سخت غافل کرده است آن سبک بالي که در پرواز بودي بي نظير/درمَغاک خاک چون خفاش منزل کرده است گفتمش در خاک ماندن سيرت مرغان نبود /گفت جانا عشق دانه عقل زائل کرده است دست و پايم رفته اندر دام و افتاده به بند /حرص و آزم اينچنين نادان و جاهل کرده است آري آن مرغ وجود آدمي را کن نظر/همچو آن مرغک اسير و پاي در گل کرده است جانت اندر آسمانها عاشق پرواز بود /گو چگونه عشق دانه رخنه در دل کرده است خود مَلک بودي و فردوس برين جاي تو بود/ گو چرا دامن به گل پا در سلاسل کرده است گر تعلق را گذاري وارهي از آب و خاک/ بيني آنگه تا که حق الطاف شامل کرده است پاي در گل غرقه اندر شهوت دنياي دون /جان پاکت را چنين بي نور و آفل کرده است هان بدان، وارستگي از اين جهان آزادگيست /مرغ آزاده کجا آهنگ سافل کرده است گر کني پرواز تا اعلي مقام عاشقان /مي شوي آگه که حق حل مسائل کرده است قلبها گردد تجلي گاه ذات کبريا /جانت اندر قرب حق کسب فضائل کرده است جابري گر دست و پا در آب و گل آلوده شد /خود به از مرغک نِه اي کاو لانه در گل کرده است معانی لغات: طير= پرنده اجنحه= بالها طيران= پرواز تراب= خاک صعود= بالا رفتن طائر= پرنده، پرواز کننده غلّ= حقد،کينه بغضا= کينه،دشمني مغاک=گودال سلاسل= غل و زنجير آفل= غروب کننده سافل= فرود جابري= تخلص شاعر نوشته شده توسط سینا | چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | 11:29 | لینک ثابت | موضوع: |
جناب طاهره تو و تخت و تاج سكندری ***********************
بر ما چه می رود! این پریشانی و بی دانشی و کینه و دروغ، از کدام آبشخور ناپاک و پلیدی، هلاهل نوشیده است که چنین بر جان ما زهرآب می ریزد؟ خم خنجر و دم کینه و نیش شلاق و تیغ برهنه را وا نهیم و دمی. دمی. دمی در سایه سار دانش و عشق و آزادی بیاساییم. چرا تاریخ ما پر است از: کشتار مانویان، مزدکیان، قرمطیان، زندیقان، ملحدان، بابیان، بهاییان و....تاکی؟ برای چه؟ اینان چه گناهی کرده بودند که چنین از سرهایشان مناره ساختیم و بر نطع خون نشاندیمشان؟ و به کجا رسیدیم؟! کرامت انسانی را پاس داریم. بیهوده تخم نفرت و جهل و تنبلی و جادو نیفشانیم. دمی!درنگی! عطر آواز طاهره می آید: *** طاهره یكی از سرآمدان اصلاحات دینی وپیام آور آزادی زن ، بود. گلی که در شوره زار ایران در خون و نمک پرپر شد. *** در زمانه ای که نیمی از مردم جهان با معنای آزادی آشنایی نداشتند زنی برخاست: دانشمند و فرهیخته *** آلوسی ، مفتی بغداد که به همراه بیست مفتی سنی و ده فقیه شیعه فتوا به کشتار بابیان داده بود، در ترجمه ی حال او می گوید: " من در این زن فضل و کمالی دیدم که در بسیاری از مردان ندیده ام. او دارای عقل و استکانت و حیا و صیا نت بسیار بود. " درمیان غربیان خانم مارتا روت اولین کسی است که کتابی جامع ومفصّل در شرح حال طاهره نوشت. مارتا روت دراگوست سال ۱۸۷۲میلادی در ایالت اوهایو متولد شد پس از انجام تحصیلات اولیّه به دانشگاه شیکاگو رفت و دوره آنرا به پایان برد و به تدریس پرداخت بعد ها حرفه روزنامه نگاری را انتخاب کرد.در حدود سالهای ۱۹۰۸-۱۹۰۹توسط روی ویلهلم که ازبهاییان سرشناس بود با آیین بهایی آشنا وپس از چندی به آن مؤمن گردید.مارتا روت پس از مطالعه تاریخ، علاقه عجیبی به طاهره پیدا کرد.او در جریان سفرهایی که به اکثر نقاط دنیا به منظور معرّفی آیین بهایی مینمود باشخصیّت های بزرگ ملاقات می کردهنگام اقامت در ایران با عده زیادی از بهاییان محشورشد ودر قزوین با خانواده و بستگان طاهره که بهایی نبودند تماس گرفت و اطّلاعات لازم برای تالیف کتابش را بدست آورد وچون به خانه نیمه مخروبه طاهره درآمدزانوزد وبر کف اطاق مخصوص طاهره بوسه زد واشک ریخت.مارتا روت در کتابش در موردتشرف خویش به خانه طاهره این طور می نویسد: " هنگام ورود به شهر( قزوین)جایی که طاهره پروش یافته بود روح من مشتاق شناسایی بیشتر او بود.اظهار اشتیاق نمودم تاخانه محل تولد طاهره را زیارت کنم. دوستان بهایی به من گفتندکه این امر امکان پذیر نیست. زیرا خویشان طاهره همه از مسلمین اندو همواره از این که طاهره به حضرت باب مؤمن شده به شدّت خشمگین بوده اند لذا این تنفّر نسبت به آیین بهایی هنوز در آنان موجود است.