تبليغاتX
زبان واحد - صلح جهانی

ترک تعصبات , لازمه صلح جهانی


بيان روز

ای فرزند کنیز من, از لسان رحمن سلسبیل معانی بنوش و از مشرق بیان سبحان اشراق انوار تبیان من غیر ستر و کتمان مشاهده نما. تخمهای حکمت لدنیم را در ارض طاهر قلب بیفشان و بآب یقین آبش ده تا سنبلات علم و حکمت من سرسبز از بلده طیبه انبات نماید.


مجموعه کامل "کلمات مبارکه مکنونه فارسی" 

 

مجموعه کامل "کلمات مکنونه فارسی"


ادامه مطلب
نوشته شده توسط میعاد | چهارشنبه چهارم مهر 1386 | 8:5 | لینک ثابت | موضوع: |

رفاه عالم انسانی 

 رفاه عالم انسانی

 

صلح جهانی، كه تا ده سال پيش به منزلهء آرمانی بيش نبود در اين زمان، به ميزانی فوق تصوّر ، در شرف شكل گرفتن و قوام يافتن است.  موانع موجود در اين راه كه در طی مدّتی بسيار مديد زوال ناپذير به نظر می آمد، اكنون فروريخته است.  به تدريج روش مشورت و مذاكره برای بر طرف ساختن كشمكش های به ظاهر اصلاح ناپذير به كار گرفته ميشود.  رفته رفته تمايلی نسبت به مقابله با تهاجم نظامی از راه اقدامات مشترك بين المللی پديدار می گردد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط میعاد | پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 | 18:18 | لینک ثابت | موضوع: مقالات |

دنیای کارتونا قشنگ، دنیای ما سیاه و زشت! 

بچه كه بوديم هي خدا خدا ميكرديم كه قد بكشيم ، بزرگ بشيم ، زور بازومون زياد بشه ، نزاريم كسي بهمون بگه بالاي چشمت ابرو و ... كلا بشيم سرور و سالار خودمون ! اما اون وقتا نميدونستيم كه بهترين دوران زندگي ، همون دوران ساده و پاك كودكي بوده ! نميدونستيم جنگ چيه ! صلح چيه ! تعصب ديني و نژادي چه شكليه ! از هفتصد و هفتاد و هفت دولت آزاد بوديم !

اما الآن چي ؟ تا حالا بهش فكر كردي ؟!؟!

نميدونم ! خودمم موندم چي بگم ! فقط  اي كاش آدم بزرگا ، براي يك دقيقه هم كه شده به گذشته ي خودشون ، به همون دوران صاف و زلال بچه ها بر ميگشتن و به جاي اين همه طمع و جنگ و خونريزي ، آرزو هاشون باز هم ميشد همون يه عروسك و همون  دوچرخه ي بزرگي كه وقت سوار شدنش ، پاهاشون ازش آويزون بود!

به ياد همون دوره ي خوب كودكي ، يه شعر از "يغما" هم گذاشتم ، بلكه واسه چند لحظه هم كه شده ببينيم كجا بوديم و حالا كجا هستيم !

 

کارتون

 

چشماتُ هَم بذار رفیق! بیا تا بچّه گی کنیم!

بیا که تو قصه های کارتونی زنده گی کنیم!

بیا شنل قرمزی ر‌ُ بدزدیم از پنجه ی گـُرگ!

آخه تو کلبه ش هنوزم منتظر ِ مادربزرگِ!

بیا تا مثل ِ گالیور، پا بذاریم تو لی لی پوت!

نذار مسافر کوچولو، گم بشه توی برهوت!

نذار رابین هود ُ تـَهِ ، کارتون ِ ما اسیر کنن!

نذار پلنگ صورتی رُ با ماهی مرده سیر کنن!

 

دنیای کارتونا قشنگ، دنیای ما سیاه ُ زشت!

آخ که چه بی سلیقه یی، زندگی ِ ما ر ُ نوشت!

 

بگو که تام سیر کجاس؟ بگو کجاس هاکل بری!

میخوام بازم سفر کنم، به قصه ی تام ُ جری!

سند باد ِ قصّه آخرش، نگفت که مقصدش کجاس!

هیشکی نفهمید گالیور، عاشق ِ فلِرتیشیاس!

تُنادو شیهه می کشه، زورو هنوز رو ترکشه!

می خواد روی دیوار ِ ستم، علامت ضِد بکشه!

ببین که عمر ِ غولای کارتونی خیلی کم شده!

بیا تولـّد بگیریم، پینوکیو آدم شده!

 

دنیای کارتونا قشنگ، دنیای ما سیاه ُ زشت!

آخ که چه بی سلیقه یی، زندگی ِ ما ر ُ نوشت!

 

نوشته شده توسط میعاد | یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 | 9:59 | لینک ثابت | موضوع: |