زبان واحد - صلح جهانی
ترک تعصبات , لازمه صلح جهانی
|
|
بيان روز ای فرزند کنیز من, از لسان رحمن سلسبیل معانی بنوش و از مشرق بیان سبحان اشراق انوار تبیان من غیر ستر و کتمان مشاهده نما. تخمهای حکمت لدنیم را در ارض طاهر قلب بیفشان و بآب یقین آبش ده تا سنبلات علم و حکمت من سرسبز از بلده طیبه انبات نماید. زندان ذهن ذهن ما زندان است انسان سفر زندگی آغاز می کند. کوله بار ذهنش را می بندد. با اعتقادات و باورها و عناوینی چون ملیت و قومیت، مذهب و مسلک، نژاد و نسب، مقام و مرتبت خو گرفته و آنها را معیاری برای شناسایی و سنجش خود و دیگران قرار می دهد. بدین گونه قضاوت های بی اساس شکل می گیرند و میوه های تلخ تعصب را به بار می آورند و انسان ماهیت اصلی خودش را از دست می دهد. زندانی ذهن می شود و زندان بان بی رحم باورها و اعتقاداتش، آمال و آرزوهایش، مال و منالش و آز و نیازش و چون انسانی نه نتها تن و جان خود را می آزارد به تمامی کره ی خاکی نیز رسوخ کرده آلودگی خود را می پراکند و خود حیران و درمانده در پی تسکین موقت به هر آنچه در سر راهش قرار می گیرد توسل می جوید. بیماری و اعتیاد، حسد و کینه، طمع و تصرف نفرت و دشمنی و جنگ و ترور دنیا را فرا می گیرد و این انسان جدامانده از گوهر آفرینش زمینه را برای مرگ انسانیت فراهم می آورد و کره ی خاکی را در آستانه ی نابودی قرار می دهد. صحبت از پژمردن یک برگ نیست جنگل را بیابان را. این است سرانجام ما، براستی آدمیت مرده است، آیا وقت آن نیست که بیدار شویم وبیاد آوریم چیستیم و کیستیم برون آییم از تنگنای باورهایمان، تیرگی نگاه و اندیشه مان، قضاوتهای ناعادلانه و زنجیر تعصب و آیا زمان آن نرسیده که مسافران این کشتی بی سکان گمگشته در یاس را از هر نژاد و مذهب و مسلک به ساحل امید برسانیم و با دستگیری مستمندان و یاری رساندن به مظلومان، دلجویی از بیماران و پیروی از حق و حقیقت دانه خرد، دانش و عدالت را در خاک جهان بکاریم. عشق را به سرفصل تازه ی حیات بازگردانیم و با کوله باری از بخشش و ایثار و توشه ای از محبت و مهربانی به سوی کمال گام برداریم. آدمیت به راستی مرده است. باور ندارم. آدمیت به گمانم خفته باشد. در خوابی عمیق. بیدارش کنیم، بیدارش کنیم. از بند آزادش کنیم. این جهان آیینه ی کردار ماست. خوب یا بد هرچه هست آثار ماست. دریاب حقیقت را و عشق
|
|