صاحب گراندهتل،محل اقامت من، که در آستانه در ورودی ایستاده بودیکی از بستگان طاهره را دیدکه از نزدیک می گذشت. به شوخی به او گفت خاندان شما باید از خویشتن خجالت کشند مردم در هر کشور از جهان دوستدار جدّه شما طاهره انداما شما از انتساب به او افتخار نمی نمایید.من یک مهمان آمریکایی در هتل دارم که او آرزوی دیدن خانه ای را دارد که طاهره در آن زندگی می کرده است.آن شخص به صاحب هتل گفت اگر این مهمان آمریکایی میخواهد خانه طاهره را ببیند من به او نشان خواهم داد........بهر حال ترتیبی داده شد که من بدیدن خانه طاهره بروم.من همراه صاحب هتل و آن شخص که از بستگان طاهره بودبه دیدن خانه قدیمی طاهره رفتیم.شخص مذکور قسمت های مختلف خانه را به من نشان داد دربخش مسکونی نسوان محل تولد طاهره را، ودر طبقه دوم کتابخانه اورا، جاییکه طاهره به عنوان یک دختر کوچک می نشست وکتاب می خواند.دختری که مقدّر بود بعد ها شاعره ای شود ونخستین بانوی شهیددر آسیای مرکزی به منظور تر بیت نسوان وتحقق تساوی حقوق آنان بامردان گردد وحجاب را ازچهره آنان بزداید...هنگامیکه من زانو زدم تا بر کف اطاق طاهره بوسه زنم همه منسوبان طاهره ساکت ایستاده بودند......هنگام خروج از اطاق طاهره، آن منسوب طاهره به من گفت که شما نخستین فرد بهایی هستید که تا کنون از مغرب زمین آمده ودر باب طاهره پرسش نموده وخواستید که خانه اورا ببینید. من به او گفتم علتش این است که احدی جرأت آمدن نکرده است او ضمناً گفت که مادرش خواهر کوچک طاهره بوده است.آن روز یک دوستی واقعی میان یک بهایی غربی ویکی از خویشان طاهره بر قرار گشت.هرگاه خاطرات شیرین ومقدّس مربوط به ایام اقامت در ایران را بیاد می آورم به خاطر می گذرد که این منسوب مهربان طاهره چگونه هنگام خروج من از ایران در کنار دیگر دوستان بهایی ایستاده وبه من الله ابهی می گفت.گویا جسم وروح او با دوستان بود ودر همان لحظات بود که رنگین کمان زیبا وروشنی در آسمان ظاهر گشت تا نشان کاملی ازوحدت باشد.آنچه این منسوب طاهره به من گفت وآنچه از بهاییان شنیدم همه را یادداشت کرده و به یاد می آورم وبر پایه آن گفته ها این شرح حیات را می نگارم....."
ژول بوآ ، اسلام شناس فرانسوی هم درباره مقام تاریخی طاهره قره العین سخن جالبی دارد :" طاهره یك شاعر جوان و مبارز ایرانی بود، همانند ژاندارك، هلوآز قرون وسطی و هایپات در دوره ی افلاطون. طاهره در تاریكترین عصر علیه نابرابریهای اجتماعی و مشكلات زنان قد علم كرد و هر كس كلامش می شنید عرفان می یافت. "
رقیه برغانی نواده ملامحمد صالح برغانی دختر میرزاعلامه (1307ـ1399) در کربلا نزد عمادالاسلام برغانی درس خواند و سالها در همان شهر به تدریس و ارشاد زنان پرداخت . پس از اخراج ایرانیان از عتبات به قزوین رفت و همان جا درگذشت . رساله هایی در تفسیر و سایر مباحث قرآنی از او در دست است . ام کلثوم دختر شهیدثالث نیز زنی دانشمند بود که ادبیات عرب را نزد ماه شرف فراگرفت و سپس نزد پدر و عمویش و نیز ملا آقا حکمی درس خواند و به همسری ملاعبدالوهاب برغانی درآمد. در قزوین و کربلا برای زنان تدریس می کرد و کتابخانه شخصی خود را در 1268 وقف طلا ب علوم دینی کرد. از او تفسیری بر سوره الفاتحه به صورت ناقص در دست است . ماه شرف طالقانی خواهر ملامحمد ملایکه از منشیان دربار فتحعلی شاه قاجار. پس از فراگیری مقدمات علوم و حفظ قرآن ابتدا نزد برادر خود و سپس در اصفهان و عتبات به تحصیل و تدریس پرداخت و بعد از تکمیل مدارج علمی به زادگاه خود قزوین بازگشت . در سفر فتحعلی شاه قاجار به قزوین به دلیل قدرت بیان مورد توجه شاه قرار گرفت و به دعوت او متصدی دیوان مراسلات دربار شد. خطی نیکو داشت و به دلیل کفایت بسیار در کارها مورد علاقه شاه و دربار بود. قره العین به ادبیات و فقه و اصول كلام و تفسیر زمان خود مسلط بود می گویند برادرش عبدالوهاب قزوینی كه ازدانشمندان بوده درباره خواهرش گفته است : " درحضور او جرات تكلم نداشتیم و به حدی معلومات وی همه را مرعوب ساخته بود كه در مسایل مورد بحث چنان آن ها را واضح و روشن برای ما مدلل می ساخت كه همه سرافكنده و خجلت زده بیرون می رفتیم."
در آن جامعه، البته که اندیشه ی بابیان مورد قبول روحانیان و حکومتیان قرار نمی گرفت. آن ها چه می گفتند و چه می خواستند؟ دلارام مشهوری می نویسد:"رفرم اصیل مذهبی بعنوان یک انقلاب فلسفی میتواند راهگشای پیشروترین جناح جامعه در راه دامن زدن به تحولات عمیق اجتماعی باشد. از این دیدگاه برآمدن پرتستانتسیم در قرن شانزدهم را بدرستی آغاز عصر روشنگری اروپایی ارزیابی نموده اند و درست از همین جنبه، جنبش سراپا مذهبی بابی میتوانست ایران را در مسیر همان تحولاتی قرار دهد که اروپا پشت سرگذارده است." مشهوری می نویسد: بهاءالله پیش از 40 سال پیش از انقلاب مشروطه درسال 1286 قمری ظهور انقلاب و برقراری حاکمیت مردم را اجتناب ناپذیر دانسته و همین برای رهبری ارتجاع ایران کافی بود که دشمنی با آنرا توجیه نماید. " حاجی شیخ فضل الله نوری ... درمیدان توپخانۀ طهران برمنبر رفته، مشروطه خواهان و احرار (آزادیخواهان) را بابی و بهایی خواند و کتاب اقدس را که مرجع اهل بهاء (بهاییان) است بوسیله ای جسته برسر منبر گشود و این آیه را قرایت نمود. (ان یا ارض الطاء سوف تنقلب فیک الامور و یحکم علیک جمهورالناس) پس اقدس را بست و قرآن را گشود و قسم یاد نمود که اقدس کتاب بهایی و آیۀ مذکوره در او است و معنی اینستکه:( ای زمین طهران، زود باشد که در تو امور منقلب گردد و حکم جمهور (مردم) جاری شود.) بعد از آن گفت، باین دلیل بهاییان مشروطه خواهند و سعی می کنند که حکم جمهور یا مشروطه در طهران جاری و امور سلطنت و حکومت ایران منقلب شود...". در بین بهاییان چند زنی و متعه که دربین امت شیعه متداول بود ممنوع میدانستند. زنان بهایی برای اولین بار تشکیل انجمن زنان به نام ترقی نسوان را پایه ریزی کردند و درهر شهر و قصبه ای که بهاییان ساکن بودند چنین انجمن هایی تشکیل میدادند. در این انجمن ها زنان درباره امور مربوط به خود مشورت میکردند. روحانیون شیعه هزارسال کوشیده بودند به مردم به فهمانند که غیره مسلمان نجس است و سزاوار رفتار انسانی نیست. اینک یکباره بهاییان که اکثراً از بین شیعیان بودند با یهودی و زرتشتی مثل برادر معاشرت میکردند. این عمل برای روحانیون شیعه غیرقابل بخشش بود. "آقا عبدالرسول پسر استاد مهدی بنا را در ده بالا شهید کردند. در حالیکه اکثر علما گفتند که بابی بودن او ثابت نیست. ولی دونفر گفتند ما دیدیم که با زردشتیها برسر یک خوان طعام خورده. از آنها اجتناب نمی کرد و این حالت مخصوص بهاییان است." عباس افندی بانوشتن 2 رساله یکی رساله مدنیه در سال 1875 میلادی و دیگری به نام رساله سیاسه 1893 به روشنی از تز جدایی دین و حکومت دفاع میکند (البته تا سالیان طولانی نام نویسنده نامعلوم بوده است.) رساله مدنیه 7 سال بعد از اینکه نوشته میشود برای اولین بار دربمبیی بدون ذکر نام نویسنده به نام اسرارالغیبیه لاسباب المدنیه چاپ میشود.
1- دستور به تشکیل پست تا همه مردم بتوانند به اخبار و اطلاعات دست رسی داشته باشند
هم چنین از نظرات باب است: 1- نماز گروهی غیر از نماز میت حرام اعلام شده است.
مربی عالم عدل است. لسان را به سب و لعن احدی میالایید. آنچه دارید بنماییداگر مقبول افتد مقصود حاصل والا تعرض باطل. (طرازات از صفحه 19- 17) عبادی که برتربیت عالم و تهذیب نفوس امم قیام نموده اند، ایشانند ساقیان کوثر دانایی. معاشرت با ادیان است بروح و ریحان ... چه که معاشرت سبب اتحاد و اتفاق بوده و هست و اتحاد و اتفاق سبب نظام عالم و حیات امم است. امانت باب اعظم است ازبرای راحت و اطمینان خلق. دانایی از نعمت های بزرگ الهی است. تحصیل آن برکل لازم.(تجلیات، صفحه 28) علم به منزله جناح است ازبرای وجود ... تحصیلش برکل لازم. (صفحه 36) درکلمات فردوسیه راجع به خرد میگوید: عطیه کبری و نعمت عظمی در رتبه اولی خرد بوده و هست. اوست حافظ وجود و معین و ناصر او ... اوست دانا و معلم اول در دبستان وجود و اوست راه نما. (ورق 6) سراج عباد داد است اورا به بادهای مخالف ظلم و اعنساف خاموش منمایید و مقصود از آن ظهور اتحاد است بین عباد. در خطابه ی عبدالبهاست که: "دین ابداً در امور سیاسی علاقه و مدخلی ندارد زیرا دین تعلق بارواح و وجدان دارد و سیاست تعلق بجسم . لهذا رؤسای ادیان نباید درامور سیاسی مداخله نمایند، بلکه باید به تعدیل اخلاق ملت پردازند ... اخلاق عمومی را خدمت کنند. احساسات روحانی بنفوس دهند. تعلیم علوم نمایند. و اما درامور سیاسی ابداً مدخلی ندارند." در جایی دیگر میگوید "ای اهل ایران چشم را بگشایید و گوشرا باز کنید و ازتقلید نفوس متوهمه که سبب اعظم ضلالت و گمراهی و سفالت و نادانی انسان است مقدس گشته به حقیقت امور پی برید." او مردم را از تقلید منع میکند و به تحقیق در امور تشویق میکند. او میگوید"هم چنین لازم است که در جمیع بلاد ایران حتی قری و قصبات صغیره مکتب های متعدده گشوده و اهالی از هرجهت تشویق و تحریص برتعلیم قرایت و کتابت اطفال شوند. حتی عنداللزوم اجبار گردند." او ایجاد مدارس و تحصیل اجباری را توصیه می کند.
این ها شاید اسباب دلبستگی بسیاری آزادیخواهان و فرهیختگان و از جمله طاهره به این آیین گردید. اما شیوخ هراس زده از مشزوطه که مشروعه ی خویش را در خطر می دیدند کمر به کشتار بسته بودند. شیخ فضل الله در لوایح می نویسد: " به رأی العین همه دیدیم و می بینیم که از بدو افتتاح این مجلس ، جماعت لاقید لا ابالی لامذهب ، از کسانی که سابقا معروف به بابی بودن ، بوده اند و کسانی که منکر شریعت و معتقد به طبیعت هستند ، همه در حرکت آمده و به چرخ افتادند سالهاست که دو دسته اخیر از اینها در ایران پیدا شده و مثل شیطان مشغول وسوسه و راهزنی و فریبندگی عوام ، اضل من الانعام ، هستند. یکی فرقه بابیه است و یکی فرقه طبیعیه. این دو فرقه مقصد صمیمی آنها نسبت به مملکت ایران دو امر عظیم است. یکی تغییر مذهب و دیگری تبدیل سلطنت. این اوقات این دو فرقه از سوءالقضا ، هر دو در جهات مجلس شورای ملی ما مسلمان ها وارد و متصرف شده اند و جدا جلوگیری از اسلامی شدن دارالشورای ایران می کنند و این که تولد این نتایج سوء از دخالت دو دسته دشمنان دین و دولت که بابیه و طبیعیه هستند شده است ، قرار قاطع بر جلوگیری ابدی از تصرفات لامذهبان در این اساس متین داده شد یکی آن که در نظامنامه اساس مجلس ، بعد از لفظ مشروطه ، لفظ مشروعه نوشته شود و دیگر آن که محض جلوگیری از فرق لامذهب ، خاصه مرتدین از دین که فرقه بابیه و نحو آن است ، حضرت حجه الاسلام و المسلمین ، آقای آخوند ملا محمد کاظم ، مد ظلاله ، افزودن فصلی را فرمایش فرموده اند. حکم ایشان هم معلوم است ، باید اطاعت شود و مخصوصا فصلی راجع به اجرای احکام شرعیه در باره فرقه بابیه و سایر زنادقه و ملاحده در نظامنامه اساسیه منظور و مندرج گردد ". و نتیجه ی ان چنین است که حضرات فتاوا به کشتار صادر می کنند: " از نجف اشرف ، توسط جناب حجه الاسلام نوری دامت برکاته ؛ مجلس محترم شورای ملی ، شید الله ارکانه چون زنادقه عصر به گمان فاسد حریت ، این موقع را برای نشر زندقه و الحاد مغتنم [شمرده] و این اساس قویم را بدنام نموده ، لازم است ماده ابدیه دیگر در دفع این زنادقه و اجرای احکام الهیه عز اسمه ، بر آنها و عدم شیوع منکرات درج شود تا بعون الله تعالی ، نتیجه مقصود بر مجلس محترم مترتب و فرقه ضاله ، مأیوس و اشکالی مترتب نشود. ان شاء الله تعالی ؛ الاحقر الجانی محمد کاظم خراسانی ، الاحقر عبدالله مازندرانی ".
من که خود یزدی هستم، هرگاه این صحنه از تاریخ را می خوانم از انسان نامیدن خود نیز شرم می کنم: تعرض کنندگان اطفال شیرخوار متهمین را از گهواره در آورده، دهان آن ها را نزدیک شیر سماور که در حال غلیان است برده، طفل به تصور پستان مادر، دهان باز کرده، به جای شیر، آب جوش می خورد تا جان می دهد.... تاجر زاده ای در همسایگی ما، گفته می شد بابی است. تازه عروسی کرده بود. اتفاقن به حاجتی از شهر رفت. من خود را به او رسانده، سرش را بریده در دستمالی پیچیده به شهر بازگشته، به تازه عروسش تسلیم نمودم...
*** تنها در هند و پاکستان در باره ی طاهره نوشته اند: - مولانا انور شاه کشمیری یکی از معروفترین روحانیون هندورییس حوزه علمیه از غزل معروف طاهره استقبال کرد. عزیز احمد استادزبان انگلیسی و شاعروداستان نویس معروف پاکستانی داستانی تمثیلی به نام زرین تاج (طاهره) نوشته (۱۹۴۹) که در ۱۹۶۳ از رادیو پاکستان پخش شد.. پروفسور محمد اسحاق استاد دانشگاه کلکته کتابی به زبان انگلیسی به نام "چهار تن از شاعران ایرانی" نوشته (۱۹۵۰) که در آن مفصل از طاهره یاد نموده است. شاد کشمیری شاعر اردو زبان قصیده ای در ستایش طاهره سروده است (۱۹۶۴) پروفسور یوسف سلیم چشتی می نویسد:"طاهره با انسان فانی عشق نداشت او عاشق آیین خویش بود وتا دم آخرین مسلک خود را تبلیغ میکرد.هیچ قوه ای اورا از مقصد حیات باز نداشت." جمیله هاشمی داستان نویس معروف پاکستانی اثری به نام "چهره به چهره روبرو"در شرح حیات طاهره دارد که در ۱۹۸۳ در لاهور به طبع رسید. اقبال شناس معروف هندی پروفسور جگن آزاد سفر نا مه ای تحت عنوان "در وطن کلمبوس" دارد که در۱۹۸۷ چاپ شد.دراین سفرنامه می نویسد"وقتی به مشرق الاذکار شیکاگو رسیدم از تازگی هوا و حدایق آن بی نهایت مسرور شدم دراین موقع دوستم افتخار نسیم ذکری ازطاهره کردوغزل"گر به توافتدم نظرچهره به چهره روبرو"را خواند احساس من در موسیقی آن اشعار گم شد و آن احساس را که او با بانی دیانت بهایی داشت حس کردم. طاهره در شبه قاره هند موضوع رساله های دکتری فراوان بوده است ده ها شاعراز اشعار او استقبال کرده ویا به زبان های مختلف شرقی آنها را تر جمه کرده اند. خاطره طاهره درشبه قاره هندهمچنان زنده است هرسال روز ۲۲ فروردین را به نام روز طاهره در پاکستان جشن میگیرند. رادیو فردا در گفت وگو با پرفسور «دنیس مک ایون» استاد دانشکده ادبیات انگلیسی دانشگاه نیوکاسل که تز دکترای خود را در مطالعات ایران اخذ کرده و نوشته های بسیاری درباره اسلام، شیعه، باب و جنبش بابیه منتشر کرده به این موضوع پرداخته است. از منظر آقای مک ایون، جنبش باب را نمی توان جنبش اصلاحگرایانه دینی خواند، اما او می گوید شخصیت هایی در این جنبش نقش ایفا کردند که جنبش بابیه را به سمت دیگری سوق دادند. یکی از این شخصیت ها، به گفته آقای مک ایون، قره العین و یا فاطمه برغانی است. آقای مک ایون می گوید: «به عقیده من فاطمه برغانی نیروی اصلی است که جنبش بابیه را به سمت حساس و اساسی سوق می دهد تا به فراتر از نظام و سیستم مبتنی بر قانون یعنی مرکزیت دل حرکت کند.» از منظر آقای مک ایون، هدف اصلی قره العین این بود که از دایره ظواهر و شریعت اسلام خارج شود، بنابراین نمی توان از شخصیت او قرایتی فمینیستی داشت. به اعتقاد این استاد دانشگاه، «اگر قره العین رهبر جنبش بابیه می بود» آن گاه ممکن بود این جنبش نقشی دیگر بزند؛ هر چند چنین اظهار نظری یک گمانه زنی خالص است. قره العین در سال ۱۸۴۴ یا ۱۸۴۵ در کربلا و بغداد به جنبش بابیه پیوست و در آنجا، ابتدا خطابه خواندن برای مردان را از پشت پرده آغاز کرد و سپس از پشت پرده بیرون آمد. پروژه نهایی او خروج از شریعت اسلام بود. به طوری که نقل می کنند او در روز عاشورا به همراه خواهرش و با لباس های رنگین در میان جمعیت عزادار و سیاهپوش حاضر شده است. به نظر من شخصیت فاطمه قزوینی بسیار قابل تعمق تر از«باب» است. او به عنوان یک زن نقش مهمی در این جنبش به عهده داشت تا بدانجا که در سال ۱۸۴۸ در بدشت در محلی که پیروان بابیه جمع شده بودند حجاب خود را برداشت و خروج از شریعت اسلام را اعلام کرد. پیش بینی اینکه در بلند مدت می توانست چه بشود بسیار سخت است، اما مشخصن می توان گفت که روند او می توانست مبنایی برای یک جنبش اصلاح گرایانه باشد.
ناصر خالدیان در تارنمای نقطه ته خط می نویسد: طاهره برغانی با نام اصلی زرینتاج و مشهور به «طاهره قرهالعین» از پدیدههای گمنام تاریخ معاصر است. زنی عجیب با قدرت شگفتانگیز ترانهسرایی و سخنوری كه بنا به روایات جسته و گریخته، سرنوشت و فرجام كار او بیشباهت به مردان همتای خود نظیر حسین منصور حلاج و عینالقضات همدانی نیست. در این نوشته، گرایشهای مذهبی و منسوب بودن وی به بابیت به هیچ عنوان مطرح نبوده و تنها از منظر زنی شاعر و عارف كه در زمان خود تاریخساز بود، یاد میشود. در این دوره به لحاظ تحولات اجتماعی و مذهبی و وقایع خاص تاریخی، فرقهسازیها و انواع و اقسام شعب رایج بود و شاید اگر بابیت و فرقههای كاذب اسلامی متعدد در آن دورهی خاص (تقریباً در آستانه انقلاب صنعتی در اروپا) ظهور نمیكرد و علم و تمدن و فرهنگی انسانی جایگزین فرقهسازی و فرقهبازی میشد، امروزه چهرهای شفافتر و كاملتر از زندگانی طاهره داشتیم و جایگاه او حداقل در ادبیات ما بیشتر معلوم میگردید. تصنیفهای طاهره بیش از صد و پنجاه سال است كه در میان خواص و اهل معرفت جایگاه ویژهای دارد و گمنامی نسبی او، حاصل سانسور و نفی وجودش در حافظهی تاریخنویسان درباری و مصلحتاندیشان متعصب است. تقریباً جز روایاتی پراكنده از كسانی نظیر «ادوارد براون» مستشرق مشهور، كمتر منابعی در این زمینه در دست است. مخالفین از وی با عنوان بابی و مرتد و موافقان از وی با عنوان زنی مترقی یاد میكنند و در هر دو زمینه باز هم كمتر چهرهای واقعی و عاری از تعصب از وی به دست آمده است. طاهره در دوره قاجار و در خانوادهای ثروتمند و مشهور در قزوین به دنیا آمد. پدر وی از مجتهدین سرآمد روزگار خود به نام حاج ملاتقی برغانی مشهور به شهید ثالث بود. با آموختن فقه و اصول و كلام وادبیات عرب نزد پدرش و رسیدن به درجه استادی به عراق میرود و در آنجا مجلس درسی ایجاد میكند و به طلاب از پس پرده درس میدهد.* با ظهور سیدعلی محمد باب در شیراز و با دیدن آثار و نوشتههای وی به بابیه گرایش مییابد و مسیر زندگیش عوض میشود و در عراق به تبلیغ بابیت میپردازد تا جایی كه از آنجا اخراجش میكنند و بازگشت او به ایران نیز با ماجراها و حوادث فراوان روبرو میشود. معروف است كه وی در برابر بیش از پنجهزار مرد در دشت «بدشت» (نزدیك شاهرود) با چهرهی باز و بدون حجاب سخنرانى نمود. طاهره در این سخنان مردم را دعوت به یگانگی، وحدت و برابری نمود و مخالفین از آن با عنوان «اشتراك در زنان و اموال» تعبیر كردند و بابیه را به خاطر همین عمل به نام بدعت در دین تكفیر كردند. (اندیشهی سوسیالیستی وی در زمان اوج شاهپرستی و دسپوتیسم قجری بسیار جالب توجه است). از این نظر و دیدگاه برابریطلبی وی، شاید بتوان او را به عنوان یكی از پیشگامان جنبش فمنیته در ایران محسوب كرد. میگویند علاوه بر مقامات علمی و دانششگفتانگیز وی در فقه و فلسفه و سخنوری و شعر، دارای حسن جمال بود. ناصرالدین شاه به خاطر همین شهرت تصمیم گرفت وی را به حرمسرای خود اضافه كند. طاهره در پاسخ به این پیشنهاد این پاسخ را به ناصرالدین شاه میدهد: تو و مُلك و جاه سكندرى اگر آن خوش است تو درخورى در سال 1268 هجری قمری در جریان نقشه ترور نافرجام ناصرالدینشاه، موج بابیكشی در ایران راه افتاد. 28 تن از سران آنان را دستگیر و با فجیعترین روشهای ممكن قطعه قطعه كردند و بسیاری دیگر را نیز به نام بابی بودن كشتند. طاهره را در نیاوران بازجویی میكنند اما او منكر گرایش خود نمیشود به همین دلیل زندانی و یك سال در حبس بود و سرانجام وی را در باغ ایلخانی با دستمال خفه كردند و جنازهاش را به چاهی انداختند. او نیز از تبار كسانی چون حلاج و عینالقضات بود كه برخلاف جریان زمانهاش و به تعبیر خود: «موج بلا»، شنا كرد و چنین سرهایی همیشه بر دارند. قاتل زرین تاج یعنی رییس نظمیه تهران ، پس از سپری شدن دوازده سال از این جنایت در شورش زنان در برابر کاخ ناصرالدین شاه در اعتراض به بی نانی مورد خشم قرار گرفت و به دستور شاه پس از کندن ریش هایش خفه اش کردند . *** گر به تو افتدم نظر و نیز شعر زیبای «دلارای من» كه به خاطر اهمیت تمام ابیاتش كه سرشار از تشبیهات و كنایات عرفانی است، اینجا به طور كامل میآید. شاید این یكی از بهترین اشعار لیریك و غنایی ما باشد كه مهجور مانده است، شعری بسیار دلنشین با سادهترین كلماتی كه در آن شور و شعور و رقص و سماع و مهر و عشق و نور موج میزند. ای به سر زلف تو سودای من ***
لمعات وجهک اشرقت، وشعاع طلعتک اعتلا به جواب طبل الست او، ز ولا چو کوس بلا زدم من و عشق آن مه خوبرو، که چو زد صلای بلا بر او چو شنید ناله برگ من، پی ساز من شد و برگ من چه شود که آتش حیرتی زنیام به قله طور دل پی خوان دعوت عشق او همه شب ز خیل کروبیان تو که فلس ماهی حیرتی چه زنی ز بحر وجود دم
*** این نیز شرح حال طاهره است به قلم عبدالبها. آن را می آورم زیرا که در برگیرنده ی نکات تاریخی ارجمندی است: هواللّه و از جمله نساء طاهرات و آيات باهرات قبسه نار محبّت اللّه و سراج موهبت اللّه جناب طاهره است*اسم مبارکش امّ سلمه بود صبيّهء حاجی ملّا صالح مجتهد قزوينی برادر زاده ملّا تقی امام جمعه قزوين و اقتران بملّا محمّد پسر حاجی ملّا تقی نمودند و سه اولاد از ايشان تولّد يافت دو اولاد ذکور و يک دختر ولی هر سه محروم از موهبت مادر *خلاصه در سنّ طفوليت پدر معلّمی تعيين نمود و بتحصيل علوم و فنون پرداختند و در علوم ادبی نهايت مهارت يافتند بدرجه یی که والدشان افسوس ميخورد که اگر اين دختر پسر بود خاندان مرا روشن مينمود و جانشين من ميگشت *روزی جناب طاهره بخانهء پسر خاله ملّا جواد مهمان گشتند در کتابخانه ملّا جواد جزوه یی ازتأليفات حضرت شيخ احمد احسایی يافت جناب طاهره بيانات را بسيار پسنديد و خواست که با خود بخانه برد ولی ملّا جواد استيحاش مينمايد که پدر شما حاجی ملّا صالح دشمن نورين نيّرين شيخ احمد و آقا سيّد کاظم است اگر استشمام نمايد که نفحه یی از گلشن معانی و رسایل آن دو بزرگوار بمشام شما رسيده قصد جان من نمايد و شما را نيز مغضوب نمايد * در جواب جناب طاهره ميگويد که من مدّتی بود تشنه اين جام بودم و طالب اين معانی و بيانات شما از اينگونه تأليف هر چه داريد بدهيد و لو پدر متغيّر گردد لهذا ملّا جواد تأليف حضرت شيخ و حضرت سيّد را از برای او ميفرستد*شبی جناب طاهره در کتابخانه نزد پدر رفته و از مطالب و مسایل شيخ مرحوم صحبت ميدارد *بمجرّد احساس که دختر از مطالب شيخ با خبر است زبان شتم ميگشايد که ميرزا جواد ترا گمراه نموده*در جواب ميگويد که من از تأليف شيخ مرحوم اين عالم ربّانی معانی نامتناهی استنباط نمودم و جميع مضامين مستند بروايات از ایمّه اطهار است شما خود را عالم ربّانی ميناميد و همچنين عموی محترم خود رافاضل و مظهر تقوای الهی ميدانيد و حال آنکه اثری از آن صفات مشهود نه*باری، مدّتی با پدر در مسایل قيامت و حشرو نشر و بعث و معراج و وعيد و وعود و ظهور حضرت موعود مباحثه مينمود ولی پدر از عدم برهان بسبّ و لعن ميپرداخت * تا آنکه شبی جناب طاهره در اثبات مدّعای خويش حديثی از حضرت جعفرصادق عليه السّلام روايت نمود چون حديث برهان مدّعای او بود پدر بسخريّه و استهزا پرداخت*گفت ای پدر اين بيان جعفر صادق عليه السّلام است، چگونه شما استيحاش نموديد و سخريّه مينمایيد؟ من بعد ديگر با پدر مذاکره و مجادله ننمود خفيّاً بحضرت سيّد مرحوم مکاتبه ميکرد و در حلّ مسایل معضلهء الهيّه مخابره مينمود * اين بود که سيّد مرحوم لقب قرّه العين باو دادند و فرمودند بحقيقت مسایل شيخ مرحوم قرّه العين پی برده * و امّا لقب طاهره اوّل در بدشت واقع گشت و حضرت اعلی اين لقب را تصويب و تصديق نمودند و در الواح مرقوم گشت *باری، جناب طاهره بجوش و خروش آمد و بجهت تشرّف بحضور حاجی سيّد کاظم رشتی توجّه بکربلا نمود ولی قبل از وصول بده روز پيش حضرت سيّد صعود بملأ اعلی نمود لهذا ملاقات تحقّق نيافت *امّا حضرت سيّد مرحوم پيش از عروج تلامذهء خويش را بشارت بظهور موعود ميدادند و ميفرمودند برويد و آقای خويش را تحرّی نمایيد. از اجلّه تلامذهء ايشان رفتند و در مسجد کوفه معتکف گشتند و برياضت مشغول شدند و بعضی در کربلا مترصّد بودند *از جمله جناب طاهره روز بصيام و رياضات و شب بتهجّد و مناجات مشغول بود * تا آنکه شبی در وقت سحر سر ببالين نهاده از اينجهان بيخبر شد و رؤيای صادقه ديد* در رؤيا ملاحظه نمود که سيّد جوانی عمامه سبز بر سر و عبای سياه در بر دارد پای مبارکش از زمين مرتفع است در اوج هوا ايستاده و نماز ميگذارد در قنوت آياتی تلاوت مينمايد *جناب طاهره يک آيه از آن آيات را حفظ مينمايد و در کتابچه خويش مينگارد * چون حضرت اعلی ظهور فرمودند و نخستين کتاب احسن القصص منتشر شد روزی در جزوه احسن القصص جناب طاهره ملاحظه مينمود آن آيه محفوظه را آنجا يافت فوراً بشکرانه پرداخت و بسجود افتاد و يقين نمود که اين ظهور حقّ است *باری، اين بشارت در کربلا بايشان رسيد مشغول تبليغ شدند و احسن القصص را ترجمه و تفسير مينمودند و بتأليف فارسی و عربی ميپرداختند و اشعار و غزليّاتی انشا مينمودند و در نهايت خضوع و خشوع بعبادات ميپرداختند حتّی از مستحبّات چيزی فرو نميگذاشتند * چون اين خبر بعلماء سوء در کربلا وصول يافت که اين زن ناس را بامر جديد دعوت مينمايد و در جمعی سرايت نموده علماء بحکومت شکايت نمودند * مختصر اينست که اين شکايت منتهی بآن شد که تعرّضات شديده مجری گشت و بشکرانه آن مصایب و بلايا پرداختند* حکومت چون بجستجو پرداخت اوّل گمان نمودند که جناب شمس الضّحی جناب طاهره است تعرّض باو نمودند * ولی چون عوانان مطّلع شدند که جناب طاهره را گرفتهاند لذا شمس الضّحی را رها نمودند زيرا جناب طاهره بجهت حکومت پيام فرستاد که من حاضرم شما ديگری را تعرّض ننمایيد *حکومت خانه ايشانرادر تحت ترصّد گرفت و ببغداد نوشت تا دستورالعمل دهند که چه نوع معامله گردد مستحفظين سه ماه اطراف خانه را احاطه نمودند و بکلّی مراوده راقطع کردند * چون از برای حکومت جواب از بغداد تأخير افتاد جناب طاهره بحکومت مراجعت نمودند که چون خبری از بغداد و اسلامبول نرسيد ه ما خود ببغداد ميرويم و منتظر جواب اسلامبول ميگرديم * حکومت اجازه داد جناب طاهره با شمس الضّحی و ورقه الفردوس مشيرهء جناب باب الباب و والده ورقه الفردوس عازم بغداد شدند در بغداد در خانه جناب آقا شيخ محمّد والد جليل آقا محمّد مصطفی شرف نزول فرمودند * چون مراودهء ناس تکثّر يافت منزل را تغيير دادند و شب و روز بتبليغ پرداختندو مراوده و معاشرت با اهالی بغداد مينمودند * لهذا در بغداد شهرت يافتند و ولوله در شهر افتاد و جناب طاهره با علمای کاظمين مخابره مينمودند و اتمام حجّت ميکردند هر يک حاضر ميشد براهين قاطعه اقامه مينمودند * عاقبت بعلمای شيعه خبر فرستادند که اگر قانع باين براهين قاطعه نيستيد با شما مباهله مينمايم فزع و جزع از علماء برخاست حکومت مجبور بر آن گرديد که ايشانرا با نساء ديگر بخانه مفتی بغداد ابن آلوسی فرستاد سه ماه در خانهء مفتی بودند و منتظر امر و خبر از اسلامبول ابن آلوسی بمباحثات علميّه ميپرداخت و سؤال و جواب ميکرد و اظهار استيحاش نمينمود * روزی ابن آلوسی حکايت رؤيایی از خويش نمود و خواهش تعبير کرد گفت در عالم رؤيا ديدم که علمای شيعه در ضريح مطهّر سيّد الشّهداء وارد گشتند و ضريح را برداشتند و قبر منوّر را نبش نمودند جسد مطهّر نمودار شد خواستند هيکل مبارک را بردارند من خود را بر جسد منوّر انداختم ممانعت نمودم * جناب طاهره گفتند تعبير خواب اينست که شما مرا از دست علمای شيعه رهایی ميدهيد * ابن آلوسی گفت من نيز چنين تعبير نمودم * و ابن آلوسی چون جناب طاهره را مطّلع بر مسایل علميّه و شواهد تفسيريّه ديد اغلب اوقات به سؤال و جواب ميپرداخت و از حشر و نشر و ميزان و صراط و مسایل ديگر مذاکره مينمود و استيحاش نميکرد * ولی شبی پدر ابن آلوسی بخانه پسر آمد با جناب طاهره ملاقات نمود بدون تأمّل و سؤال بسبّ و لعن پرداخت و بشتم و طعن زبان بگشاد و شرم و خجلت نداشت* ابن آلوسی بخجلت افتاد و زبان بمعذرت گشاد و گفت که جواب از اسلامبول آمد پادشاه شما را امر به رهایی کردند ولی بشرط آنکه در ممالک عثمانی نمانيد لهذا فردا برويد و تهيّهءاسباب سفر بنمایيد و بخارج مملکت بشتابيد* لهذاجناب طاهره با نساء ديگر از خانه مفتی برون آمدند و تهيّهء اسباب سفر کردند و از بغداد برون آمدند* وقت برون آمدن از بغداد جمعی از احبّای عرب مسلّح پياده همراه گشتند از جمله جناب شيخ سلطان و جناب شيخ محمّد و سليل جليلشان آقا محمّد مصطفی و شيخ صالح اين چند نفر سوار بودند و جميع مصارفات را جناب شيخ متحمّل بودند تا واردکرمانشاه شدند نساء در خانه یی و رجال در خانه ديگر منزل نمودند و اهل شهر متمادياً حاضر ميشدندو از مطالب جديده اطّلاع می يافتند * در کرمانشاه نيز علماء بهيجان آمدند و حکم باخراج نمودند * لهذا کدخدای محلّه با جمعی هجوم بخانه نمودند و آنچه را که موجود بود تالان و تاراج نمودند و در کجاوه بدون روپوش نشاندند و از شهر براندند تا آنکه بصحرایی رسيدند اسيرانرا پياده نمودند و مکاريها حيوانات خود را برداشته بشهر عودت کردند * اين اسرا بدون زاد و راحله در آن بيابان بیسر و سامان شدند*جناب طاهره نامه یی بامير کشور نوشت که ای حاکم عادل ما ميهمان شما بوديم، آيا بميهمان چنين رفتار سزاوار است؟ چون نامه را بحاکم کرمانشاه رسانيدند حاکم گفت من از اين ستم و جفا خبری ندارم اين فتنه را علماء بر پا نمودهاند و حکم قطعی داد که کدخدا اسبابی را که يغما شده اعاده نمايد کدخدا اسباب منهوبه را برده تسليم داد و مکاريها از شهر آمده سوار شدند و روانه گشتند و بهمدان رسيدند و در آن شهر بايشان بسيار خوش گذشت و اجلّهء نساء شهر حتّی شاهزادگان نزد جناب طاهره می آمدند و استقاضه از بيانات ايشان مينمودند * منبع: www.newsaqar.org
|
|